نوشته شده توسط : حسینی
داستان پادشاه یهود و مسیحیان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . سالها پیش در سرزمین دوری، پادشاه یهودی ستمگری زندگی می کرد که با عیسویان بسیار دشمن بود و نصرانیان را سخت شکنجه می کرد و می کشت. آن دوران ، دوران عیسی مسیح بود . یعنی دوره پیامبری آن حضرت بر قرار بود و مردمان دسته به دسته به دین او می گرویدند . هر چند که دین عیسی هم همان دین موسی بود و این دو فقط در زمان با هم فرق می کردند . در حقیقت ، عیسی جان موسی بود و موسی ، جان عیسی. زیرا پیامبران جملگی از یک گوهرند و هیچ فرقی میان آنان نیست . (در اینجا بر خودم لازم دیدم که نکته ای کوتاه را برای خوانندگان عزیز باز گو کنم . حقیقت باطنی انبیاء یکی است ، هر چند که در تعداد و صورت زیاد هستند . چنانکه در آیه هشتاد و چهار سوره آل عمران آمده است :(( بگو به خدا ایمان آوردیم و بدانچه بر ما فرو آمده و بدانچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط فرود آمده و بدانچه بر موسی و عیسی نازل شده و بدانچه بر پیامبران نازل گشته است. ما هیچ فرقی میان آنان نمی گذاریم و بدان گردن نهاده ایم .)) پس وحدت نوری انبیا و اولیا در نزد اهل خدا امری روشن است .) آن پادشاه یهودی به خاطر امیال نفسانی و اغراض شیطانی که داشت توجهی به این قضیه نداشت و از نظر او اینها دو دین بودند و دین مسیحی را قبول نداشت و برای او فقط یک دین وجود داشت و آن هم فقط یهود بود وهر کس غیر از دین یهود داشته باشد او باید کشته می شد . برای همین دستور داد که هر کس که بر دین عیسی ایمان آورد باید کشته شود و تمام پیروان عیسی باید در سراسر سرزمین پادشاهی او از بین بروند . بر اساس همین دستور تعداد زیادی از عیسویان را به بالای دار بردند و هر که دین خودش را هویدا می کرد مامورین پادشاه او را به چوبه دار می اویختند . این ماجرا دامه داشت وسبب شد که تعداد زیادی از پیروان مسیح از بین رفتند . پیروان عیسی که دیدند اگر کشتار بر همین منوال ادامه داشته باشد دیگر از آنها کسی باقی نخواهد ماند که دین عیسی را ترویج کند ، تصمیم گرفتند که از این به بعد دین خود را پنهان کنند ودیگر آشکارا به امور مذهبی خود نپردازند ، تا از مرگ رهایی یافته و پایه های دین جدیدشان که هنوز به قدرت لازم نرسیده است از بین نرود . برای همین پس از مدتی دیگر کسی ابراز نمی کرد که بر دین مسیح است و ماموران پادشاه نیز دیگر کسی را نیافتند تا کشتار کنند . ولی عیسویان در خانه های خویش به عبادت خویش مشغول بودند و در نهان به تبلیغ دین خویش می پرداختند و این وضع مدتی ادامه داشت بطوری که دوباره بر تعداد پیروان دین مسیح اضافه می شد و از دست افراد پادشاه نیز کاری بر نمی آمد . پادشاه یهود وزیری بسیار مکار داشت که او را با شیطان مقایسه می کردند و این وزیر نیز مانند پادشاهش از مسیحیان متنفر بود و در همه حال در فکری بود تا ریشه آنها را کاملا قطع کند . طوری تنفر شدید بر وزیر مکار مستولی شده بود که مانند خوره تمام وجود او را گرفته بود و فقط در فکر ضربه زدن به مسیحیان بود . برای همین هنگامی که پادشاه او را برای مشورت در این موضوع دعوت کرد به سرعت خویش را به پادشاه رساند تا از تصمیمات او آگاه شود . پادشاه وضع کنونی را برای او توضیح داد و گفت دیگر مسیحی در سرزمین ما یافت نمی شود و اگر هم هست دیگر جرات نمی کنند از دین خود صحبت کنند . وزیر مکار پادشاه که این جملات را شنید مقداری اندیشه کرد و به پادشاه گفت که این پنهان کردن دین برای ما خوب نیست و آنها دارند همان کاری که قبلا اشکارا انجام می دادند حالا بصورت پنهانی انجام می دهند و اگر بر همین منوال بگذرد دیر زمانی طول نمی کشد که بر تعداد آنها افزوده می شود و زیاد از این زمان دور نیست که بر پادشاه شورش کنند و دردسر درست کنند . و اینگونه عمل کردن نیز درست نیست که اندک اندک آنها را کشت و نابود کرد و باید برای آنها یک فکر اساسی کرد تا برای همیشه از دست آنها راحت شد . پادشاه که دیگر کلافه شده بود و عقلش به جایی قد نمی داد با عجزی تمام از وزیر مکار خود خواست که خیلی سریع فکری برای این قائله بکند تا این موضوع هر چه زودتر تمام بشود و پادشاه زودتر از دست مسیحیان خلاص شود . وزیر که عجز پادشاه را دید بسیار خوشحال شد که حالا می تواند ضربه نهایی خود را به مسیحیان بزند . برای همین از پادشاه یک هفته وقت خواست تا بتواند نقشه ای عالی بکشد تا بتواند بطور کامل از دست مسیحیان راحت شود و پادشاه نیز به این امر رضایت داد . پس از یک هفته وزیر به قصر پادشاه بازگشت و برای پادشاه از نقشه اش گفت . او به پادشاه گفت : که باید او را بازداشت کند و بسیار شکنجه کند . مامورین پادشاه هنگام شکنجه دست مرا قطع کنند و گوشم را ببرند بینی ام را بشکنند . و در اینکار هیچ مراعات حال مرا نکنند و پس از اینکه حسابی مرا شکنجه دادند باید همه جا جار بزنند که وزیر پادشاه را برای اینکه مسیحی بوده و دین خود را تا کنون پنهان کرده است را پس از شکنجه بسیار در فلان روز در یک جای پر جمعیت ، قصد دار زدن دارند تا برای دیگران درس عبرت شود که از دین عیسی بازگردند و بدانند که پادشاه با مسیحیان چه می کند حتی اگر آن فرد وزیر او باشد . هنگامی هم که خواستند مرا دار بزنند چند نفر از نزدیکان پادشاه برای شفاعت به جلو می آیند و بخاطر زحماتی که من در این مدت برای پادشاه انجام داده ام از پادشاه تقاضای عفو مرا می کنند و شما هم پس از کلی التماسی که آنها می کنند مرا عفو می کنی و به سرزمینی دور که در ان مسیحیان بیشتری زندگی می کنند تبعید می کنید . از آنجا به بعدش هم پادشاه به عهده من بگذارد تا ببیند چگونه ریشه عیسویان را از بین خواهم برد . پادشاه ابتدا با شنیدن این نقشه چشمهایش گرد شد و باور نمی کرد که وزیرش بخواهد داوطلبانه اینکار را بکند ، ولی وقتی جدیت و اصرار وزیر مکار خویش را دید تن به اینکار داد و دستور داد همانگونه که وزیر گفته بود آن بلاها را بر سرش آورند . این ماجرا اینقدر وحشتناک بود که هر کس چهره وزیر را در پای چوبه دار می دید ، آن همه شقاوت قبلی او را فراموش می کرد و برای او دلسوزی می کرد . خلاصه نقشه به خوبی انجام شد و وزیر پس از رهایی از چوبه دار خودش را به آن قسمتی که مسیحیان در آن زندگی می کردند رساند و خودش را یک مسیحی واقعی جلوه داد . و به آنها گفت من در نهان به پیروان مسیح کمک می کردم ولی در آخر پادشاه پی به راز من برد و این بلا را بر سر من آورد . اگر حالا کمک حضرت عیسی و لطف او نبود الان زنده نبودم . مردم ساده که حالا وزیری را در برابر خودشان می دیدند که قبلا از مقربان درگاه پادشاه بوده و حالا یکی از منفورین پادشاه است از پایداری او در برابر شکنجه های پادشاه حیرت زده شدند و این را به پای ایمان قوی او گذاشتند . برای همین دسته دسته پیروان مسیح بودند که از اطراف برای دیدن وزیر به آن شهر می آمدند و از او می خواستند که آنها را موعظه کند . و از او می خواستند که اسرار دین عیسی را برای آنها بشکافد و از احکام دین مسیح بگوید . پس از مدتی کوتاه وزیر مکار دارای پیروان بسیاری شد که از اطراف دنیا برای دیدن او به آن شهر می آمدند . وزیر هم به ظاهر احکام شرع را برای آنها توضیح می داد ولی در نهان دائم در این فکر بود که هر چه زودتر نقشه خویش را عملی کند .((او به ظاهر ، واعظ احکام بود.....لیک، در باطن صفیر و دام بود )) وزیر مکار آنقدر در اجرای نقشه اش مصمم بود که برای فریب عمومی دست به اخلاص زده بود و بر خود ریاضت می داد و احکام دین عیسی را به دقت انجام میداد . مردم نیز که اینگونه او را می دیدند هر روز اعتمادشان بر او افزوده می شد و کار به جایی رسید که او را نایب عیسی بر روی زمین می دانستند و هر چه او می گفت مانند نصایح عیسی بر گوش می گرفتند و عمل می کردند . وزیر اینکار را تا شش سال انجام داد بصورتی که تمام مسیحیان او را مانند جان دوست داشتند و فرمانهای او را از جان و دل می پذیرفتند . پادشاه نیز که دیگر صبرش طاق شده بود ، پنهانی به وزیر خبر داد که دیگر خسته شده است و باید هر چه زودتر وزیر نقشه خود را عملی کند . چون حالا دیگر بر پیروان مسیح افزوده شده است و هر لحظه امکان شورش آنها هست و باید هر چه زودتر جلوی آنها را گرفت . قوم عیسی در آن زمان برای رهبری مذهبی خود دوازده پیشوا داشتند که هر کدام دارای فرقه خاصی بود و هر فرقه از پیشوای خودش پیروی می کرد . بعد از آنکه وزیر آمد آن دوازده پیشوا نیز جزء مریدان وزیر شده بودند . جمله عیسویان به گفتار آراسته آن وزیر اعتماد داشتند و هر چه او امر می کرد و می گفت، آنان اطاعت می کردند . پیشوایان نیز چنان به آن وزیر پر تزویر دل بسته بودند که اگر به آنها می گفت بمیرید ، جملگی می مردند . بعد از رسیدن پیغام پنهانی پادشاه به وزیر ، او تصمیم گرفت که نقشه خود را عملی کند و ضربه نهایی را به مسیحیان بزند . برای اجرای نقشه خویش به همه مریدان خویش اعلام کرد که به قصد اخلاص و ریاضت بیشتر می خواهد به تنهایی در غاری به تزکیه بیشتر بپردازد و نمی خواهد کسی مزاحم او بشود . پیروان که دیدند چاره ای ندارند ، قبول کردند و وزیر را در غاری که به عبادت مشغول بود تنها گذاشتند . وزیر پس از تنهایی ، دوازده طومار آماده کرد که هر کدام به اسم یکی از دوازده پیشوا بود و در هر کدام مطالبی نوشت که با دیگری فرق داشته باشد تا آنها را به آن دوازده پیشوا بدهد . در یکی توبه را شرط اول ایمان دانست ، در یکی دیگر امر به معروف و نهی از منکر را رکن ایمان دانست ، در آن یکی توکل را واجب بر همه چیز دانست ، در یکی گفت که دنیا و هر چه در آن هست جبر است و انسان اختیار ندارد ، در طوماری دیگر گفت که همه چیز بر اختیار است و انسان هر کاری می کند دارای اختیار است ، و همین گونه هر طوماری را در مخالفت با طوماری دیگر آماده کرد . مدتی بر همین منوال گذشت تا اینکه پیروان از غیبت طولانی او نگران شدند و به دهنه غار آمدند و از او خواستند که ترک تنهای کند و به میان آنها بر گردد که آنها به او نیاز دارند و در نبود او کسی نیست که به آنها راهنمایی کند . ولی وزیر قبول نکرد و به آنها گفت که نمی تواند دیگر صحبت کند و باید برای همیشه از دنیا کناره گیری کند . با این صحبتها پیروان به گریه افتادند و بر سرو صورت می کوبیدند و باز اصرار می کردند که به جمع مریدان باز گردد و وزیر نیز دوباره قبول نمی کرد و به آنها می گفت که عیسی از او خواسته که دیگر نباید موعظه کنی و باید تا اخر عمر تنها باشی . خلاصه اینکه از پیروان و مردم اصرار بود و از وزیر دلیل برای اینکه دیگر نمی تواند در بین مردم باشد . به هر زحمتی بود وزیر توانست به مردم بقبولاند که در تنهایی باشد و برای اینکه دیگر نمی توانست در بین آنها باشد از دوازده پیشوای دین مسیحیت خواست که هر کدام به تنهایی به نزد او بیایند تا او آخرین صحبتهای خویش را با آنها بکند . پیشوایان که دیدند چاره ای ندارند قبول کردند و هر کدام به تنهایی به حضور او آمدند . وزیر با حضور هر کدام از پیشوایان به آنها یکی از دوازده طوماری را که آماده کرده بود را می داد و در مورد آن طومار توضیحاتی می داد و سپس به هر پیشوا می گفت که تو جانشین من هستی و پس از مرگ من تو تنها کسی هستی که لیاقت داری بر دیگران رهبر و پیشوا باشی . این را هم به آنها می گفت که هر کسی غیر از تو این ادعا را کرد بدان که کذب محض است و می خواهد در مقابل دین عیسی و خدا بایستد ، پس آگاه باش که هر کس چنین ادعا کرد سریع نابودش کن و نگذار زنده بماند که باعث تفرقه می شود . در آخر نیز به آنها تذکر می داد که تا قبل از مرگ من این موضوع را با کسی مطرح نکن و در پیش خود مانند یک راز پنهان نگهدار . به این ترتیب با هر دوازده پیشوا دیدار کرد و این وعده را به آنها داد که خودشان را برای بزرگی بر امت مسیح آماده کنند و آنها هم از همه جا بی خبر در فکر رهبری مردم در آینده بودند . پس از اینکه وزیر تمام کارهایش را آماده کرد و فتنه ای که آماده کرده بود را به اجرا گذاشت از آنها خواست با پیروانشان آنجا را ترک کنند تا او بتواند به عبادت مشغول باشد . وزیر پس از چند روز که به ظاهر عبادت کرد ، با نیرنگی که بکار برد خود را کشت بگونه ای که دیگران فکر کردند روح او را خداوند قبض کرده و پیش خود برده است . وزیر با نابود کردن خودش آخرین ضربه را به مسیحیان زد و آنها که فکر می کردند بزرگترین جانشین عیسی را از دست داده اند در اندوه فرو رفتند . برای مراسم وزیر ، مردم دسته دسته از اقصی نقاط دنیا می آمدند تا هم تبرکی با جنازه او بکنند و هم با او وداع کنند . خیل عظیمی از مردم در شهر جمع شدند و همه بر سرو روی خود زنان ، او را به سوی مقبره با شکوهی بردند که برای او آماده کرده بودند . شهر در اندوه کاملی فرو رفته بود و همه جا به رنگ سیاه در آمده بود. بسیاری از مردم برای رسیدن به تابوت او خود را به هر دری می زدند و تعدادی از پیروانش که طاقت دوری او را نداشتند از حال می رفتند و سپس با چشمانی گریان با او وداع می کردند . یک ماه شهر در اندوه کامل فرو رفت . مردم دسته دسته برای زیارت قبر او می آمدند و از قبر او تبرک می جوییدند . اگر کسی مریض داشت برای شفا بر سر مزارش می آورد و از او می خواست که مانند عیسی او را شفا دهد .اگر برای کسی مشکل و حاجتی در زندگی پیش می آمد اولین جایی که به فکرشان می رسید که بیایند ، بر سر مزار وزیر مکار بود و این چنین مردم ساده او را مانند بت برای خود کردند بدون اینکه از ایمان او اطلاعی درست داشته باشند. پس از اینکه یک ماه از مرگ وزیر گذشت ، مردم که حالا بدون رهبر شده بودند تصمیم گرفتند که به سراغ دوازده پیشوای دینشان بروند تا ببینند که وزیر کدام یک را به عنوان جانشین خویش مشخص کرده است . هنگامی که جمعیت زیادی بر اطراف آن دوازده پیشوا جمع شدند از آنها خواستند که نایب وزیر را مشخص کنند تا آنها در کارها از او تقلید کنند . در اینجا بود که هر کدام از دوازده پیشوا مدعی جانشینی وزیر مکار شدند و برای اثبات ادعای خود طومارهای خویش را که وزیر به آنها داده بود به مردم نشان می دادند . مردم که از این حرکت گیج شده بودند تنها مشاهده گر این صحنه بودند . کم کم صحبتها بالا گرفت و برای جانشینی وزیر در بین دوازده پیشوا جدل رخ داد و طولی نکشید که هر کدام از پیشوایان با پیروان خویش برای جنگ با پیشوای دیگری که از نظر آنها دروغگو و غاصب شمرده می شد آماده شد . پس ار مدت کوتاهی از مرگ وزیر ، جنگ سختی بر سر جانشینی وزیر و رهبری مردم در بین فرقه های مختلف در گرفت به گونه ای که در یک روز خون و خونریزی اتفاق افتاد که در برابر خونی که پادشاه جهود از مسیحیان ریخته بود مانند قطره بود بر دریا . مسیحیان فرقه فرقه بودند که به جان هم می افتادند و چون مردم عادی نیز هر کدام طرفدار یک فرقه بودند همه به جان هم افتادند . خلاصه آشوبی که وزیر برای مسیحیان درست کرد ضربه ای به آنها زد که پادشاه سالها نمی تواست با جنگ و کشتار به آنها بزند . به این ترتیب پادشاه جهود با مکر وزیرش به خواسته خودش رسید و مسیحیان را به خاک و خون کشاند . حالا که داستان تمام شد لازم است چند نکته در مورد این داستان بگویم . این داستان تعصبات مذهبی و جنگ هفتاد و دو ملت را مورد نقد قرار داده است و داستان می گوید که جوهر همه ادیان یکی است و باید از نزاع و بدی دوری گزید . هر چند که دین حنیف احمدی جامع ادیان است((نام احمد نام جمله انبیاست.......چون که صد آمد نود هم پیش ماست)) اما رسیدن به این آیین جامع باید بدون جنگهای مذهبی باشد . حالا که این داستان را در مورد کشتار مسیحیان گفتم شاید بد نباشد که حکایتی کوتاهی نیز تعریف کنم که در مورد چگونگی اعتقاد مسیحیان به تثلیث و قائل بودن به پدر، پسر و روح القدس هست چون می دانم بسیاری بی اطلاع هستند نسبت به این موضوع و با کنجکاوی به دنبال جوابی برای آن می گردند و چون شباهتی نیز به داستان گفته شده دارد بد نیست آنرا نیز در ادامه داستان بیان کنم . گفته می شود پس از عروج عیسی به آسمان ، پیروان او هشتاد و یک سال بر طریقه درست او بودند و تمام احکام مسیح را که از جانب خدا بود به درستی انجام می دادند .ولی پس از این مدت جنگی میان مسیحیان و یهودیان در گرفت که در آن جنگ مردی جنگاور و شجاع از یهودیان به نام بولس وجود داشت که تعداد زیادی از مسیحیان را در آن جنگ به قتل رساند و کشتار عظیمی به راه انداخت . پس از آن جنگ ، بولس دچار ترسی عجیب شد و به هم کیشان خود گفت نکند که مسیحیان بر حق باشند و ما بر باطل . که اگر چنین باشد آنها به بهشت می روند و من که این همه مسیحی را قتل عام کردم به جهنم می روم . برای همین پیش خودش فکر کرد حالا که قرار است من به جهنم بروم کاری می کنم تا آنها نیز به جهنم بروند . برای همین سوار اسبش شد که نامش عقاب بود و با آن جنگهای بسیار کرده بود و به سمت مسیحیان حرکت کرد و در راه جامه اش را پاره کرد و بر سر و صورت خویش گل و لای پاشید .هنگامی که به مسیحیان رسید به آنها گفت آیا مرا می شناسید .آنها هم گفتند نه . پس به آنها گفت من همان بولس جهود هستم که در جنگی که بین ما و شما در گرفت تعداد زیادی از شما را کشتم . حالا پشیمان شده ام و توبه کرده ام ولی از آسمان ندا آمده است که تا مسیحی نشوی توبه تو پذیرفته نمی شود . حالا من مسیحی شدم و می خواهم شما بر کار من آگاه باشید . سپس به سوی کنیسه رفت و یکسال در آنجا معتکف شد و انجیل آموخت . سپس به سوی مسیحیان آمد و به آنها گفت که بر من از آسمان ندا آمد که توبه تو پذیرفته شده و خدا از تو خشنود شده است . مسیحیان او را باور کردند و به او اعتقاد پیدا کردند . او از انجا به بیت المقدس رفت و در آنجا مردی را بر آنها خلیفه کرد که نام او نسطور بود و او را تعلیم داد که خدای و عیسی و مریم سه شخص بودند که یک خدا شدند .این تثلیث و اتحاد که مسیحیان گویند از اوست . بولس از آنجا به روم رفت و به آنها قصه لاهوت و ناسوت را تلقین کرد و گفت: عیسی انسی نبود و جسم هم نبود ولکن پسر خدا بود و در آنجا فردی به نام یعقوب را مامور کرد تا این صحبتها را گسترش دهد .سپس مرد دیگری به نام ملکا را بخواند و او را گفت: بدان که خدا عیسی بود لم یزال و لایزال . آنگه هر سه را بر خود جمع کرد و ایشان را وصیت کرد و گفت: بعد از من مردمان را دعوت کنید به آنچه که به شما آموختم و بدانید که من عیسی را در خواب دیده ام که به من گفت: من از تو راضی شدم. و من فردا خویشتن را بخواهم کشت . چون فردا شد خویشتن را به مذبح برد و خودش را کشت و آن سه مرد از پس او ، مردمان را به این سه مقاله دعوت کردند . هر یکی را گروهی متابعت کردند و میان ایشان اختلاف ها افتاد تا به امروز که کارزار و کشش در میانشان است .

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 124
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
داستان پادشاه و کنیزک زیبا یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در زمانهای قدیم ، در سرزمینی دوردست پادشاهی سلطنت می کرد که هم پادشاه دنیوی بود و هم در کارهای معنوی سر آمد دیگران بود . به گونه ای که به اعتقاد همگان نیکبختی در هر دو سرای را دارا بود . روزی از روزها این پادشاه تصمیم گرفت که برای شکار به خارج از شهر برود تا هم استراحتی بکند و هم به شکار بپردازد. برای همین به درباریان خود اعلام کرد تا آنها لوازم شکار را آماده کنند . صبح زود نیز به همراه خادمان و ملازمان خویش عازم شکار شد . در طول روز شاه مشغول شکار بود و از انواع حیوانات شکار کرده بود ،تا اینکه در نقطه ای از راه همانگونه که مشغول تعقیب یک شکار بود به کنیزی زیبا رو و صاحب جمال برخورد کرد . آنقدر غرق زیبایی و خوشگلی دخترک کنیز شده بود که شکار را فراموش کرده بود و بی حرکت، نشسته براسب به آن الهه زیبایی نگاه می کرد . پس از مدتی خیره نگاه کردن به دختر از نام و نشانش پرسید که کنیز نیز جواب او را داد و به او گفت که کنیز یکی از بزرگان شهری است که در نزدیکی این شکارگاه وجود دارد . شاه با شنیدن اینکه او یک کنیز است خوشحال شد و در ضمیر خود دریافت که اینگونه به دست آوردن او آسان تر می شود. برای همین از شوق وصال او و طپش قلبی که با دیدن دختر به او دست داده بود و او را یک دل نه بلکه هزار دل شیفته کنیز کرده بود به یکی از دربایان دستور داد که این کنیز را به هر قیمتی که هست از اربابش بخرد و به دربار بیاورد. و چون بعد از دیدن آن زیبارو دلی برای شکار نداشت به قصر خویش باز گشت و در اندیشه کنیز زیبارو و لحظه رسیدن به او صبر کرد . وقتی آن شب کنیز را به دربار او آوردند او خود در عالمی دیگر بود و وقتی با کنیز تنها شد دل یک لحظه او را آرام نمی گذاشت . آنقدر شیدا و شیفته او شده بود که نمی دانست باید آن همه زیبایی را چگونه قدر بداند . پادشاه که تمام روز را در فکر رسیدن به وصال او بود حالا او را در بر خویش می دید و با اینکه پادشاه نُه سرزمین بود ولی وقتی خودش را صاحب آن جمال می دید پیش خود اعتراف می کرد که پادشاه این زیبا رو بودن از پادشاهی نُه سرزمین ارزش بیشتری دارد و کام دل از او گرفتن لذت بیشتری دارد از پادشاهی بر سرزمینی که او در آن سلطنت می کرد . برای همین تا صبح از او کام گرفت و هر چه بیشتر به وصال او می رسید حریص تر می گشت و دوست داشت بیشتر کامروایی کند و اینگونه تا صبح از معبود خویش برخوردار شد و از شهد شیرین جوانی او لذت برد . فردا هنگامی که پادشاه از خواب شیرین پس از وصال بیدار شد و نگاهی به آن لاله زیباروی کرد تا از دیدن چهره او شاد شود ناگهان متوجه شد که صورت آن کنیزک به سرخی گذاشته است و قطرات عرق بر پیشانی او مانند شبنم بر گل سرخ برق می زند . برای همین نگران شد و بر صورت او دستی کشید و متوجه شد که دخترک کنیز در تبی سخت می سوزد . پادشاه که ترس تمام وجودش را برداشته بود و نمی خواست آن معبود را به این زودی از دست دهد به سرعت اطباء و پزشکان دربار را صدا کرد تا بر بالین دختر بیایند و او را درمان کنند و به اطبا گوشزد کرد که الان هم جان او در دست شماست و هم جان من که در نبود او دیگر نمی خواهم باشم ((جان من سهل است ، جانِ جانم اوست ....... دردمند و خسته ام، درمانم اوست))و به آنها مژده داد که هر کسی بتواند او را درمان کند از گنجهای بی پایان من برخوردار خواهد شد و تا عمر دارد به راحتی زندگی خواهد کرد . طبیبان با شنیدن این مژده و خبر خوشحال کننده به پادشاه قول دادند که او را درمان کنند . برای اینکه خیال شاه را راحت کنند از خود تعریفهایی کردند که در باور کس نمی گنجد . یکی خود را دانشمند بزرگ معرفی کرد یکی خودش را مانند عیسی دانست و گفت من می توانم مانند عیسی با یک اشاره او را شفا دهم . یکی خود را حاذق ترین طبیب دنیا معرفی کرد که برای هر دردی دوا و مرهمی دارد و کافیست که مریض را ببیند تا دوای او را سریع آماده کند((هر یکی از ما مسیحِ عالمی است.......هر الم را در کف ما مرهمی است)) . خلاصه از هر دری برای قدرت خویش سخنی راندند و از تنها چیزی که صحبت نکردند از شفا دهنده واقعی بود . که همه درمانها در نزد اوست و هر آنچه که تا آن زمان انجام داده اند را منصوب به خویش دانستند و هیچ خدایی را بنده نبودند .(لازم است که در اینجا نکته ای برای خواننده عزیز توضیح بدهم که در هر عصری از اینگونه آدمها یافت می شود و اگر در اطراف خود مقداری کنکاش کنیم در همه جا می بینیم کسانی را که زمانی چیزی نبودند و پس از مدتی که به لطف خدا به جایی رسیده اند اصل خویش را فراموش کرده اند و آن کسی که آنها را به آنجا رسانده است را منکر شده اند . و تمام موفقیتهایی که داشتند را منصوب به خود دانستند . و یا کسانی که مدعی ارشاد و هدایت انسان هستند و فکر می کنند که نجات آدمیان فقط در دست آنهاست و اگر آنها نباشند مردم در گمراهی خواهند مرد . و هر آنچه که آنها می گویند عین حقیقت است و خدا آنها را نماینده خویش بر روی زمین کرده است و حرف آنها حجت بر مردم است و هر که آنها را تایید کند وارد بهشت می شود و هر که عیب آنها را بگوید و منکر آنها شود مستقیم به جهنم خواهد رفت . در حالیکه که اگر به زندگی خود آنها نگاه کنید در می یابید که خودشان بیش از همه احتیاج به هدایت و راهنمایی دارند.) اما چرخ زمانه بر روال همیشگی خویش نچرخید و طبیبان حاذق دیروز که حالا خدا را فراموش کرده بودند و او را فوق الاسباب نمی دانستند و قدرت خدا را نادیده گرفته بودند نتوانستند کاری از پیش ببرند و خداوند در مقابل آن غرور کاری کرد ، که آنها عجز و درماندگی خویش را دربرابر او ببینند . پس از مدتی حال دخترک کنیز بدتر شد و از او چیزی جز استخوان و پوست باقی نماند . آنطور که اندامش به اندازه یک موی باریک شد . و هر چه که از علاج و دوا بر روی او انجام دادند نتیجه عکس داد و حال او روز به روز بدتر می شد . پادشاه که از طبیبان مایوس شده بود ، هر روز در برابر چشمان خویش ناتوانی دختر زیبارو را بیشترمی دید . پس از مدتی طبیبان نیز آب پاکی را بر دست او ریختند و به او گفتند که آنها نمی توانند او را درمان کنند . پادشاه ، نا امید و با عجله وبدون اینکه حتی کفشهایش را پا کند به سوی مسجد روان شد و با شوقی تمام در پیشگاه الهی حاضر شد . آنگونه در محراب مسجد به گریه و زاری برخواست که دل هر بیننده ای را به درد می آورد(( رفت در مسجد ، سوی محراب شد.......سجده گاه از اشک شه، پر آب شد)) (فکر می کنم این اتفاق بارها برای هر کدام از ما به وجود آمده باشد . یعنی وقتی که از همه جا بریده و ناامید می شویم و می دانیم که دیگر هیچکس نمی تواند به ما کمک کند رو به سوی او می آوریم و از درگاه او کمک می خواهیم در صورتی که اگر از نظر ما یک وسیله کوچک مادی دیگر نیز وجود داشته باشد که بتواند به ما کمک کند به سراغ خدا نمی رویم و تا آن وسیله ما را ناامید نکند دست از آن نمی شوییم و به سراغ آن کس که از ابتدا باید می رفتیم و نرفتیم نمی رویم!!!!و این هم از شگفتیهای موجود دو پا است.) خلاصه هنگامی که پادشاه از همه وسایل دنیوی قطع امید کرد و واقعا غرق او شد و او را تنها یاری دهنده خود دانست ابتدا به مدح و ثنا پروردگار یکتا پرداخت و در محراب حضور او گفت :ای خدایی که بر همه چیز دانایی و از اسرار آگاهی و آنچه که بر من میگذرد را می دانی پس دیگر نیازی به عرض حاجت نیست و من از خواسته خویش چیزی نمی گویم(لازم است اینجا نکته ای را بیان کنم و آن این است که بعضی از ما هنگام دعا و نیایش چون می دانیم که خدا بر همه چیز آگاه است دیگر به خودمان زحمت نمی دهیم که آنرا برای خدا بازگو کنیم . ولی اینگونه نیست ، چون خود خداوند فرموده است: که ای بندگان ! اگر چه من به اسرار درون شما واقفم ، ولی شما نیز هر چه زودتر خواسته های ضمیر خود را به زبان آورید. ((لیک گفت: گر چه می دانم سِرت......زود هم پیدا کنش ، بر ظاهرت)) و این گفتن خواسته خود باعث آرامش در داخل فرد می شود همانگونه که در روانشناسی امروزی ثابت شده است که بازگویی یک واقعه سبب بهتر شدن حال یک فرد می شود.) پس از مدح و ستایش خداوند یکتا از در توبه بر آمد و اشتباههای خویش را بر زبان آورد و از خدا خواست که به خاطر اشتباهاتی که کرده بود یعنی عاشق جمال و ظاهر آن کنیز شده بود و دیگر اینکه از حکیمان خود پسند و عاجز، شفای آن کنیز را خواسته بود تقاضای بخشش کرد و با زاری از او طلب شفای دختر را کرد و همه امید خود را معطوف به قدرت حق کرد . حضرت حق هم که دریای بخشندگی است و هر کس با دل او را بخواند خواسته او را برآورده می کند ، دریای بخشندگیش به جوش آمد وبا مهربانی که خاص اوست دعای او را استجابت کرد ((چون بر آورد از میانِ جان، خروش.....اندر آمد بحر بخشایش به جوش)) پادشاه در همان حالت گریه ، در محراب به خواب رفت و صدایی شنید که به او می گفت به خاطر زاری که به درگاه الهی کرده و از او کمک خواستی خداوند خواسته تو را اجابت کرد و فردا صبح حکیمی بزرگ و طبیبی حاذق در طلوع صبح به سوی تو می آید . تو باید به او اطمینان کنی و هر آنچه که او گفت باید فرمان بَری و بدان که در علاج و درمان بخشی او قدرت ما را خواهی دید . صبح هنگامی که پادشاه از خواب پرید تمام توجه خویش را به افق خورشید داد تا ورود حکیم دانا را ببیند . با طلوع خورشید ، و در راستای نور صبحگاهی خورشید ، او مردی را مشاهده کرد که مانند هلال ماه باریک و دارای نوری زیبا بود به او نزدیک شد . هنگامی که به نزدیکی او رسید پادشاه به سمت او دوید وقبل از اینکه دربانانش به استقبال او بروند به او رسید و او را در آغوش گرفت . مانند اینکه معشوق خویش را تازه یافته است و زیبایی واقعی رادر او دید . چون هر دو شناگران دریای الهی بودند به خوبی همدیگر را می شناختند((گفت: معشوقم تو بودستی ، نه آن.....لیک کار از کار خیزد در جهان)) شاه با رعایت ادب به مهمان غیبی خود گفت: معشوق حقیقی من تویی نه آن کنیزک. لیکن در این دنیا از یک کار، کاری دیگر حاصل می آید.(کار از کار خیزد ، از ضرب المثل های رایج زبان فارسی است . عشق شدید پادشاه به کنیزک سبب محنت و رنج او بود و همین سختی و رنج سبب شد که پادشاه از خدا کمک بخواهد و خداوند نیز آن حکیم الهی را بر او ظاهر کرد . بنابراین عشق مجازی شاه به عشق حقیقی ارتقا یافت.) پادشاه آن حکیم الهی را در بر خویش گرفت و از همه چیز از او سئوال کرد از سختیهای راهی که آمده بود از اتفاقاتی که افتاده بود و پرسان پرسان از هر چیزی که نمی دانست به جوابهای خویش می رسید ، و از طرف دیگر خدا را شکر می کرد که با صبر، کلید مشکلاتش را پیدا کرده بود وحالا می توانست از آن هر چه می خواهد در مورد معبود بپرسد چون می دانست او راهنمایی صادق است . پس از مدتی که پادشاه در حال و هوای خویش بود و با مهمان عزیز خویش وقت را می گذراند به یاد دخترک کنیز افتاد و حکیم الهی را بر سر بالین او برد و داستان را برای او تعریف کرد ، و به او گفت که هیچ کدام از طبیبان نتوانست او را درمان کند و حال او بدتر شده است که بهتر نشده است . حکیم با یک نگاه به حال دختر پی به راز او برد ولی چون بی اذن حق ، یک حکیم الهی نمی توانست همه چیز را بگوید چیزی به پادشاه نگفت و از همه خواست که او را با کنیز تنها بگذارند تا او بتواند با خیال راحت پی به بیماری کنیز ببرد. حکیم هنگامی که مطمئن شد همه از اطاق خارج شده اند و کسی به حرفهای آنها گوش نمی دهد به بالای سر کنیز آمد و نبض او را در دست گرفت و از او در مورد شهر و دیارش سئوال کرد . طبیب اسم شهرها را یکی یکی باز گو کرد ولی هیچ جنبشی در نبض کنیز احساس نکرد برای همین از خود کنیز خواست که با جزییات بیشتری از زندگی خویش تعریف کند . کنیز یکی یکی سفرهایی که با ارباب سابق خود را رفته بود را تکرار کرد و شهر به شهر جلو رفت ولی نه رگش جنبید ونه رنگش از گفتن نام آن شهرها زرد گشت . پس از مدتی که از زندگیش تعریف کرد به سمرقند رسید و هنگامی که حکیم از حال و هوایش از آن شهر پرسید رخ کنیز سرخ شد و نبضش به شدت شروع به زدن کرد . حکیم در لا به لای صحبتهای کنیزک، هنگامی که او مشغول صحبت از بازار زرگرهای سمرقند بود، نیز متوجه تغییر بیشتری در نبض او شد و با چند سئوال و جواب، از حال او دریافت که او عاشق مرد زیبای زرگری در بازار زرگرهای سمرقند شده است ، و هنگامی که پادشاه به او دست یافت و از او کام گرفت او خودش را برای همیشه دور از مرد زرگر یافت و او را از دست رفته پنداشت . برای همین بیمار شد و آهسته احوالش رو به مرگ گذاشته بود . حکیم که با درایت خود پی به بیماری کنیز برده بود به او امیدواری داد که به زودی تو را از درد راحت خواهم کرد و درمان خواهی شد . ولی از او خواست که عشق خود نسبت به مرد زرگر را برای کسی تعریف نکند تا کنیزک زودتر به مراد دل برسد و نجات پیدا کند .( اینجا یک نکته ای را عرض کنم من خودم شخصا بر این باور بودم که اشکال ندارد اگر کسی می خواهد کاری در آینده نزدیک انجام دهد و یا قرار است خبر خوبی به آدم برسد ، خبر آنرا به دیگران بدهد چون اتفاقی نخواهد افتاد . جالب اینجا بود که بیشتر چیزهایی که قرار بود اتفاق بیفتد و من خبر آنها را زودتر به نزدیکان داده بودم همین که بازگو می شد پس از مدتی متوجه می شدم که آن اتفاق به دلایل گوناگون به انجام نمی رسد . ولی باز هم حاضر نبودم که قبول کنم این به خاطر گفتن رازم به دیگران بوده است و پیش خودم می گفتم که خداوند اگر بخواهد آن کار انجام می شود چه من بگویم به دیگری و چه در دل پنهان دارم وپیش خودم می گفتم اینها همه خرافات است که می گویند تا کار انجام نشده است به کسی چیزی نگو . این داستان ادامه داشت تا اینکه به این حدیث از پیغمبر برخورد کردم((نیازهای خود را با پوشاندن آنها بر آورید که هر صاحب نعمتی مورد حسادت است.))و اینگونه بود که به اشتباه خود پی بردم و یاد گرفتم تا آنجا که امکان دارد کار انجام نشده را به کسی بازگو نکنم((گورخانهً رازِ تو چون دل شود......آن مرادت زودتر حاصل شود)) ) هنگامی که حکیم از اطاق بیرون آمد آن مقداری از چیزهایی که فهمیده بود و می دانست که با خبر شدن پادشاه از آنها، مشکلی پیش نمی آید را برای او تعریف کرد و از او خواست تا افرادی را برای آوردن مرد زرگر به سوی سمرقند راهی کند و به هر قیمتی که شده است او را به اینجا بیاورند . پادشاه نیز دو نفر از امین ترین افرادش را به سراغ مرد زرگر فرستاد و از آنها خواست که برای او مقداری هدیه ببرند و با خلعت و پاداش او را به اینجا بکشانند . هنگامی که دو فرستاده پادشاه به مرد زرگر رسیدند هدایای پادشاه را به او تحویل دادند و به او وعده دادند که اگر با آنها برود در آنجا پادشاه هدایای بیشتری به او خواهد داد و جزء خواص پادشاه خواهد شد . مرد زرگر که تا آن زمان از عمرش ، چنین چیزهایی ندیده بود و در پیش خود گمان می کرد که وقتی به پیش پادشاه برود چه زندگی سعادتمندی خواهد داشت و می تواند یکی از بزرگان پادشاه باشد و همه به او احترام خواهند گذاشت از این خوش شانسی که به او روی آورده بود شاد شد و پس از مکثی کوتاه قبول کرد که به همراه دو فرستاده حرکت کند و به حضور پادشاه برسد . برای همین از هم آنجا، بدون اینکه زن و بچه خویش را به یاد بیاورد سوار اسب تازی شد که فرستادگان شاه برای او آورده بودند و به سمت قصر شاه حرکت کرد. و انگار نه انگار که در آن شهر او همسری و فرندانی دارد و چنان در حرص مال غرق شده بود که به چیز دیگری فکر نمی کرد . در راه نیز دائم به فکر آینده خود در کنار پادشاه بود و خودش را در حالی که در لباس شوکت و بزرگی تصور می کرد ، در حضور مردم می یافت((در خیالش مُلک و عِز و مهتری.........گفت عزرائیل: رُو، آری، بَری)) زرگر در خیالاتش، فرمانروایی و عزت و سالاری می پروراند. در حالی که عزرائیل به زبان حال و با تحقیر می گفت: بشتاب بسوی حرص و آز که به آرزوهای خیال انگیزت خواهی رسید! (هر کدام ما امکانش هست که با شدت کمتری نسبت به این داستان در چنین موقعیتهایی قرار گرفته باشیم . که به خاطر حرص نسبت به چیزی ، بدون آنکه عواقب و جوانب آنرا بسنجیم به طرف آن حرکت کرده ایم و شاید در آن امر به ظاهر پیروزی را دیده باشیم و از کارمان در همان زمان راضی بوده باشیم ، ولی هنگامی که مدتی از آن قضیه می گذرد و آن حس اولیه ما نسبت به آن موضوع ، از بین می رود ، اگر وجدان داشته باشیم با یک حساب دو دوتا ، می فهمیم که در برابر آن خواسته نا بجا و حرص بی مورد چه چیزهای ارزشمندی را از دست داده ایم.) هنگامی که مرد زرگر به دربار پادشاه رسید پادشاه به شدت از او پذیرایی کرد و گنجهای بسیاری در اختیار او قرار داد به گونه ای که نمی دانست به کدامین کار این چنین مورد تکریم قرار می گیرد . حکیم نیز که همه چیز را بر وفق مراد می دید از پادشاه خواست تا آن کنیز را به مرد زرگر دهد تا آن دو به هم برسند . مرد زرگر که از عشق کنیز نسبت به خود بی اطلاع بود هنگامی که کنیز را دید مست جمال او شد و واله و شیدا او گشت . هر چند که رنجوری و بیماری کنیزک او را از شادابی انداخته بود ولی هنوز مقداری از زیبایی خویش را با خود به همراه داشت . پادشاه وقتی دلیل این امر را از حکیم پرسید، حکیم برای او توضیح داد که بیماری کنیز به علت دوری از زرگر بوده است و او بیمار روح بوده است و نه جسم . و تنها راه درمان او وصال این دو نفر است .((تا کنیزک در وصالش خوش شود........آب وصلش ، دفع آن آتش شود)) پادشاه که دید چاره ای ندارد کنیزک را به مرد زرگر بخشید و آنها شش ماه دائم از هم کام دل می گرفتند و به وصال هم می رسیدند به صورتی که غیر از دیدن هم کار دیگری نداشتند و غیر از برخورداری از هم لذت دیگری نمی شناختند . پس از شش ماه کنیزک کم کم بهبود یافت و دارای همان جمال و شادابی گشت که از هر کسی دل می برد . وقتی حکیم خیالش از بهبودی دختر راحت شد به اذن حق شربتی تهیه کرد و به مرد زرگر داد که این شربت شیرین چیزی جزء سم نبود که حکیم به مرد زرگر داد . این سم سبب شد که مرد زرگر دچار مرگ تدریجی شود . پس از مدتی که اندک اندک زیبایی و جمال مرد زرگر رو به نقصان گذاشت و آن طراوت و زیبایی خویش را از دست داد کنیزک زیبا نیز از او سرد شد و از آن اشتیاق هر روزه که نسبت به کامروایی با او داشت کاسته شد . دیگر علاقه ای برای نزدیکی به او نشان نمی داد چون مرد زرگر دیگر آن زیبایی سابق خود را نداشت و هر روز پژمرده تر از دیروز می شد . و اینگونه آن عشق شدید و سختی که نسبت به مرد زرگر نشان می داد به پایان رسید مرد زرگر نیز کم کم توسط زهر از پا در آمد تا در حرص و آز خویش غرق شود. کنیزک خود به این نتیجه رسید که این عشق نبوده است و هوی و هوس تنها نامی بود که می توان بر آن گذاشت ((عشق هایی کز پی رنگی بود......عشق نبود عاقبت ننگی بود)) وبا قبول اشتباه خود به سوی پادشاه بر می گردد و چون پادشاه و کنیز هر کدام به طریقی حقیقت را دیده بودند تصمیم گرفتند تا در کنار هم و با بهره برداری از عشقشان به آن عشق حقیقی نزدیکتر شده تا هم لذت بیشتری ببرند و هم عشقشان پاینده باشد.(بسیاری از دختران و پسران امروزی همیشه با خود فکر می کنند که چرا عشقهای آنها نسبت به هم دوام ندارد و پس از مدتی ، جزء پوچی از آن چیزی نمی ماند . با این تمثیل ، به راحتی می شود به آن جواب داد که آنها ضلع سوم عشق خودشان ، که همان خدا است را فراموش کرده اند . زیرا او مانند شاهین وسط ترازو همیشه آنها را در تعادل قرار می دهد و اوست که کفه های سنگین عشق واقعی را حمل می کند و این عاشقان جوان باید به جای بند کردن عشقشان به چیزهای تو خالی مانند پول ، ثروت، زیبایی ظاهری ، جوانی و .....آنرا به چیزی پیوند بزنند که هر چه بر وزن عشق آنها افزوده شود بر استحکام آن پایه قدرتمندی که آنها را نگه داشته است ، افزوده می شود و آنها را هیچگاه رها نمی کند .) پادشاه و کنیز با کمک حکیم الهی راه عشق واقعی را یافتند و معشوق برای آنها کسی شد که هیچوقت نه از طراوت می افتد ، نه از زیبایی . نه میمیرد و نه زشت می شود و هر چه از عمرش می گذارد زیبایی و قابل اعتماد بودن خویش را بیشتر نشان می دهد . ظرفی بی انتها که هر مقدار از آن کسب کنید باز می بینید بیشتر از آنچه برداشته اید در داخل آن موجود است . ((عشق زنده در روان و در بصر........هر دمی باشد ز غنچه تازه تر)) در پایان داستان می خواهم برای دوستانی که علاقه دارند ازشکل ظاهر این تمثیل مقداری عبور کرده( هر چند که ظاهرش نیز دارای درسهای بسیاری است) و به باطنش نزدیکتر بشوند چند راهنمایی بکنم . می توان این داستان را طوری دیگر نیز تعریف کرد . یعنی جای اشخاص را در داخل داستان با این رمزها پر کرد و داستان را دوباره خواند . در این داستان پادشاه رمز روح است و طبیبان مغرور ، رمز عقل جزئی و یا مشایخ ظاهری که فقط قسمت ظاهری هر چیزی را می بینند . کنیزک در تمثیل ، رمز نفس حیوانی و غریزی و یا سالک مبتدی است که به چیزهای ناپایدار دل می بندد . و زرگر رمز دنیاست که در آخر تمام می شود و زشتی آن بیشتر از زیبایی آن است و نماد ناپایداری است . و آن حکیم روحانی و الهی، رمز عقل کلی و یا راهنمای حقیقی است که اولیاء خدا را نیز می توان گفت . حالا با این شرایط خلاصه داستان را برایتان می گویم: روح(شاه) به نفس(کنیزک) عشق می ورزد تا او را صاف و جلا بدهد و بتواند به کمک نفس، به یک نفس مطمئنه دست یابد، زیرا با صفای نفس ، معرفت روحانی و مدارج کمال به دست می آید. اما نفس(کنیزک) طبعا عاشق دنیا(زرگر) است و میل ندارد که جهان ظاهر و محسوس را که با چشم ظاهر می شود دید را با جهان باطن و نا محسوس که مقداری سختی دارد و با چشم دل باید آنرا دید معاوضه کند .ابتدا عقل جزئی(طبیبان مغرور) می خواهد تعلقات شهوانی نفس(کنیزک) را معالجه کند، ولی حال او خرابتر می شود و تعلقش به دنیا(زرگر) افزون تر می گردد. روح(شاه) خاضعانه به درگاه الهی روی می آورد. خداوند به عقل کلی(حکیم الهی) ماموریت می دهد که با نشان دادن حقیقت فنا و زوال دنیا ، میل نفس(کنیزک) از دنیا برکنده شود و نهایتا نفس حیوانی(کنیزک) به سوی روح(شاه) باز می گردد و به مقام نفس مطمئنه دیگری تبدیل می شود . البته اگر این داستان را هر بار که خواندید چیز جدیدی در آن یافتید از آن تعجب نکنید که هر کس به اندازه فهم خویش از آن دریافت می کند .همانگونه که من بارها آنرا مرور کردم و هر بار گوشه ای از آنرا یافتم . امیدوارم شما بیشتر از من از این تمثیل زیبا، درس بیاموزید . و آنرا به من نیز گوشزد کنید .

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 122
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
اعلام موجودیت یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . خوب به سلامتی امروز روز افتتاحیه بلاگ من است، زیاد خوشحال نیستم چون قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد خیلی با خودم کلنجار رفتم که بلاگ را با چه خط مشی و چه عنوانی راه اندازی کنم ولی خوب به نتیجه خاصی نرسیدم . خودم علاقه دارم از روزمرگی خارج باشد چون الان همه به اندازه کافی اسیر روزمرگی هستند . با نگاهی به بلاگ دیگران پی به این بردم که هر کسی یک استفاده ای از بلاگش می کند ، یکی مطالب عاشقانه را می نویسد که خوب ماشاءالله تا دلتان بخواهد در هر سایتی پیدا می شود ، متاسفانه جوانان زیادی از نسل من تا یک نوشته یا شعری را می بینند که در آن دو کلمه از عشق، یار، لب، بوسه، چشم، نگاه و ..... میبینند تا آخر مطلب را می خوانند بدون اینکه توجه خاصی به محتوای نوشته داشته باشند، متاسفانه کیفیت قربانی کمیت می شود و باز هم متاسفانه هر کسی با دوست پسرش یا دوست دخترش قهر می کند خوراکش شده یک آهنگ غمگین و بعد هم نمی دانم چی میشه که این حس بهش دست میدهد که حالا که خر تو خر یک شعری هم ما بگوییم و جالب اینجاست که می نویسد و گریه می کند و خیال می کند با خوندن این اراجیف بقیه هم گریه می کنند ولی نمی داند تنها کسانی گریه می کنند که مانند خودش پای یک آهنگ غمگین نشسته اند . پس این دسته از آدمها زیاد باب میل نیستند چون ترویج غم می کنند در حالیکه دنیا سرتاسر شادی است . دسته دیگر بلاگها مربوط به علم ودانش می شود ، وقتی پیش خودم فکر می کنم که اگر قرار بود در این زمینه من بلاگ داشته باشم خودم از کار خودم خندم می گرفت حالا ببینید که مردم چی می گویند. خوب متاسفانه یک دسته آدمها هستند تا چهار تا کتاب می خوانند خیال می کنند علامه دهر شدند و می توانند در مورد هر چیزی سخنرانی کنند و به دیگران چیز یاد بدهند ولی وقتی به زندگی خودشان دقت می کنید می بینید که کمیت خودشان نیز لنگ می زند . پس در مورد علم و دانش نیز من نمی توانم چیزی بنویسم چون سوادش را ندارم، فقط همین مانده که چند نفر دیگر هم با حرفهای من گمراه بشوند . دسته دیگر بلاگها مربوط می شوند به مذهب و فرهنگ که همیشه دغدغه انسانها بوده است، ولی این دسته نیز چنگی به دل نمی زنند چون تازگیها فهمیدم که جدل در دین نوعی نادانی است که فقط ابلهان به آن مشغول هستند، وقتی خدا خودش می فرماید که از ابتدا تا انتها دین من یکی بوده و شما انسانها آنرا فرقه فرقه کرده اید من نمی دانم مردم چه اصراری دارند که از طرف خدا در مورد دین خدا با هم جدل کنند و خود در بین خود تفرقه ایجاد کنند و جالب تر اینجاست که همه آنها ادعا می کنند که خدا با آنهاست حال که اصلا معلوم نیست که آیا خودشان نیز با خدا هستند !!! پس بهتر دیدم که خودم را با یکی بودن با آنها خارج کنم تا شاید یکی کمتر ، بهتر باشد. پس با این همه اشکال بلاگ را با چه عنوانی آغاز کنم ، تنها راهی که می ماند همان راه قدیمی است که من هم پیروی میکنم ، یعنی حرف اول و آخر هر داستانی که سرش به تنش می ارزد و آن این است : یکی بود ، یکی نبود تمام ما از کودکی با این جمله در آغاز هر داستانی آشنا هستیم ولی هیچکدام از ما در آن دقت نکردیم که واقعا تمام داستان همین جمله است یکی بود و یکی نبود . یعنی زمانی که هیچکس نبود فقط یکی بود آن هم فقط او بود و در آخر داستان هم به همین جمله بر می خوریم که یکی بود ، یکی نبود ، یعنی که همه نیستند و فقط او هست .

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 127
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی

داستان آفرینش زن

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد
.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند
.
بايد بتواند با خوردنچایی تلخ وبدون شکر و غذای شب مانده کار کند
.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از

جايش بلند شد ناپديد شود
.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا

قلب شکسته، درمان کند
.
و شش جفت دست داشته باشد
.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد
.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته

باشند
.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف براي آنها
.

خداوند سری تکان داد و فرمود:بله
.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار می کنيد،

از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان
.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
!!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد
.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد
.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد
.
خداوند فرمود:نمی شود
!!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،

تمام کنم
.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با

يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد
.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد
.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي
.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی

که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد
.
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد
.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی

زيادی مواد مصرف کرده ايد
.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نيست، اشک است
.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت:اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی،
تنهايی، سوگ و غرورش
.
فرشته متاثر شد
.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها

واقعا" حيرت انگيزند
.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کنند
.

همواره بچه ها را به دندان می کشند
.
سختی ها را بهتر تحمل مي کنند
.
بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند
.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند
.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند
.
وقتی خوشحالند گريه می کنند
.
و وقتی عصبانی اند می خندند
.
براي آنچه باور دارند می جنگند
.

در مقابل بی عدالتی می ايستند
.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمی پذيرند
.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند
.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
.
بدون قيد و شرط دوست می دارند
.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی

دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند
.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند
.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،

با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند
.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر

برايشان مهم هستيد
.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و

بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان

می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چيزهای زيادی براي گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد:چه عيبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 227
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
عقل چیست ؟ عشق چیست ؟ یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . پس از مدتها که به دنبال معنی و مفهوم عقل و عشق بودم ، سرانجام توانستم معنای آن را پیدا کنم و حالا نوشته مرا بخوانید و در آن دقت و تفکر کنید و نظر خودتان را برای من بنویسید. اگر تمام مشکلات خودتان را جای صورت مسئله بگذارید در آخر می بینید که می توانید به راحتی بر همه مشکلاتتون فائق آیید و جواب تمام سئوالهای خودتان را بیابید . من وقتی به آن فکر کردم هنوز هم از نادانی خویش در تعجب هستم که چگونه نمی دانستم . حالا ببینیم که عشق چیست و عقل چیست ؟ عقل وقتی به مرتبه کمال برسد و به آن راه پیدا کند آن وقت عاشق میشود و دیگر اسمش عقل نیست و نامش عشق است .عشق همان عقل است که دیوانه شده است . یعنی همان قوه ادراکی ما است که قدیما چیزهای جزئی را ادراک می کرده حالا به یک ادراک عظیمی رسیده که در آنجا مست شده و به نا متناهی رسیده است و وقتی عقل از مرز متناهی می گذرد نامتناهی میشود . من و شما چه وقت به هم نمی رسیم ؟ در متناهی . در متناهی من دارم میروم شما هم دارید میروید. من تو ، من ، من ، من ...تو،تو،تو.....شما دائم من من می کنید و من هم برای خودم من من می کنم و این من منها هیچ وقت نمی گذارد که ما به هم برسیم و اینگونه بدون اینکه به هم برسیم موازی می رویم . حالا چه وقت به هم می رسیم ؟ در نا متناهی . در نا متناهی خطوط موازی همدیگر را قطع می کنند و بدانید که آنجاست که شما عاشق شده اید و از عقل بالاتر رفته اید و به عشق رسیده اید . گفتند: آنجا در نا متناهی چقدر شلوغ است ؟ نا متناهی چشمه آبی هست که در کنارش درخت سیبی هست که در آنجا این خطهای موازی که پس از میلیونها فرسنگ که در کویر و بی آبی در حرکت بوده اند و به جوابی نرسیده اند به آنجا می رسند و استراحتی می کنند. در آنجا تمام من، من و منها و تو ،تو و توها با هم صلح می کنند و تمام دعواها حل می شود . پس عشق منتهی الیه همه جنگها و خطوط موازیست ، همه در عشق با هم صلح می کنند و در آنجا یکی می شوند چرا که آنجا نا متناهی است . وای خدای من ، عشق چه دریای عظیمیست که همه مشکلات آدمی با آن حل می شود.

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 123
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
داستان خدا یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شما تا کنون به خاطر ترس از خدا کمتر به دنبال دانستن داستان خدا بوده اید چون فکر می کردید که تجسس در خدا شما را به گمراهی می کشاند و یا شما را از آن بر حذر کرده اند . ولی اگر شما واقعا می خواهید او را بشناسید و یک عشق واقعی داشته باشید ابتدا باید کافر بشوید و سپس از اساس همه چیز را در مورد او بدانید که این شناختی که اکنون شما نسبت به خدا دارید شناختی است که از پدرانتان به ارث برده اید . یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که بود ، کی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . فقط آن یکی بود، که آن یکی هم در منتهای جمال بود. چرا؟ برای اینکه وجود محض بود ، وجود هم معنی زیبایی می دهد. او کل جمال بود و کل ادراک بود . او خودش هم خودش را بدون حجاب می دید ،چه چیزی می توانست در جلوی او بایستد که او خودش را نبیند؟ خودش را می دید در نتیجه خودش را در منتهای جمال دید، و از آن یکی زوج پیدا شد که لیلی و مجنون شدند (( وجودی شد از نقش دویی دور......به گفتگوی مایی و تویی دور)) خدا برای خودش اینگونه بود ((نه با آینه رویش در میانه......نه زلفش را کشیده دست در شانه))خودش بود و خودش. خودش میخانه بود خودش شراب بود و خودش هم شراب خوار بود و خودش مست جمال خودش بود ((خمار عاشقی با خویش می گفت......نوای عاشقی با خویش می ساخت)) وقتی در عمق وجود خودش جمال خودش را دید ، جمال که مرتبه معشوقی و معبودی بود عاشق تولید کرد . تجلی جمال بر قوه ادراک عاشقی تولید می کند . بنابراین عاشق بی قرار شد و (( تو هم در آینه بنگر تا خویشتن بپرستی)) او هم در آینه نگاه کرد یعنی در آینه ضمیر خودش و آنوقت عاشق شد و از این عاشق و معشوق تمام عالم متولد شد . تمامی عالم تجلی آن عاشق و معشوق است ، بنابراین جزءجزءعالم لیلی و مجنون هستند. دست بر هر ذره ای که بگذاری هم لیلی است و هم مجنون . و عجیب اینجاست که هر دو در آن تجلی پیدا کرده است یعنی یک وجه لیلی و یک وجه مجنون ، چون تجلی او است . بنابراین هزاران هزار و صدهزاران هزار لیلی و مجنون پیدا شد و ((ذره ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی)) پس لیلی تجلی جمال او و مجنون تجلی عاشقی او شد، بنابراین دو قطب پیدا شد یعنی عالم به دو قطب عاشقی و معشوقی تبدیل شد . قطب عاشقی شروع کرد به شعر خواندن، موسیقی، نقاشی و هنرو....اینها تمام محصولات قطب عاشقی است . حالا با این تعریف معانی و اسرار تمام اساطیر، لطائف ادبیات و عرفان برای شما روشن می شود که چرا اینها این حرفها را زدند، چرا موزه ها نه تا دختر هستند ، برای اینکه تجلی جمال هستند، آن تجلی جمال است که موسیقی تولید می کند، نقاشی تولید می کند، شعر می گوید و .... تمام اینها را او سفارش می دهد((به بلبل کرد اشارت گل.....که او اشعار تر گوید)) او اشاره می کند که شعر بگو، شعرها را گل در دهان بلبل می گذارد، بلبل از فیض گل آموخت سخن، وگر نه نبود اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش . تمام هنرها زاده جمال است و جمال یعنی لیلی عالم ، بنابراین آن یکی آدم و حوا را خلق کرد تا تجلی این دو بخش خود او باشد . آدم عاشق شد و حوا هم معشوق شد و وجه ادراک به آدم رسید چون عاشق باید ادراک کند ، فهم داشته باشد ، آگاهی داشته باشد، شناخت داشته باشد، معرفت داشته باشد، اسماء را بداند، لطایف جمال را بشناسد . ولی معشوق لزومی ندارد این چیزها را بداند . معشوق صرف جمال است تمام کارهای که عاشق می کند همه به نفع معشوق تمام می شود . بنابراین آن یکی خواست خودش را در آینه عالم ببیند و با خودش جاودانه عشق بازی کند . الان هم ، همین کار را دارد انجام می دهد . اگر بپرسند عالم چیه؟ عالم عشق بازی جاودانه خدا با خودش هست. من و تو این وسط چه کاره هستیم؟ ما اینجا کاری نداریم(( به جزء بیهوده پنداری نداریم))و یا (( همان بهتر که ما در عشق پیچیم.....که با این گفتگو هیچیم هیچیم)) و باز هم ((جمال اوست هر جا که جلوه کرده.....ز معشوقان عالم بسته پرده)) بنابراین یک فروغ رخ ساقی که در جام عالم افتاد_ آن یکی که در ابتدا دو وجه داست_ سبب شد که این همه غوغا و وجه در جهان پیدا شد . بنابراین آدم را اول خلق کرد چون آدم تقدم دارد زیرا که ادراک کرد و جمال را دید، یعنی آن وجه نا متناهی در ذات را نگاه کرد و حوا را دید، اولین بار آن آدم_ که آفریننده همه آدمهاست_ حوا را دید و عاشق شد. حالا اروپاییها می گویند که وقتی آدم اولین بار حوا را دید چه به او گفت ؟گفت :(( مادام آی آدم)) یعنی اینکه من آدم هستم و خودش را عرضه کرد . خداوند به محض مشاهده جمال خودش ، آفرید . اصلا این مشاهده، عامل آفرینش بود. مشاهده هزار چیز خلق می کند، یک گوشه ابرو باعث می شود هزار کتاب نوشته شود ، با یک کمپوزیسیون یا ترکیب هزار جلد کتاب نوشته می شود . اینکه شکسپیر گفت که آکادمی آنجاست و بروید در چشمان یک زن و در چشمان یک زیبایی مطالعه کنید، یعنی آکادمی آنجاست، علوم آنجاست، کتابخانه ها آنجاست و همه کتابها را دارند از روی زیبایی یک چشم می نویسند . خداوند در حقیقت خودش را به آدم داد ، چیزی بیشتر از خداوند هست؟ همه چیز در برابر او کم است ، فقط خداوند است که زیاد است. پس خودش را به آدم داد ، یعنی جمال خودش را، عشق خودش را، معشوقیت خودش را در آن مرتبه معشوقی حوا گذاشت و به آدم داد. پس آن آخر کثرت که به کوثر تعبیر می شود را به آدم داد و گرنه دنیا که قلیل است و هر آنچه که فکر کنید در این عالم برای انسان وجود دارد کم است. پس تمام چیزی که وجود دارد غیر از خدا هیچی نیست((از خدا غیر از خدا خواستن.....ظن افزونیست، کلی کاستن )) خیال کردی چیزی که از خدا می خواهی زیاد است ، از او غیر از خودش را خواستن کم خواستن است . پس او به ما کوثر را داد و حالا ما باید در جواب چیزی که او به ما داده با شوق و تمام وجود او را بخوانیم . و هر چه را نیز داریم برای او قربانی کنیم برای اینکه هر چیزی که کم است باید برای او قربانی بشود که زیاد است . پس این عمر اندک که یک ثانیه از آن را با میلیونها تومان که شما اگر بخواهید بدهید تا به آن اضافه شود خدا قبول نمی کند را قربانی او کنید تا شما هم از کم به بسیار برسید که هر آنچه از این دنیا از او ، برای خود می خواهید ، دانید که اندکی بیش نیست و همیشه او را ، از خودش بخواهید که سودمندترین معامله این است و در آن هیچ ضرری وجود ندارد .

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 133
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی

چگونه دعا کنیم تا خدا آنرا اجابت کند؟

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست.

مطمئن هستم شما هم به این مورد بر خورده باشید که در مواقعی که به مشکل برخوردید و گرفتار بودید آن وقت به یاد خدا افتادید و از او کمک خواستید ، ولی از نظر شما دعا مستجاب نشده و این سبب شده که یا فکر کنید خدا دوستتون ندارد که دعای شما مستجاب نشده و یا اینکه خدا شما را فراموش کرده است و اهمیتی به بندگان خودش نمی دهد . حالا من برای شما می گویم که چرا خدا دعای شما را قبول نمی کند و با فهمیدن این موضوع شما خود متوجه می شوید که چگونه دعا کنید که مورد قبول خداوند باشد و آنرا اجابت کند .

دعائی که مستجاب نمی شود و به هدف اجابت نمی رسد ، یکی از این دو چیز را فاقد است :

اول : این است که دعا دعای واقعی نیست، و امر بر دعا کننده مشتبه شده ،مثل کسی که اطلاع ندارد خواسته اش نشدنی است ، و از روی جهل همان را در خواست می کند، یا کسی که حقیقت عمر را نمی داند ، و اگر بداند هرگز آنچه را می خواست در خواست نمی کرد ، مثلا اگر می دانست که فلان مریض مردنی است و در خواست شفای او در خواست مرده زنده شدن است هرگز در خواست شفا نمی کند و یا اگر می دانست که بهبودی فرزندش چه خطرهایی برای او در پی دارد دعا نمی کرد، حالا هم که از جهل به حقیقت، دعا کرده استمستجاب نمی شود.

دوم : این است که دعا ،دعای واقعی هست ، لیکن در دعا خدا را نمی خواند، به این معنی که به زبان از خدا مسئلت می کند، ولی در دل همه امیدش به اسباب عادی یا امور وهمی است، اموری که توهم کرده در زندگی او موثرند . پس در دعایی که شرط دوم وجود ندارد، چون دعای خالص برای خدای سبحان نیست، و در حقیقت خدا را نخوانده چون آن خدایی دعا را مستجاب می کند که شریک ندارد، و خدایی که کارها را با شرکت اسباب و اوهام انجام می دهد، او خدای پاسخگوی دعا نیست، پس این دو طایفه از دعا کنندگان و صاحبان سئوال دعاشان مستجاب نیست، و یا از خدا مسئلت ندارند چون خالص نیستند .

حالا براتون چند مثال از کلام خدا در قرآن براتان می اورم تا بدانید خدا چه اهمیتی به دعا می دهد و مگر می شود با این همه اهمیت خدا آنرا استجابت نکند .

و چون بندگان من از تو سراغ مرا می گیرند بدانند که من نزدیکم و دعوت دعا کنندگان را اجابت می کم البته در صورتی که مرا بخوانند پس باید که آنان نیز دعوت مرا اجابت نموده و باید به من ایمان آورند تا شاید رشد بیابند .((صدوهشتادوشش سوره بقره))

بگو اگر دعای شما نباشد پروردگار من به شما اعتنایی ندارد .((هفتادوهفت سوره فرقان))

و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانید تا دعای شما را مستجاب کنم، که آن کسی که از عبادت من استکبار می کنند به زودی خوارو ذلیل به دوزخ در می آیند.((شصت سوره مومن))

پس خدا را بخوانید در حالی که دین را برایش خالص کنید .((چهارده سوره مومن))

همه این آیات دلالت دارد بر اینکه انسان دعائی غریزی و در خواستی فطری دارد، که به زبان فطرتش از پروردگارش حاجت می خواهد، چیزی که هست در هنگامی که غرق نعمت و رفاه است، دلش به اسباب وابسته است و آن اسباب را شریک خدایش می گیرد و امر بر او مشتبه شده، خیال می کند که از پروردگارش چیزی نمی خواهدو دعایی نمی کند، چون هر چه باشد بالاخره انسانی دارای فطرت است و خلقت و فطرت خدا در افراد اختلاف و دگرگونی نمی پذیرد .

به شهادت اینکه وقتی این سببها از کار می افتد و گرفتاریها روی می آورد و اسباب در رفع آنها از اثر افتاده شرک موهمش و شفیعان خیالیش همه به کناری می روند، آن وقت می فهمند که جزء خدا کسی بر آورنده حاجاتشان نیست، لذا مجددا به توحید فطریش بر می گردد و همه اسباب را از یاد می برد و روی دل به سوی خدای کریم می کند و خدا هم گرفتارش را بر طرف ساخته، حاجتش را بر می آورد، و در سایه آسایش می پروراند، تا آنکه رفته رفته خاطرش آسوده و شکمش سیر می شود ،دوباره به همان وضعی که داشت یعنی سبب پرستی و فراموش نمودن خدا بر می گردد .

حالا چگونه دعا کنیم که خدا را از آن مقبول بیاید ؟

اول از همه اینکه قبل از دعا خدا را حمد و تمجید گویی، و نعمتهایی که به تو داده بر شماری ، و شکر بگزاری، و سپس بر محمد و آل محمد صلوات بفرستی، آنگه گناهان خود را به یاد آورده از آنها طلب مغفرت کنی ، آنگاه به دعا بپردازی .



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 126
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی

انجیل عیسی مسیح قسمت دوم

۱۵ لزوم پاکی درون مَتّی ۱۵:‏۱-۲۰ - مَرقُس ۷:‏۱-۲۳ ۱سپس گروهی از فَریسیان و علمای دین از اورشلیم نزد عیسی آمدند و گفتند:۲«چرا شاگردان تو سنّت مشایخ را زیر پا می‌گذارند؟ آنها دستهای خود را پیش از خوردن نمی‌شویند!»۳او در پاسخ گفت: «چرا شما خود برای حفظ سنّت خویش، حکم خدا را زیر پا می‌گذارید؟۴زیرا خدا فرموده است: ”پدر و مادر خود را گرامی‌دار“ و نیز ”هر‌که پدر یا مادر خود را ناسزا گوید، باید کشته شود.“۵امّا شما می‌گویید اگر کسی به پدر یا مادرش بگوید: ”هر کمکی که ممکن بود از من دریافت کنید، وقف خداست،“۶در این صورت، دیگر بر او واجب نیست اینگونه پدرِ خود را گرامی دارد. اینچنین شما برای حفظ سنّت خویش کلام خدا را باطل می‌شمارید.۷ای ریاکاران! اِشَعْیا دربارۀ شما چه خوب پیشگویی کرد، آنگاه که گفت: ۸«‌”این قوم با لبهای خود مرا حرمت می‌دارند، امّا دلشان از من دور است. ۹آنان بیهوده مرا عبادت می‌کنند، و تعلیمشان چیزی جز فرایض بشری نیست.“» ۱۰سپس آن جماعت را نزد خود فراخواند و گفت: «گوش فرادهید و بفهمید.۱۱نه آنچه به دهان آدمی داخل می‌شود او را نجس می‌سازد، بلکه آنچه از دهان او بیرون می‌آید، آن است که آدمی را نجس می‌سازد.»۱۲آنگاه شاگردان نزدش آمدند و گفتند: «آیا می‌دانی که این سخن تو فَریسیان را ناپسند آمده است؟»۱۳عیسی پاسخ داد: «هر نهالی که پدر آسمانی من نکاشته باشد، ریشه‌کن خواهد شد.۱۴آنها را به حال خود واگذارید. آنها راهنمایانی کورند. هرگاه کوری عصاکش کورِ دیگر شود، هر دو در چاه خواهند افتاد.»۱۵پِطرُس گفت: «این مَثَل را برای ما شرح بده.»۱۶عیسی پاسخ داد: «آیا شما نیز هنوز درک نمی‌کنید؟۱۷آیا نمی‌دانید که هر‌چه به دهان داخل می‌شود، به شکم می‌رود و بعد دفع می‌شود؟۱۸امّا آنچه از دهان بیرون می‌آید، از دل سرچشمه می‌گیرد، و این است آنچه آدمی را نجس می‌سازد.۱۹زیرا از دل است که افکار پلید، قتل، زنا، بی‌عفتی، دزدی، شهادتِ دروغ و تهمت سرچشمه می‌گیرد.۲۰اینهاست که شخص را نجس می‌سازد، نه غذا خوردن با دستهای ناشسته!» ایمان زن غیریهودی مَتّی ۱۵:‏۲۱-۲۸ - مَرقُس ۷:‏۲۴-۳۰ ۲۱عیسی آنجا را ترک گفت و در منطقۀ صور و صیدون کناره جست.۲۲روزی زنی کنعانی از اهالی آنجا، نزدش آمد و فریادکنان گفت: «سرور من، ای پسر داوود، بر من رحم کن! دخترم دیوزده شده و سخت رنج می‌کشد.»۲۳امّا عیسی هیچ پاسخ نداد، تا اینکه شاگردان پیش آمدند و از او خواهش کرده، گفتند: «او را مرخص فرما، زیرا فریادزنان از پی ما می‌آید.»۲۴در پاسخ گفت: «من تنها برای گوسفندان گم‌گشتۀ بنی اسرائیل فرستاده شده‌ام.»۲۵امّا آن زن آمد و در مقابل او زانو زد و گفت: «سرور من، مرا یاری کن!»۲۶او در جواب گفت: «نان فرزندان را گرفتن و پیش سگان انداختن روا نیست.»۲۷ولی زن گفت: «بله، سرورم، امّا سگان نیز از خرده‌هایی که از سفرۀ صاحبشان می‌افتد، می‌خورند!»۲۸آنگاه عیسی گفت: «ای زن، ایمان تو عظیم است! خواهش تو برآورده شود!» در همان‌دم دختر او شفا یافت. خوراک دادن به چهارهزار تن مَتّی ۱۵:‏۲۹-۳۱ - مَرقُس ۷:‏۳۱-۳۷ مَتّی ۱۵:‏۳۲-۳۹ - مَرقُس ۸:‏۱-۱۰ مَتّی ۱۵:‏۳۲-۳۹ - مشابه مَتّی ۱۴:‏۱۳-۲۱ ۲۹عیسی از آنجا عزیمت کرد و کنارۀ دریاچۀ جلیل را پیموده، به کوهسار رسید و در آنجا بنشست.۳۰جمعیتی انبوه نزد او آمدند و با خود لنگان و کوران و مفلوجان و گنگان و بیماران دیگر را آورده، پیش پای عیسی گذاشتند و او ایشان را شفا بخشید.۳۱مردم چون دیدند که گنگان سخن می‌گویند، مفلوجان تندرست می‌شوند، لنگان راه می‌روند و کوران بینا می‌گردند، در شگفت شده، خدای اسرائیل را ستایش کردند. ۳۲عیسی شاگردان خود را فراخواند و گفت: «دلم بر حال این مردم می‌سوزد، زیرا اکنون سه روز است که با مَنَند و چیزی برای خوردن ندارند. نمی‌خواهم ایشان را گرسنه روانه کنم، بسا که در راه از پا درافتند.»۳۳شاگردانش گفتند: «در این بیابان از کجا می‌توانیم نان کافی برای سیر کردن چنین جمعیتی فراهم آوریم؟»۳۴پرسید: «چند نان دارید؟» گفتند: «هفت نان و چند ماهی کوچک.»۳۵عیسی به مردم فرمود تا بر زمین بنشینند.۳۶آنگاه هفت نان و چند ماهی را گرفت و پس از شکرگزاری، آنها را پاره کرده، به شاگردان خود داد و ایشان نیز به آن جماعت دادند.۳۷همه خوردند و سیر شدند و شاگردان هفت زنبیل پر از خرده‌های باقی‌مانده گرد آوردند.۳۸شمار کسانی که خوراک خوردند، غیر از زنان و کودکان، چهار هزار تن بود.۳۹پس از آنکه عیسی مردم را مرخص کرد، سوار قایق شد و به ناحیۀ مَجْدَل رفت. ۱۶ درخواست آیتی آسمانی مَتّی ۱۶:‏۱-۱۲ - مَرقُس ۸:‏۱۱-۲۱ ۱آنگاه فَریسیان و صَدّوقیان نزد عیسی آمدند تا او را بیازمایند. بدین منظور از او خواستند تا آیتی آسمانی به آنان بنمایاند.۲در پاسخ فرمود: «هنگام غروب، می‌گویید ”هوا خوب خواهد بود، زیرا آسمان سرخ‌فام است،“۳و بامدادان می‌گویید ”امروز هوا بد خواهد شد، زیرا آسمان سرخ و گرفته است.“ شما نیک می‌دانید چگونه سیمای آسمان را تعبیر کنید، امّا از تعبیر نشانه‌های زمانها ناتوانید!۴نسل شرارت‌پیشه و زناکار آیتی می‌خواهند، امّا آیتی به آنها داده نخواهد شد جز آیت یونس نبی.» پس آنها را ترک گفت و به راه خود رفت. خمیرمایۀ فَریسیان و صَدّوقیان مَتّی ۱۶:‏۵-۱۲ - مَرقُس ۸:‏۱۳-۲۱ ۵چون به آن سوی دریا رفتند، شاگردان فراموش کردند با خود نان بردارند.۶عیسی به ایشان گفت: «آگاه باشید و از خمیرمایۀ فَریسیان و صَدّوقیان دوری کنید.»۷پس ایشان در میان خود گفتگو کرده، می‌گفتند: «از آن‌رو چنین گفت که با خود نان نیاورده‌ایم.»۸عیسی دریافت و به ایشان گفت: «ای سست‌ایمانان، چرا دربارۀ اینکه نان ندارید با هم بحث می‌کنید؟۹آیا هنوز درک نمی‌کنید؟ آیا به‌یاد ندارید آن پنج نان و پنج هزار تن و چندین سبد خرده‌نان را که جمع کردید؟۱۰یا آن هفت نان و چهار هزار تن و چندین زنبیل را که جمع کردید؟۱۱پس چرا درک نمی‌کنید که با شما دربارۀ نان سخن نگفتم؟ بلکه گفتم که از خمیرمایۀ فَریسیان و صَدّوقیان دوری کنید.»۱۲آنگاه درک کردند که بدیشان دربارۀ تعلیم فَریسیان و صَدّوقیان هشدار داده است، نه دربارۀ خمیرمایۀ نان. اعتراف پِطرُس دربارۀ عیسی مَتّی ۱۶:‏۱۳-۱۶ - مَرقُس ۸:‏۲۷-۲۹؛ لوقا ۹:‏۱۸-۲۰ ۱۳چون عیسی به نواحی قیصریۀ فیلیپُس رسید، از شاگردان خود پرسید: «به گفتۀ مردم، پسر‌انسان کیست؟»۱۴آنان پاسخ دادند: «برخی می‌گویند یحیای تعمیددهنده است. بعضی دیگر می‌گویند الیاس، و عده‌ای نیز می‌گویند اِرِمیا یا یکی از پیامبران است.»۱۵عیسی پرسید: «شما چه می‌گویید؟ به نظر شما من که هستم؟»۱۶شَمعون پِطرُس پاسخ داد: «تویی مسیح، پسر خدای زنده!»۱۷عیسی گفت: «خوشابهحال تو، ای شَمعون، پسر یونا! زیرا این حقیقت را جسم و خون بر تو آشکار نکرد، بلکه پدر من که در آسمان است.۱۸من نیز می‌گویم که تویی پِطرُس، و بر این صخره، کلیسای خود را بنا می‌کنم و قدرت مرگ بر آن استیلا نخواهد یافت.۱۹کلیدهای پادشاهی آسمان را به تو می‌دهم. آنچه بر زمین ببندی، در آسمان بسته خواهد شد و آنچه بر زمین بگشایی، در آسمان گشوده خواهد شد.»۲۰آنگاه عیسی شاگردان خود را منع کرد که به هیچ‌کس نگویند او مسیح است. پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود مَتّی ۱۶:‏۲۱-۲۸ - مَرقُس ۸:‏۳۱ - ۹:‏۱؛ لوقا ۹:‏۲۲-۲۷ ۲۱از آن پس عیسی به آگاه ساختن شاگردان خود از این حقیقت آغاز کرد که لازم است به اورشلیم برود و در آنجا از مشایخ و سران کاهنان و علمای دین آزار بسیار ببیند و کشته شود و در روز سوّم برخیزد.۲۲پِطرُس او را به کناری برد و سرزنش‌کنان گفت: «دور از تو، سرورم! مباد که چنین چیزی هرگز بر تو واقع شود.»۲۳عیسی روی برگردانیده، به او گفت: «دور شو از من، ای شیطان! تو مانعِ راه منی، زیرا افکار تو انسانی است نه الهی.» ۲۴سپس رو به شاگردان کرد و فرمود: «اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند، باید خود را انکار کرده، صلیب خویش برگیرد و از پی من بیاید.۲۵زیرا هر‌که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد؛ امّا هر‌که به‌خاطر من جان خود را از دست بدهد، آن را باز‌خواهد یافت.۲۶انسان را چه سود که تمامی دنیا را بِبَرد، امّا جان خود را ببازد؟ انسان برای بازیافتن جان خود چه می‌تواند بدهد؟ ۲۷«زیرا پسر‌انسان در جلال پدر خود به همراه فرشتگانش خواهد آمد و به هر‌کس برای اعمالش پاداش خواهد داد.۲۸آمین، به شما می‌گویم، برخی اینجا ایستاده‌اند که تا پسر‌انسان را نبینند که در پادشاهیِ خود می‌آید، طعم مرگ را نخواهند چشید.» ۱۷ دگرگونی سیمای عیسی مَتّی ۱۷:‏۱-۸ - لوقا ۹:‏۲۸-۳۶ مَتّی ۱۷:‏۱-۱۳ - مَرقُس ۹:‏۲-۱۳ ۱شش روز بعد، عیسی، پِطرُس و یعقوب و برادرش یوحنا را برگرفت و آنان را با خود بر فراز کوهی بلند، به خلوت برد.۲در آنجا، در حضور ایشان، سیمای او دگرگون شد: چهره‌اش چون خورشید می‌درخشید و جامه‌اش همچون نور، سفید شده بود.۳در این هنگام، موسی و الیاس در برابر چشمان ایشان ظاهر شدند و با عیسی به گفتگو پرداختند.۴پِطرُس به عیسی گفت: «ای سرورم، بودن ما در اینجا نیکوست. اگر بخواهی، سه سرپناه می‌سازم، یکی برای تو، یکی برای موسی و یکی هم برای الیاس.»۵هنوز این سخن بر زبان پِطرُس بود که ناگاه ابری درخشان ایشان را در‌بر گرفت و ندایی از ابر دررسید که: «این است پسر محبوبم که از او خشنودم؛ به او گوش فرادهید!»۶با شنیدن این ندا، شاگردان سخت ترسیدند و به‌روی، بر خاک افتادند.۷امّا عیسی نزدیک شد و دست بر آنان گذاشت و گفت: «برخیزید و مترسید!»۸آنان چشمان خود را گشودند و جز عیسی کسی را ندیدند. ۹هنگامی که از کوه فرود می‌آمدند، عیسی به آنان فرمود: «آنچه دیدید برای کسی بازگو نکنید، تا زمانی که پسر‌انسان از مردگان برخیزد.»۱۰شاگردان از او پرسیدند: «چرا علمای دین می‌گویند که نخست باید الیاس بیاید؟»۱۱عیسی پاسخ داد: «البته که الیاس می‌آید و همه‌چیز را اصلاح می‌کند.۱۲امّا به شما می‌گویم که الیاس آمده است، ولی او را نشناختند و هرآنچه خواستند با وی کردند. به همینسان پسر‌انسان نیز به دست آنان آزار خواهد دید.»۱۳آنگاه شاگردان دریافتند که دربارۀ یحیای تعمیددهنده با آنها سخن می‌گوید. شفای پسر دیوزده مَتّی ۱۷:‏۱۴-۱۹ - مَرقُس ۹:‏۱۴-۲۸؛ لوقا ۹:‏۳۷-۴۲ ۱۴چون نزد جماعت بازگشتند، مردی به عیسی نزدیک شد و در برابر او زانو زد و گفت:۱۵«سرورم، بر پسر من رحم کن. او صرع دارد و سخت رنج می‌کشد. اغلب در آتش یا در آب می‌افتد.۱۶او را نزد شاگردانت آوردم، ولی نتوانستند شفایش دهند.»۱۷عیسی در پاسخ گفت: «ای نسل بی‌ایمان و منحرف، تا به کِی با شما باشم و تحملتان کنم؟ او را نزد من آورید.»۱۸عیسی بر دیو نهیب زد و دیو از پسر بیرون شد و او در همان‌دم شفا یافت.۱۹آنگاه شاگردان نزد عیسی آمدند و در خلوت از او پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم آن دیو را بیرون کنیم؟»۲۰پاسخ داد: «از آن‌رو که ایمانتان کم است. آمین، به شما می‌گویم، اگر ایمانی به کوچکی دانۀ خردل داشته باشید، می‌توانید به این کوه بگویید ”از اینجا به آنجا منتقل شو“ و منتقل خواهد شد و هیچ امری برای شما ناممکن نخواهد بود.۲۱[امّا این جنس جز به روزه و دعا بیرون نمی‌رود.]» دوّمین پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود مَتّی ۱۷:‏۲۲ و ۲۳ - مَرقُس ۹:‏۳۰-۳۲؛ لوقا ۹:‏۴۴ و ۴۵ ۲۲هنگامی که در جلیل گرد هم آمدند، عیسی به ایشان گفت: «پسر‌انسان به‌دست مردم تسلیم خواهد شد.۲۳آنها او را خواهند کُشت و او در روز سوّم بر‌خواهد خاست.» شاگردان بسیار اندوهگین شدند. سکه در دهان ماهی ۲۴پس از آن که عیسی و شاگردانش به کَفَرناحوم رسیدند، مأموران اخذ مالیاتِ دو دِرْهَم، نزد پِطرُس آمدند و گفتند: «آیا استاد شما مالیات معبد را نمی‌پردازد؟»۲۵او پاسخ داد: «البته که می‌پردازد!» چون پِطرُس به خانه درآمد، پیش از آنکه او چیزی بگوید، عیسی به او گفت: «ای شَمعون، پادشاهان جهان از چه کسانی باج و خراج می‌گیرند؟ از فرزندان خود یا از بیگانگان؟ چه می‌گویی؟»۲۶پِطرُس جواب داد: «از بیگانگان.» عیسی به او گفت: «پس فرزندان معافند!۲۷امّا برای اینکه ایشان را نرنجانیم، به کنارۀ دریا برو و قلّابی بینداز. نخستین ماهی را که گرفتی، دهانش را بگشا. سکه‌ای چهار دِرْهَمی خواهی یافت. با آن سهم من و خودت را به ایشان بپرداز.» ۱۸ بزرگی در پادشاهی آسمان مَتّی ۱۸:‏۱-۵ - مَرقُس ۹:‏۳۳-۳۷؛ لوقا ۹:‏۴۶-۴۸ ۱در آن هنگام، شاگردان نزد عیسی آمدند و پرسیدند: «چه کسی در پادشاهی آسمان بزرگتر است؟»۲عیسی کودکی را فراخواند و او را در میان ایشان قرار داد۳و گفت: «آمین، به شما می‌گویم، تا دگرگون نشوید و همچون کودکان نگردید، هرگز به پادشاهی آسمان راه نخواهید یافت.۴پس، هر‌که خود را همچون این کودک فروتن سازد، در پادشاهی آسمان بزرگتر خواهد بود.۵و هر‌که چنین کودکی را به نام من بپذیرد، مرا پذیرفته است. ۶«امّا هر‌که سبب شود یکی از این کوچکان که به من ایمان دارند لغزش خورَد، او را بهتر آن می‌بود که سنگ آسیابی بزرگ به گردنش بسته، در اعماق دریا غرق شود!۷وای بر این جهان به‌سبب لغزشها! زیرا هرچند لغزشها اجتناب‌ناپذیرند، امّا وای بر آن که آنها را سبب گردد! ۸«پس اگر دستت یا پایت تو را می‌لغزاند، آن را قطع کن و دور انداز، زیرا تو را بهتر آن است که لنگ یا شَل به حیات راه یابی تا آنکه با دو دست یا دو پا در آتش ابدی افکنده شوی.۹و اگر چشمت تو را می‌لغزاند، آن را به‌در‌آر و دور انداز، زیرا تو را بهتر آن است که با یک چشم به حیات راه یابی تا آنکه با دو چشم در آتش دوزخ افکنده شوی. مَثَل گوسفندِ گمشده مَتّی ۱۸:‏۱۲-۱۴ - لوقا ۱۵:‏۴-۷ ۱۰«آگاه باشید که هیچیک از این کوچکان را تحقیر نکنید، زیرا به شما می‌گویم که فرشتگان ایشان در آسمان همیشه روی پدر مرا که در آسمان است، می‌بینند. ۱۱[زیرا پسر‌انسان آمده است تا گمشده را نجات بخشد.]۱۲چه گمان می‌برید؟ اگر مردی صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شود، آیا آن نود و نه گوسفند را در کوهسار نمی‌گذارد و به جستجوی آن گمشده نمی‌رود؟۱۳آمین، به شما می‌گویم، که اگر آن را بیابد، برای آن یک گوسفند بیشتر شاد می‌شود تا برای نود و نه گوسفندی که گم نشده‌اند.۱۴به همینسان، خواست پدر شما که در آسمان است این نیست که حتی یکی از این کوچکان از دست برود. طرز رفتار با برادر خطاکار ۱۵«اگر برادرت به تو گناه ورزد، نزدش برو و در خلوت خطایش را به او گوشزد کن. اگر سخنت را پذیرفت، برادرت را بازیافته‌ای؛۱۶امّا اگر نپذیرفت، یک یا دو نفر دیگر را با خود ببر تا ”هر سخنی با گواهیِ دو یا سه شاهد ثابت شود.“۱۷اگر نخواست به آنان نیز گوش دهد، به کلیسا بگو؛ و اگر کلیسا را نیز نپذیرفت، آنگاه او را اجنبی یا خراجگیر تلقی کن.۱۸آمین، به شما می‌گویم، هرآنچه بر زمین ببندید، در آسمان بسته خواهد شد؛ و هرآنچه بر زمین بگشایید، در آسمان گشوده خواهد شد.۱۹باز به شما می‌گویم که هرگاه دو نفر از شما بر روی زمین دربارۀ هر مسئله‌ای که در خصوص آن سؤال می‌کنند با هم موافق باشند، همانا از جانب پدر من که در آسمان است برای ایشان به‌انجام خواهد رسید.۲۰زیرا جایی که دو یا سه نفر به نام من جمع شوند، من آنجا در میان ایشان حاضرم.» مَثَل خادم بی‌رحم ۲۱سپس پِطرُس نزد عیسی آمد و پرسید: «سرور من، تا چند بار اگر برادرم به من گناه ورزد، باید او را ببخشم؟ آیا تا هفت بار؟»۲۲عیسی پاسخ داد: «به تو می‌گویم نه هفت بار، بلکه هفتادْ هفت بار. ۲۳«از این‌رو، می‌توان پادشاهی آسمان را به شاهی تشبیه کرد که تصمیم گرفت با خادمان خود تسویه حساب کند.۲۴پس چون شروع به حسابرسی کرد، شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود.۲۵چون او نمی‌توانست قرض خود را بپردازد، اربابش دستور داد او را با زن و فرزندان و تمامی دارایی‌اش بفروشند و طلب را وصول کنند.۲۶خادم پیش پای ارباب به‌زانو درافتاد و التماس‌کنان گفت: ”مرا مهلت ده تا همۀ قرض خود را ادا کنم.“۲۷پس دل ارباب به حال او سوخت و قرض او را بخشید و آزادش کرد.۲۸امّا هنگامی که خادم بیرون می‌رفت، یکی از همکاران خود را دید که صد دینار به او بدهکار بود. پس او را گرفت و گلویش را فشرد و گفت: ”قرضت را ادا کن!“۲۹همکارش پیش پای او به‌زانو درافتاد و التماس‌کنان گفت: ”مرا مهلت ده تا همۀ قرض خود را بپردازم.“۳۰امّا او نپذیرفت، بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا قرض خود را بپردازد.۳۱هنگامی که سایر خادمان این واقعه را دیدند، بسیار آزرده شدند و نزد ارباب خود رفتند و تمام ماجرا را بازگفتند.۳۲پس ارباب، آن خادم را نزد خود فراخواند و گفت: ”ای خادم شرور، مگر من محض خواهش تو تمام قرضت را نبخشیدم؟۳۳آیا نمی‌بایست تو نیز بر همکار خود رحم می‌کردی، همانگونه که من بر تو رحم کردم؟“۳۴پس ارباب خشمگین شده، او را به زندان افکند تا شکنجه شود و همۀ قرض خود را ادا کند.۳۵به همینگونه پدر آسمانی من نیز با هر یک از شما رفتار خواهد کرد، اگر شما نیز برادر خود را از دل نبخشید.» ۱۹ تعلیم دربارۀ ازدواج و طلاق مَتّی ۱۹:‏۱-۹ - مَرقُس ۱۰:‏۱-۱۲ ۱هنگامی که عیسی این سخنان را به‌پایان رسانید، جلیل را ترک گفت و از آن سوی رود اردن به سرزمین یهودیه آمد.۲جمعیت انبوهی در پی او روانه شدند و او ایشان را در آنجا شفا بخشید. ۳شماری از فَریسیان نیز نزد او آمدند تا او را بیازمایند. آنان پرسیدند: «آیا جایز است که مرد زن خود را به هر علتی طلاق دهد؟»۴عیسی در پاسخ گفت: «مگر نخوانده‌اید که آفرینندۀ جهان در آغاز ”ایشان را مرد و زن آفرید“،۵و گفت ”از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک گفته، به زن خویش خواهد پیوست و آن دو یک تن خواهند شد“؟۶بنابراین، از آن پس دیگر دو نیستند بلکه یک تن می‌باشند. پس آنچه را خدا پیوست، انسان جدا نسازد.»۷گفتند: «پس چرا موسی امر فرمود که مرد به زن خویش طلاقنامه بدهد و او را رها کند؟»۸گفت: «موسی به‌سبب سختدلی شما اجازه داد که زن خود را طلاق دهید، امّا در آغاز چنین نبود.۹به شما می‌گویم، هر‌که زن خود را به علتی غیر از خیانت در زناشویی طلاق دهد و زنی دیگر اختیار کند، زنا کرده است.» ۱۰شاگردان به او گفتند: «اگر چنین است وضع مرد در قبال زن خود، پس ازدواج نکردن بهتر است!»۱۱عیسی گفت: «همه نمی‌توانند این کلام را بپذیرند، مگر کسانی که به ایشان عطا شده باشد.۱۲زیرا بعضی خواجه‌اند، از آن‌رو که از شکم مادر چنین متولد شده‌اند؛ بعضی دیگر به‌دست مردم مقطوع‌النسل گشته‌اند؛ و برخی نیز به‌خاطر پادشاهی آسمان از ازدواج چشم می‌پوشند. هر‌که می‌تواند این را بپذیرد، بگذار چنین کند.» عیسی و کودکان مَتّی ۱۹:‏۱۳-۱۵ - مَرقُس ۱۰:‏۱۳-۱۶؛ لوقا ۱۸:‏۱۵-۱۷ ۱۳آنگاه مردم کودکان را نزد عیسی آوردند تا بر آنان دست بگذارد و دعا کند. امّا شاگردان مردم را برای این کار سرزنش کردند.۱۴عیسی گفت: «بگذارید کودکان نزد من آیند و ایشان را بازمدارید، زیرا پادشاهی آسمان از آن چنین‌کسان است.»۱۵پس بر آنان دست نهاد و از آنجا رفت. جوان ثروتمند مَتّی ۱۹:‏۱۶-۲۹ - مَرقُس ۱۰:‏۱۷-۳۰؛ لوقا ۱۸:‏۱۸-۳۰ ۱۶روزی مردی نزد عیسی آمد و پرسید: «استاد، چه کار نیکویی انجام دهم تا حیات جاویدان داشته باشم؟»۱۷پاسخ داد: «چرا دربارۀ کار نیکو از من سؤال می‌کنی؟ تنها یکی هست که نیکوست. اگر می‌خواهی به حیات راه یابی، احکام را به‌جای آور.»۱۸آن مرد پرسید: «کدام احکام را؟» عیسی گفت: «‌”قتل مکن، زنا مکن، دزدی مکن، شهادت دروغ مده،۱۹پدر و مادر خود را گرامی‌دار،“ و ”همسایه‌ات را همچون خویشتن محبت نما.“»۲۰آن جوان گفت: «همۀ این احکام را به‌جای آورده‌ام؛ دیگر چه کم دارم؟»۲۱عیسی پاسخ داد: «اگر می‌خواهی کامل شوی، برو و آنچه داری بفروش و بهایش را به تنگدستان بده که در آسمان گنج خواهی داشت. آنگاه بیا و از من پیروی کن.»۲۲جوان چون این را شنید، اندوهگین شد و از آنجا رفت، زیرا ثروت بسیار داشت. ۲۳آنگاه عیسی به شاگردان خود گفت: «آمین، به شما می‌گویم، راه یافتن ثروتمندان به پادشاهی آسمان بس دشوار است.۲۴باز تأکید می‌کنم که گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از راهیابی شخص ثروتمند به پادشاهی خدا.»۲۵شاگردان با شنیدن این مطلب بسیار شگفتزده شدند و پرسیدند: «پس چه کسی می‌تواند نجات یابد؟»۲۶عیسی بدیشان چشم دوخت و گفت: «این برای انسان ناممکن است، امّا برای خدا همه‌چیز ممکن است.» ۲۷پِطرُس گفت: «اینک ما همه‌چیز را ترک گفته‌ایم و از تو پیروی می‌کنیم. چه چیزی نصیب ما خواهد شد؟»۲۸عیسی به ایشان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، در جهان نوین، هنگامی که پسر‌انسان بر تخت شکوهمند خود بنشیند، شما نیز که از من پیروی کرده‌اید، بر دوازده تخت خواهید نشست و بر دوازده قبیلۀ اسرائیل داوری خواهید کرد.۲۹و هر‌که به‌خاطر نام من خانه یا برادر یا خواهر یا پدر یا مادر یا فرزند یا املاک خود را ترک کرده باشد، صد برابر خواهد یافت و حیات جاویدان را به‌دست خواهد آورد.۳۰امّا بسیاری که اوّلین هستند آخرین خواهند شد، و آخرینها اوّلین! ۲۰ حکایت کارگران تاکستان ۱«زیرا پادشاهی آسمان صاحب باغی را می‌ماند که صبح زود از خانه بیرون رفت تا برای تاکستان خود کارگرانی به مزد بگیرد.۲او با آنان توافق کرد که روزی یک دینار بابت کار در تاکستان به هر یک بپردازد. سپس ایشان را به تاکستان خود فرستاد.۳نزدیک ساعت سوّم از روز دوباره بیرون رفت و عده‌ای را در میدان شهر بی‌کار ایستاده دید.۴به آنان نیز گفت: ”شما هم به تاکستان من بروید و آنچه حق شماست به شما خواهم داد.“۵پس آنها نیز رفتند. باز نزدیک ساعت ششم و نهم بیرون رفت و چنین کرد.۶در حدود ساعت یازدهم نیز بیرون رفت و باز چند تن دیگر را بی‌کار ایستاده دید. از آنان پرسید: ”چرا تمام روز در اینجا بی‌کار ایستاده‌اید؟“۷پاسخ دادند: ”چون هیچ‌کس ما را به مزد نگرفت.“ به آنان گفت: ”شما نیز به تاکستان من بروید و کار کنید.“۸هنگام غروب، صاحب تاکستان به مباشر خود گفت: ”کارگران را فراخوان و از آخرین شروع کرده تا به اوّلین، مزدشان را بده.“۹کارگرانی که در حدود ساعت یازدهم به سرِ کار آمده بودند، هر کدام یک دینار گرفتند.۱۰چون نوبت به کسانی رسید که پیش از همه آمده بودند، گمان کردند که بیش از دیگران خواهند گرفت. امّا به هر یک از آنان نیز یک دینار پرداخت شد.۱۱چون مزد خود را گرفتند، لب به شکایت گشوده، به صاحب تاکستان گفتند:۱۲”اینان که آخر آمدند فقط یک ساعت کار کردند و تو آنان را با ما که تمام روز زیر آفتاب سوزان زحمت کشیدیم، برابر ساختی!“۱۳او رو به یکی از آنان کرد و گفت: ”ای دوست، من به تو ظلمی نکرده‌ام. مگر قرار ما یک دینار نبود؟۱۴پس حق خود را بگیر و برو! من می‌خواهم به این آخری مانند تو مزد دهم.۱۵آیا حق ندارم با پول خود آنچه می‌خواهم بکنم؟ آیا چشم دیدن سخاوت مرا نداری؟“۱۶پس، آخرینها اوّلین خواهند شد و اوّلینها آخرین!» سوّمین پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود مَتّی ۲۰:‏۱۷-۱۹ - مَرقُس ۱۰:‏۳۲-۳۴؛ لوقا ۱۸:‏۳۱-۳۳ ۱۷هنگامی که عیسی به‌سوی اورشلیم می‌رفت، در راه، دوازده شاگرد خود را به کناری برد و به ایشان گفت:۱۸«اینک به اورشلیم می‌رویم. در آنجا پسر‌انسان را به سران کاهنان و علمای دین تسلیم خواهند کرد. آنها او را به مرگ محکوم خواهند نمود۱۹و به غیریهودیان خواهند سپرد تا استهزا شود و تازیانه خورَد و بر صلیب شود. امّا در روز سوّم بر‌خواهد خاست.» درخواست مادر یعقوب و یوحنا مَتّی ۲۰:‏۲۰-۲۸ - مَرقُس ۱۰:‏۳۵-۴۵ ۲۰آنگاه مادرِ پسران زِبِدی با دو پسرش نزد عیسی آمد و در برابر او زانو زد و از وی درخواست کرد که آرزویش را برآورده سازد.۲۱عیسی پرسید: «آرزوی تو چیست؟» گفت: «عطا فرما که این دو پسر من در پادشاهی تو، یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ تو بنشینند.»۲۲عیسی در پاسخ گفت: «شما نمی‌دانید چه می‌خواهید! آیا می‌توانید از جامی که من بزودی می‌نوشم، بنوشید؟» پاسخ دادند: «آری، می‌توانیم.»۲۳عیسی گفت: «شکی نیست که از جام من خواهید نوشید، امّا بدانید که نشستن بر جانب راست و چپ من در اختیار من نیست تا آن را به کسی ببخشم. این جایگاه از آن کسانی است که پدرم برایشان فراهم کرده است.» ۲۴چون ده شاگردِ دیگر از این امر آگاه شدند، بر آن دو برادر خشم گرفتند.۲۵عیسی ایشان را فراخواند و گفت: «شما می‌دانید که حاکمانِ دیگر قومها بر ایشان سروری می‌کنند و بزرگانشان بر ایشان فرمان می‌رانند.۲۶امّا در میان شما چنین نباشد. هر‌که می‌خواهد در میان شما بزرگ باشد، باید خادم شما شود.۲۷و هر‌که می‌خواهد در میان شما اوّل باشد، باید غلام شما گردد.۲۸چنانکه پسر‌انسان نیز نیامد تا خدمتش کنند، بلکه آمد تا خدمت کند و جانش را چون بهای رهایی به عوض بسیاری بدهد.» شفای دو فقیر نابینا مَتّی ۲۰:‏۲۹-۳۴ - مَرقُس ۱۰:‏۴۶-۵۲؛ لوقا ۱۸:‏۳۵-۴۳ ۲۹هنگامی که عیسی و شاگردانش اَریحا را ترک می‌کردند، عدۀ زیادی از پی او روانه شدند.۳۰در کنار راه، دو مرد کور نشسته بودند. چون شنیدند عیسی از آنجا می‌گذرد، فریاد برآوردند: «سرورِ ما، ای پسر داوود، بر ما رحم کن!»۳۱جمعیت آنان را عتاب کردند و خواستند که خاموش باشند؛ امّا ایشان بیشتر فریاد برمی‌آوردند که: «سرور ما، ای پسر داوود، بر ما رحم کن!»۳۲عیسی ایستاد و آن دو مرد را فراخواند و پرسید: «چه می‌خواهید برای شما بکنم؟»۳۳پاسخ دادند: «سرور ما، می‌خواهیم چشمانمان باز شود.»۳۴عیسی دلسوزانه چشمان آنها را لمس کرد و در‌دم بینایی خود را بازیافتند و از پی او روانه شدند. ۲۱ ورود شاهانۀ عیسی به اورشلیم مَتّی ۲۱:‏۱-۹ - مَرقُس ۱۱:‏۱-۱۰؛ لوقا ۱۹:‏۲۹-۳۸ مَتّی ۲۱:‏۴-۹ - یوحنا ۱۲:‏۱۲-۱۵ ۱چون به اورشلیم نزدیک شدند و به بیت‌فاجی در دامنۀ کوه زیتون رسیدند، عیسی دو تن از شاگردان خود را فرستاده،۲به آنان فرمود: «به دهکده‌ای که پیش روی شماست، بروید. به‌محض ورود، الاغی را با کره‌اش بسته خواهید یافت. آنها را باز کنید و نزد من آورید.۳اگر کسی سخنی به شما گفت، بگویید: ”خداوند بدانها نیاز دارد،“ و او بی‌درنگ آنها را خواهد فرستاد.»۴این امر واقع شد تا آنچه نبی گفته بود تحقق یابد که: ۵«به دختر صهیون گویید، ”هان پادشاه تو نشسته بر الاغ و سوار بر کره الاغ فروتنانه نزد تو می‌آید.“‌» ۶آن دو شاگرد رفتند و طبق فرمان عیسی عمل کردند.۷آنان الاغ و کره‌اش را آوردند و رداهای خود را بر آنها افکندند و او سوار شد.۸جمعیت انبوهی نیز رداهای خود را بر سر راه گستردند و عده‌ای نیز شاخه‌های درختان را بریده، در راه می‌گستردند.۹جمعیتی که پیشاپیش او می‌رفتند و گروهی که از پس او می‌آمدند، فریادکنان می‌گفتند: «هوشیعانا، پسر داوودا!» «خجسته باد او که به نام خداوند می‌آید!» «هوشیعانا در عرش برین!» ۱۰چون او وارد اورشلیم شد، شور و شوق همۀ شهر را فراگرفت. مردم میپرسیدند: «این کیست؟»۱۱و آن جماعت پاسخ می‌دادند: «این است عیسای پیامبر، از ناصرۀ جلیل!» عیسی در معبد مَتّی ۲۱:‏۱۲-۱۶ - مَرقُس ۱۱:‏۱۵-۱۸؛ لوقا ۱۹:‏۴۵-۴۷ ۱۲آنگاه عیسی به صحن معبد خدا درآمد و کسانی را که در آنجا داد و ستد می‌کردند، بیرون راند و تختهای صرّافان و بساط کبوترفروشان را واژگون ساخت۱۳و به آنان فرمود: «نوشته شده است که، ”خانۀ من خانۀ دعا خوانده خواهد شد،“ امّا شما آن را ”لانۀ راهزنان“ ساخته‌اید.» ۱۴در معبد، نابینایان و لنگان نزدش آمدند و او ایشان را شفا بخشید.۱۵امّا چون سران کاهنان و علمای دین اعمال خارق‌العادۀ او را مشاهده کردند و نیز دیدند که کودکان در معبد فریاد می‌زنند: «هوشیعانا، پسر داوودا،» خشمناک شدند.۱۶پس به او گفتند: «آیا می‌شنوی اینها چه می‌گویند؟» پاسخ داد: «بله. مگر نخوانده‌اید که، «‌”بر زبان کودکان و شیرخوارگان حمد و ستایش را جاری ساختی“؟» ۱۷پس عیسی ایشان را ترک گفت و از شهر خارج شده، به بیت‌عَنْیا رفت و شب را در آنجا به‌سر برد. خشک شدن درخت انجیر مَتّی ۲۱:‏۱۸-۲۲ - مَرقُس ۱۱:‏۱۲-۱۴ و ۲۰-۲۴ ۱۸بامدادان عیسی در راهِ بازگشت به شهر، گرسنه شد.۱۹در کنار راه، درخت انجیری دید و به‌سوی آن رفت، امّا جز برگ چیزی بر آن نیافت. پس خطاب به درخت گفت: «مباد که دیگر هرگز میوه‌ای از تو به‌بار آید!» در همان‌دم درخت خشک شد.۲۰شاگردان که از دیدن این واقعه حیرت کرده بودند، از او پرسیدند: «چگونه درخت انجیر چنین زود خشک شد؟»۲۱عیسی در پاسخ به آنان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید، نه‌تنها می‌توانید آنچه بر درخت انجیر گذشت انجام دهید، بلکه هرگاه به این کوه بگویید ”از جا کنده شده، به دریا افکنده شو،“ چنین خواهد شد.۲۲اگر ایمان داشته باشید، هرآنچه در دعا درخواست کنید، خواهید یافت.» سؤال دربارۀ اجازۀعیسی مَتّی ۲۱:‏۲۳-۲۷ - مَرقُس ۱۱:‏۲۷-۳۳؛ لوقا ۲۰:‏۱-۸ ۲۳آنگاه عیسی وارد محوطۀ معبد شد و به تعلیم مردم پرداخت. در این هنگام، سران کاهنان و مشایخ قوم نزد او آمدند و گفتند: «به چه حقّی این کارها را می‌کنی؟ چه کسی این حق را به تو داده است؟»۲۴عیسی در پاسخ گفت: «من نیز از شما پرسشی دارم. اگر پاسخ گفتید، من نیز به شما می‌گویم به چه حقّی این کارها را می‌کنم.۲۵تعمید یحیی از کجا بود؟ از آسمان یا از انسان؟» آنها بین خود بحث کردند و گفتند: «اگر بگوییم از آسمان بود، به ما خواهد گفت، ”پس چرا به او ایمان نیاوردید؟“۲۶و اگر بگوییم از انسان بود، از مردم بیم داریم، زیرا همه یحیی را پیامبر می‌دانند.»۲۷پس به عیسی پاسخ دادند: «نمی‌دانیم.» عیسی گفت: «من نیز به شما نمی‌گویم به چه حقّی این کارها را می‌کنم. مَثَل دو پسر ۲۸«نظر شما چیست؟ مردی دو پسر داشت. نزد پسر نخست خود رفت و گفت: ”پسرم، امروز به تاکستان من برو و به کار مشغول شو.“۲۹پاسخ داد: ”نمی‌روم.“ امّا بعد تغییر عقیده داد و رفت.۳۰پدر نزد پسر دیگر رفت و همان را به او گفت. پسر پاسخ داد: ”می‌روم، آقا،“ امّا نرفت.۳۱کدامیک از آن دو پسر خواست پدر خود را به‌جا آورد؟» پاسخ دادند: «اوّلی.» عیسی به ایشان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، خراجگیران و فاحشه‌ها پیش از شما به پادشاهی خدا راه می‌یابند.۳۲زیرا یحیی در طریق پارسایی نزد شما آمد امّا به او ایمان نیاوردید، ولی خراجگیران و فاحشه‌ها ایمان آوردند. و شما با اینکه این را دیدید، تغییر عقیده ندادید و به او ایمان نیاوردید. مَثَل باغبانان شرور مَتّی ۲۱:‏۳۳-۴۶ - مَرقُس ۱۲:‏۱-۱۲؛ لوقا ۲۰:‏۹-۱۹ ۳۳«به مَثَل دیگری گوش فرادهید. صاحب باغی تاکستانی غَرْس کرد و گِرد آن دیوار کشید و چَرخُشتی در آن کَند و برجی بنا نهاد. سپس تاکستان را به چند باغبان اجاره داد و خود به سفر رفت.۳۴چون موسم برداشت محصول فرارسید، غلامان خود را نزد باغبانان فرستاد تا میوۀ او را تحویل بگیرند.۳۵امّا باغبانان غلامان او را گرفته، یکی را زدند و دیگری را کشتند و سوّمی را سنگسار کردند.۳۶دیگربار، غلامانی بیشتر نزد آنها فرستاد، امّا باغبانان با آنها نیز همانگونه رفتار کردند.۳۷سرانجام پسر خود را نزد باغبانان فرستاد و با خود گفت: ”پسرم را حرمت خواهند داشت.“۳۸امّا هنگامی که باغبانان پسر را دیدند، به یکدیگر گفتند: ”این وارث است. بیایید او را بکشیم و میراثش را تصاحب کنیم.“۳۹پس او را گرفتند و از تاکستان بیرون افکنده، کشتند.۴۰با این اوصاف، وقتی صاحب تاکستان بیاید با این باغبانان چه خواهد کرد؟»۴۱پاسخ دادند: «آن افراد بی‌رحم را با بی‌رحمی تمام نابود خواهد ساخت و تاکستان را به باغبانان دیگر اجاره خواهد داد تا در فصل برداشت محصول، سهم او را بدهند.» ۴۲آنگاه عیسی به آنان گفت: «آیا تا به حال در کتب‌مقدّس نخوانده‌اید که، «‌”همان سنگی که معماران رد کردند، سنگ اصلی بنا شده است. خداوند چنین کرده و در نظر ما شگفت می‌نماید“؟ ۴۳پس شما را می‌گویم که پادشاهی خدا از شما گرفته و به قومی داده خواهد شد که میوۀ آن را بدهند. ۴۴[هر‌که بر آن سنگ افتد، خُرد خواهد شد، و هرگاه آن سنگ بر کسی افتد، او را در‌هم خواهد شکست.]» ۴۵چون سران کاهنان و فَریسیان مَثَلهای عیسی را شنیدند، دریافتند که دربارۀ آنها سخن می‌گوید.۴۶پس بر‌آن شدند که او را گرفتار کنند، امّا از مردم بیم داشتند زیرا آنها عیسی را پیامبر می‌دانستند. ۲۲ مَثَل جشن عروسی مَتّی ۲۲:‏۲-۱۴ - مشابه لوقا ۱۴:‏۱۶-۲۴ ۱عیسی باز به مَثَلها با ایشان سخن گفته، فرمود:۲«پادشاهی آسمان را می‌توان به شاهی تشبیه کرد که برای پسر خود جشن عروسی به‌پا داشت.۳او خادمان خود را فرستاد تا دعوت‌شدگان را به جشن فراخوانند، امّا آنها نخواستند بیایند.۴پس خادمانی دیگر فرستاد و گفت: ”دعوت‌شدگان را بگویید اینک سفرۀ جشن را آماده کرده‌ام، گاوان و گوساله‌های پرواری‌ام را سر بریده‌ام و همه‌چیز آماده است. پس به جشن عروسی بیایید.“۵امّا آنها اعتنا نکردند و هر یک به راه خود رفتند، یکی به مزرعه و دیگری به تجارت خود.۶دیگران نیز خادمان او را گرفتند و آزار دادند و کشتند.۷شاه چون این را شنید، خشمگین شده، سپاهیان خود را فرستاد و قاتلان را کشت و شهر آنها را به آتش کشید.۸سپس خادمان خود را گفت: ”جشن عروسی آماده است، امّا دعوت‌شدگان شایستگی حضور در آن را نداشتند.۹پس به میدان شهر بروید و هر‌که را یافتید به جشن عروسی دعوت کنید.“۱۰غلامان به کوچه‌ها رفتند و هر‌که را یافتند، چه نیک و چه بد، با خود آوردند و تالار عروسی از میهمانان پر شد. ۱۱«امّا هنگامی که شاه برای دیدار با میهمانان وارد مجلس شد، مردی را دید که جامۀ عروسی بر تن نداشت.۱۲از او پرسید: ”ای دوست، چگونه بدون جامۀ عروسی به اینجا آمدی؟“ آن مرد پاسخی نداشت.۱۳آنگاه پادشاه خادمان خود را گفت: ”دست و پایش را ببندید و او را به تاریکیِ بیرون بیندازید، جایی که گریه و دندان به دندان ساییدن خواهد بود.“۱۴زیرا دعوت‌شدگان بسیارند، امّا برگزیدگان اندک.» پرسش دربارۀ پرداخت خراج مَتّی ۲۲:‏۱۵-۲۲ - مَرقُس ۱۲:‏۱۳-۱۷؛ لوقا ۲۰:‏۲۰-۲۶ ۱۵سپس فَریسیان بیرون رفتند و شور کردند تا ببینند چگونه می‌توانند او را با سخنان خودش به‌دام اندازند.۱۶آنها شاگردان خود را به همراه هیرودیان نزد او فرستادند و گفتند: «استاد، می‌دانیم مردی صادق هستی و راه خدا را به‌درستی می‌آموزانی و از کسی باک نداری، زیرا بر صورت ظاهر نظر نمی‌کنی.۱۷پس رأی خود را به ما بگو؛ آیا پرداخت خراج به قیصر رواست یا نه؟»۱۸عیسی به بداندیشی آنان پی برد و گفت: «ای ریاکاران، چرا مرا می‌آزمایید؟۱۹سکه‌ای را که با آن خراج می‌پردازید، به من نشان دهید.» آنها سکه‌ای یک دیناری به وی دادند.۲۰از ایشان پرسید: «نقش و نام روی این سکه از آنِ کیست؟»۲۱پاسخ دادند: «از آنِ قیصر.» به آنها گفت: «پس مال قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا.»۲۲چون این را شنیدند، در شگفت شدند و او را واگذاشته، رفتند. سؤال دربارۀ قیامت مَتّی ۲۲:‏۲۳-۳۳ - مَرقُس ۱۲:‏۱۸-۲۷؛ لوقا ۲۰:‏۲۷-۴۰ ۲۳در همان روز، صَدّوقیان که منکر قیامتند، نزدش آمدند و سؤالی از او کرده،۲۴گفتند: «استاد، موسی به ما فرموده است که اگر مردی بی‌اولاد بمیرد، برادرش باید آن بیوه را به زنی بگیرد تا از او برای برادر خود نسلی باقی بگذارد.۲۵باری، در میان ما هفت برادر بودند. برادر نخستین زنی گرفت و مُرد و چون فرزندی نداشت، زن بیوه‌اش را برای برادر خود باقی گذاشت.۲۶دوّمین و سوّمین، تا هفتمین برادر نیز به همین وضع دچار شدند.۲۷سرانجام آن زن نیز مرد.۲۸حال، در قیامت، آن زن همسر کدامیک از هفت برادر خواهد بود، زیرا همه او را به زنی گرفته بودند؟» ۲۹عیسی پاسخ داد: «شما گمراه هستید، زیرا نه از کتب‌مقدّس آگاهید و نه از قدرت خدا!۳۰در روز قیامت کسی نه زن می‌گیرد و نه شوهر می‌کند، بلکه همه همچون فرشتگان آسمان خواهند بود.۳۱امّا دربارۀ قیامت مردگان، آیا در کتاب نخوانده‌اید که خدا به شما چه گفته است؟۳۲او فرموده که، ”من هستم خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب“. او نه خدای مردگان، بلکه خدای زندگان است.»۳۳مردم با شنیدن این سخنان، از تعلیم او در شگفت شدند. بزرگترین حکم مَتّی ۲۲:‏۳۴-۴۰ - مَرقُس ۱۲:‏۲۸-۳۱ ۳۴امّا چون فَریسیان شنیدند که عیسی چگونه با جواب خود دهان صَدّوقیان را بسته است، گرد هم آمدند.۳۵یکی از آنها که فقیه بود، با این قصد که عیسی را به دام اندازد، از او پرسید:۳۶«ای استاد، بزرگترین حکم شریعت کدام است؟»۳۷عیسی پاسخ داد: «‌”خداوندْ خدای خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی فکر خود محبت نما.“۳۸این نخستین و بزرگترین حکم است.۳۹دوّمین حکم نیز همچون حکم نخستین، مهم است: ”همسایه‌ات را همچون خویشتن محبت نما.“۴۰این دو حکم، اساس تمامی شریعت موسی و نوشته‌های پیامبران است.» مسیح پسر کیست؟ مَتّی ۲۲:‏۴۱-۴۶ - مَرقُس ۱۲:‏۳۵-۳۷؛ لوقا ۲۰:‏۴۱-۴۴ ۴۱هنگامی که فَریسیان گِرد هم جمع بودند، عیسی از آنها پرسید:۴۲«نظر شما دربارۀ مسیح چیست؟ او پسر کیست؟» پاسخ دادند: «پسر داوود.»۴۳عیسی گفت: «پس چگونه داوود به الهام روح، او را خداوند می‌خواند؟ زیرا می‌گوید: ۴۴«‌”خداوند به خداوند من گفت: «به‌دست راست من بنشین تا آن هنگام که دشمنانت را کرسی زیر پایت سازم.»“ ۴۵اگر داوود او را خداوند می‌خوانَد، چگونه او می‌تواند پسر داوود باشد؟»۴۶بدینسان، هیچ‌کس را یارای پاسخگویی او نبود و از آن پس دیگر کسی جرئت نکرد پرسشی از او بکند. ۲۳ هشدار به رهبران مذهبی مَتّی ۲۳:‏۱-۷ - مَرقُس ۱۲:‏۳۸ و ۳۹؛ لوقا ۲۰:‏۴۵ و ۴۶ مَتّی ۲۳:‏۳۷-۳۹ - لوقا ۱۳:‏۳۴ و ۳۵ ۱آنگاه عیسی خطاب به مردم و شاگردان خود چنین گفت:۲«علمای دین و فَریسیان بر مسند موسی نشسته‌اند.۳پس آنچه به شما می‌گویند، نگاه دارید و به‌جا آورید؛ امّا همچون آنان عمل نکنید! زیرا آنچه تعلیم می‌دهند، خود به‌جا نمی‌آورند.۴بارهای توان‌فرسا را می‌بندند و بر دوش مردم می‌گذارند، امّا خود حاضر نیستند برای حرکت دادن آن حتی انگشتی تکان دهند.۵هر‌چه می‌کنند برای آن است که مردم آنها را ببینند: آیه‌دان‌های خود را بزرگتر و دامن ردای خویش را پهنتر می‌سازند.۶دوست دارند در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند و در کنیسه‌ها بهترین جای را داشته باشند،۷و مردم در کوچه و بازار آنها را سلام گویند و ”استاد“ خطاب کنند.۸امّا شما ”استاد“ خوانده مشوید، زیرا تنها یک استاد دارید، و همۀ شما برادرید.۹هیچ‌کس را نیز بر روی زمین ”پدر“ مخوانید، زیرا تنها یک پدر دارید که در آسمان است.۱۰و نیز ”معلم“ خوانده مشوید، زیرا فقط یک معلم دارید که مسیح است.۱۱آن که در میان شما از همه بزرگتر است، خدمتگزار شما خواهد بود.۱۲زیرا هر‌که خود را بزرگ سازد، پست خواهد شد و هر‌که خویشتن را فروتن سازد، سرافراز خواهد گردید. ۱۳«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما درِ پادشاهی آسمان را به‌روی مردم می‌بندید؛ نه خود داخل می‌شوید و نه می‌گذارید کسانی که در راهند، داخل شوند. ۱۴[«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار، شما از سویی خانۀ بیوه‌زنان را غارت می‌کنید و از دیگرسو، برای تظاهر، دعای خود را طول می‌دهید. از همین‌رو، مکافاتتان بسی سخت‌تر خواهد بود.] ۱۵«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما دریا و خشکی را درمی‌نوردید تا یک نفر را به دین خود بیاورید و وقتی چنین کردید، او را دو چندان بدتر از خود، فرزند جهنم می‌سازید. ۱۶«وای بر شما ای راهنمایان کور که می‌گویید: ”اگر کسی به معبد سوگند خورَد باکی نیست، امّا اگر به طلای معبد سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“۱۷ای نابخردانِ کور! کدام برتر است؟ طلا یا معبدی که طلا را تقدیس می‌کند؟۱۸و نیز می‌گویید: ”اگر کسی به مذبح سوگند خورَد، باکی نیست، امّا اگر به هدیه‌ای که بر آن گذاشته می‌شود سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“۱۹ای کوران! کدام برتر است؟ هدیه یا مذبحی که هدیه را تقدیس می‌کند؟۲۰پس، کسی که به مذبح سوگند می‌خورد، همانا به مذبح و هرآنچه بر آن است سوگند خورده است.۲۱و هر‌که به معبد سوگند می‌خورد، به معبد و به آن که در آن ساکن است سوگند خورده است.۲۲و هر‌که به آسمان سوگند می‌خورد، به تخت خدا و به آن که بر آن نشسته است سوگند خورده است. ۲۳«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما از نعناع و شِوید و زیره ده‌یک می‌دهید، امّا احکام مهمترِ شریعت را که همانا عدالت و رحمت و امانت است، نادیده می‌گیرید. اینها را می‌بایست به‌جای می‌آوردید و آنها را نیز فراموش نمی‌کردید.۲۴ای راهنمایان کور! شما پشه را صافی می‌کنید، امّا شتر را فرو می‌بلعید! ۲۵«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما بیرون پیاله و بشقاب را پاک می‌کنید، امّا درون آن مملو از آز و ناپرهیزی است.۲۶ای فَریسی کور، نخست درون پیاله و بشقاب را پاک کن که بیرونش نیز پاک خواهد شد. ۲۷«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما همچون گورهایی هستید سفیدکاری شده که از بیرون زیبا به‌نظر می‌رسند، امّا درون آنها پُر است از استخوانهای مردگان و انواع نجاسات!۲۸به همینسان، شما نیز خود را به مردم پارسا می‌نمایید، امّا در باطن مملو از ریاکاری و شرارتید. ۲۹«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما برای پیامبران مقبره می‌سازید و آرامگاه پارسایان را می‌آرایید۳۰و می‌گویید: ”اگر در روزگار پدران خود بودیم، هرگز در کشتن پیامبران با ایشان شریک نمی‌شدیم.“۳۱بدینسان، خود می‌پذیرید که فرزندانِ قاتلانِ پیامبرانید.۳۲حال که چنین است، پس آنچه را پدرانتان آغاز کردند، شما به‌کمال رسانید!۳۳ای ماران! ای افعی‌زادگان! چگونه از مجازات جهنم خواهید گریخت؟۳۴چرا‌که من انبیا و حکیمان و علما نزد شما می‌فرستم و شما برخی را خواهید کشت و بر صلیب خواهید کشید، و برخی را در کنیسه‌های خود تازیانه خواهید زد و شهر به شهر تعقیب خواهید کرد.۳۵پس، همۀ خون پارسایان که بر زمین ریخته شده است، از خون هابیلِ پارسا گرفته تا خون زکریا بن بِرِخیا، که او را بین محرابگاه و مذبح کشتید، بر گردن شما خواهد بود.۳۶آمین، به شما می‌گویم، قصاص این‌همه را، این نسل خواهد پرداخت. ۳۷«ای اورشلیم، ای اورشلیم، ای قاتلِ پیامبران و سنگسارکنندۀ رسولانی که نزد تو فرستاده می‌شوند! چند بار خواستم همچون مرغی که جوجه‌هایش را زیر بالهای خویش جمع می‌کند، فرزندان تو را گِرد آورم، امّا نخواستی.۳۸اینک خانۀ شما به خودتان ویران واگذاشته می‌شود.۳۹زیرا به شما می‌گویم که از این پس مرا نخواهید دید تا روزی که بگویید: ”خجسته باد او که به نام خداوند می‌آید.“» ۲۴ نشانه‌های پایان عصر حاضر مَتّی ۲۴:‏۱-۵۱ - مَرقُس ۱۳:‏۱-۳۷؛ لوقا ۲۱:‏۵-۳۶ ۱هنگامی که عیسی معبد را ترک گفته، به راه خود می‌رفت، شاگردانش نزدش آمدند تا نظر او را به بناهای معبد جلب کنند.۲عیسی به آنان گفت: «این بناها را می‌بینید؟ آمین، به شما می‌گویم، سنگی بر سنگ دیگر باقی نخواهد ماند، بلکه همه فرو خواهد ریخت.» ۳وقتی عیسی بر کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش در خلوت نزد او آمده، گفتند: «به ما بگو این وقایع کِی روی خواهد داد و نشانۀ آمدن تو و پایان این عصر چیست؟»۴عیسی پاسخ داد: «بهوش باشید تا کسی گمراهتان نکند.۵زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت، ”من مسیح هستم،“ و بسیاری را گمراه خواهند کرد.۶همچنین دربارۀ جنگها خواهید شنید و خبر جنگها به گوشتان خواهد رسید. امّا مشوش مشوید، زیرا چنین وقایعی می‌باید رخ دهد، ولی هنوز پایان فرانرسیده.۷نیز قومی بر قوم دیگر و حکومتی بر حکومت دیگر بر‌خواهند خاست. و قحطیها و زلزله‌ها در جایهای گوناگون خواهد آمد.۸امّا همۀ اینها تنها آغاز درد زایمان است. ۹«در آن زمان شما را تسلیم دشمنان خواهند کرد تا زیر شکنجه قرار گیرید و کشته شوید. همۀ قومها به‌خاطر نام من از شما نفرت خواهند داشت.۱۰در آن روزها بسیاری از ایمان خود بازگشته، به یکدیگر خیانت خواهند کرد و از یکدیگر متنفر خواهند شد.۱۱پیامبران دروغینِ زیادی برخاسته، بسیاری را گمراه خواهند کرد.۱۲در نتیجۀ افزونی شرارت، محبت بسیاری به سردی خواهد گرایید.۱۳امّا هر‌که تا به‌پایان پایدار بماند، نجات خواهد یافت.۱۴و این بشارت پادشاهی در سرتاسر جهان اعلام خواهد شد تا شهادتی برای همۀ قومها باشد. آنگاه پایان فراخواهد رسید. ۱۵«پس چون آنچه را دانیال نبی ”مکروه ویرانگر“ نامیده در مکان مقدّس بر‌پا بینید - خواننده دقّت کند -۱۶آنگاه هر‌که در یهودیه باشد، به کوهها بگریزد؛۱۷و هر‌که بر بام خانه باشد، برای برداشتن چیزی، فرود نیاید؛۱۸و هر‌که در مزرعه باشد، برای برگرفتن قبای خود به خانه بازنگردد.۱۹وای بر زنان آبستن و مادران شیرده در آن روزها!۲۰دعا کنید که فرار شما در زمستان یا در روز شَبّات نباشد.۲۱زیرا در آن زمان چنان مصیبت عظیمی روی خواهد داد که مانندش از آغاز جهان تاکنون روی نداده، و هرگز نیز روی نخواهد داد.۲۲اگر آن روزها کوتاه نمی‌شد، هیچ بشری جان سالم به‌در نمی‌برد. امّا به‌خاطر برگزیدگان کوتاه خواهد شد. ۲۳«در آن زمان، اگر کسی به شما گوید، ”ببینید، مسیح اینجاست!“ یا ”مسیح آنجاست!“ باور مکنید.۲۴زیرا مسیحان کاذب و پیامبران دروغین برخاسته، آیات و معجزات عظیم به‌ظهور خواهند آورد تا اگر ممکن باشد، حتی برگزیدگان را گمراه کنند.۲۵ببینید، پیشاپیش به شما گفتم.۲۶بنابراین اگر به شما بگویند، ”او در بیابان است،“ به آنجا نروید؛ و اگر بگویند، ”در اندرونی خانه است،“ باور مکنید.۲۷زیرا همچنانکه صاعقه در شرق آسمان پدید می‌آید و نورش تا به غرب می‌رسد، ظهور پسر‌انسان نیز چنین خواهد بود.۲۸هر‌جا لاشه‌ای باشد، لاشخوران در آنجا گرد می‌آیند. ۲۹«بلافاصله، پس از مصیبتِ آن روزها «‌”خورشید تاریک خواهد شد و ماه دیگر نور نخواهد افشاند؛ ستارگان از آسمان فرو خواهند ریخت، و نیروهای آسمان به لرزه در‌خواهند آمد.“ ۳۰آنگاه نشانۀ پسر‌انسان در آسمان ظاهر خواهد شد و همۀ طوایف جهان بر سینۀ خود خواهند زد، و پسر‌انسان را خواهند دید که با قدرت و جلال عظیم بر ابرهای آسمان می‌آید.۳۱او فرشتگان خود را با نفیر بلند شیپور خواهد فرستاد و آنها برگزیدگان او را از چهار گوشۀ جهان، از یک کران آسمان تا به کران دیگر، گرد هم خواهند آورد. ۳۲«حال، از درخت انجیر این درس را فراگیرید: به محض اینکه شاخه‌های آن جوانه زده برگ می‌دهد، درمی‌یابید که تابستان نزدیک است.۳۳به همینسان، هرگاه این چیزها را ببینید، درمی‌یابید که او نزدیک، بلکه بر در است.۳۴آمین، به شما می‌گویم، تا اینهمه روی ندهد، این نسل از بین نخواهد رفت.۳۵آسمان و زمین زایل خواهد شد، امّا سخنان من هرگز زوال نخواهد پذیرفت. انتظار برای بازگشت مسیح مَتّی ۲۴:‏۳۷-۳۹ - لوقا ۱۷:‏۲۶ و ۲۷ مَتّی ۲۴:‏۴۵-۵۱ - لوقا ۱۲:‏۴۲-۴۶ ۳۶«هیچ‌کس آن روز و ساعت را نمی‌داند جز پدر؛ حتی فرشتگان آسمان و پسر نیز از آن آگاه نیستند.۳۷زمان ظهور پسر‌انسان مانند روزگار نوح خواهد بود.۳۸در روزهای پیش از توفان، قبل از اینکه نوح به کشتی درآید، مردم می‌خوردند و می‌نوشیدند و زن می‌گرفتند و شوهر می‌کردند۳۹و نمی‌دانستند چه در پیش است. تا اینکه توفان آمد و همه را با خود برد. ظهور پسر‌انسان نیز همینگونه خواهد بود.۴۰از دو مرد که در مزرعه هستند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.۴۱و از دو زن که با هم آسیاب می‌کنند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.۴۲پس بیدار باشید، زیرا نمی‌دانید سرورِ شما چه روزی خواهد آمد.۴۳این را بدانید که اگر صاحبخانه می‌دانست دزد در چه پاسی از شب می‌آید، بیدار می‌ماند و نمی‌گذاشت به خانه‌اش دستبرد زنند.۴۴پس شما نیز آماده باشید، زیرا پسر‌انسان در ساعتی خواهد آمد که انتظارش را ندارید. ۴۵«پس آن غلام امین و دانا کیست که اربابش او را به سرپرستی خانواده خود گماشته باشد تا خوراک آنان را به‌موقع بدهد؟۴۶خوشابهحال آن غلام که چون اربابش بازگردد، او را مشغول این کار ببیند.۴۷آمین، به شما می‌گویم، که او را بر همۀ مایملک خود خواهد گماشت.۴۸امّا اگر آن غلام، شرور باشد و با خود بیندیشد که ”اربابم تأخیر کرده است،“۴۹و به آزار همکاران خود بپردازد و با میگساران مشغول خوردن و نوشیدن شود،۵۰آنگاه اربابش در روزی که انتظار ندارد و در ساعتی که از آن آگاه نیست خواهد آمد۵۱و او را از میان دوپاره کرده، در جایگاه ریاکاران خواهد افکند، جایی که گریه و دندان به دندان ساییدن خواهد بود. ۲۵ مَثَل ده باکره ۱«در آن روز، پادشاهی آسمان همچون ده باکره خواهد بود که چراغهای خود را برداشته، به استقبال داماد بیرون رفتند.۲پنج تن از آنان دانا و پنج تن دیگر نادان بودند.۳باکره‌های نادان چراغهای خود را برداشتند، امّا روغن با خود نبردند.۴ولی دانایان، با چراغهای خود ظرفهای پر از روغن نیز بردند.۵چون آمدن داماد به‌درازا کشید، چشمان همه سنگین شده، به خواب رفتند.۶در نیمه‌های شب، صدای بلندی به گوش رسید که می‌گفت: ”داماد می‌آید! به پیشواز او بروید!“۷آنگاه همۀ باکره‌ها بیدار شدند و چراغهای خود را آماده کردند.۸نادانان به دانایان گفتند: ”قدری از روغن خود به ما بدهید، چون چراغهای ما رو به خاموشی است.“۹امّا دانایان پاسخ دادند: ”نخواهیم داد، زیرا روغن برای همۀ ما کافی نخواهد بود. بروید و از فروشندگان برای خود بخرید.“۱۰امّا هنگامی که آنان برای خرید روغن رفته بودند، داماد سررسید و باکره‌هایی که آماده بودند، با او به ضیافت عروسی درآمدند و در بسته شد.۱۱پس از آن، باکره‌های دیگر نیز رسیدند و گفتند: ”سرور ما، سرور ما، در بر ما بگشا!“۱۲امّا او به آنها گفت: ”آمین، به شما می‌گویم، من شما را نمی‌شناسم.“۱۳پس بیدار باشید، چون از آن روز و ساعت خبر ندارید. مَثَل قنطارها مَتّی ۲۵:‏۱۴-۳۰ - مشابه لوقا ۱۹:‏۱۲-۲۷ ۱۴«همچنین پادشاهی آسمان مانند مردی خواهد بود که قصد سفر داشت. او خادمان خود را فراخواند و اموال خویش به آنان سپرد؛۱۵به فراخور قابلیت هر خادم، به یکی پنج قنطار داد، به یکی دو و به دیگری یک قنطار. آنگاه راهی سفر شد.۱۶مردی که پنج قنطار گرفته بود، بی‌درنگ با آن به تجارت پرداخت و پنج قنطار دیگر سود کرد.۱۷بر همین منوال، آن که دو قنطار داشت، دو قنطار دیگر نیز به‌دست آورد.۱۸امّا آن که یک قنطار گرفته بود، رفت و زمین را کَند و پول ارباب خود را پنهان کرد. ۱۹«پس از زمانی دراز، ارباب آن خادمان بازگشت و از آنان حساب خواست.۲۰مردی که پنج قنطار دریافت کرده بود، پنج قنطار دیگر را نیز با خود آورد و گفت: ”سرورا، به من پنج قنطار سپردی، این هم پنج قنطار دیگر که سود کرده‌ام.“۲۱سَروَرَش پاسخ داد: ”آفرین، ای خادم نیکو و امین! در چیزهای کم امین بودی، پس تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. بیا و در شادی ارباب خود شریک شو!“۲۲خادمی که دو قنطار گرفته بود نیز پیش آمد و گفت: ”به من دو قنطار سپردی، این هم دو قنطار دیگر که سود کرده‌ام.“۲۳سرورش پاسخ داد: ”آفرین، ای خادم نیکو و امین! در چیزهای کم امین بودی، پس تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. بیا و در شادی ارباب خود شریک شو!“۲۴آنگاه خادمی که یک قنطار گرفته بود، نزدیک آمد و گفت: ”چون می‌دانستم مردی تندخو هستی، از جایی که نکاشته‌ای می‌دِرَوی و از جایی که نپاشیده‌ای جمع می‌کنی،۲۵پس ترسیدم و پول تو را در زمین پنهان کردم. این هم پول تو!“۲۶اما سرورش پاسخ داد: ”ای خادم بدکاره و تنبل! تو که می‌دانستی از جایی که نکاشته‌ام، می‌دِرَوَم و از جایی که نپاشیده‌ام، جمع می‌کنم،۲۷پس چرا پول مرا به صرّافان ندادی تا چون از سفر بازگردم آن را با سود پس گیرم؟۲۸آن قنطار را از او بگیرید و به آن که ده قنطار دارد بدهید.۲۹زیرا به هر‌که دارد، بیشتر داده خواهد شد تا به‌فراوانی داشته باشد؛ امّا آن که ندارد، همان که دارد نیز از او گرفته خواهد شد.۳۰این خادم بی‌فایده را به تاریکیِ بیرون افکنید، جایی که گریه و دندان بر هم ساییدن خواهد بود.“ روز داوری ۳۱«هنگامی که پسر‌انسان با شکوه و جلال خود به همراه همۀ فرشتگان بیاید، بر تخت پرشکوه خود خواهد نشست۳۲و همۀ قومها در برابر او حاضر خواهند شد و او همچون شبانی که گوسفندها را از بزها جدا می‌کند، مردمان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد؛۳۳گوسفندان را در سمت راست و بزها را در سمت چپ خود قرار خواهد داد.۳۴سپس به آنان که در سمت راست او هستند خواهد گفت: ”بیایید، ای برکت یافتگان از پدر من، و پادشاهی‌ای را به‌میراث یابید که از آغاز جهان برای شما آماده شده بود.۳۵زیرا گرسنه بودم، به من خوراک دادید؛ تشنه بودم، به من آب دادید؛ غریب بودم، به من جا دادید.۳۶عریان بودم، مرا پوشانیدید؛ مریض بودم، عیادتم کردید؛ در زندان بودم، به دیدارم آمدید.“۳۷آنگاه پارسایان پاسخ خواهند داد: ”سرور ما، کِی تو را گرسنه دیدیم و به تو خوراک دادیم، یا تشنه دیدیم و به تو آب دادیم؟۳۸کِی تو را غریب دیدیم و به تو جا دادیم و یا عریان، و تو را پوشانیدیم؟۳۹کِی تو را مریض و یا در زندان دیدیم و به دیدارت آمدیم؟“۴۰پادشاه در پاسخ خواهد گفت: ”آمین، به شما می‌گویم، آنچه برای یکی از کوچکترین برادران من کردید، در واقع برای من کردید.“۴۱آنگاه پادشاه به آنان که در سمت چپ او هستند خواهد گفت: ”ای ملعونان، از من دور شوید و به آتش جاودانی روید که برای ابلیس و فرشتگان او آماده شده است،۴۲زیرا گرسنه بودم، خوراکم ندادید؛ تشنه بودم، آبم ندادید؛۴۳غریب بودم، جایم ندادید؛ عریان بودم، مرا نپوشانیدید؛ مریض و زندانی بودم، به دیدارم نیامدید.“۴۴آنان پاسخ خواهند داد: ”سرور ما، کی تو را گرسنه و تشنه و غریب و عریان و مریض و در زندان دیدیم و خدمتت نکردیم؟“۴۵در جواب خواهد گفت: ”آمین، به شما می‌گویم، آنچه برای یکی از این کوچکترینها نکردید، در واقع برای من نکردید.“۴۶پس آنان به مجازات جاودان داخل خواهند شد، امّا پارسایان به حیات جاودان.» ۲۶ توطئه قتل عیسی مَتّی ۲۶:‏۲-۵ - مَرقُس ۱۴:‏۱ و ۲؛ لوقا ۲۲:‏۱ و ۲ ۱چون عیسی همۀ این سخنان را به‌پایان رسانید، به شاگردان خود گفت:۲«می‌دانید که دو روز دیگر، عید پِسَخ فرامی‌رسد و پسر‌انسان را تسلیم خواهند کرد تا بر صلیب شود.» ۳پس سران کاهنان و مشایخ قوم در کاخ کاهن‌اعظم که قیافا نام داشت، گرد آمدند۴و شور کردند که چگونه با حیله، عیسی را دستگیر کنند و به قتل رسانند.۵ولی می‌گفتند: «نه در ایام عید، مبادا مردم شورش کنند.» تدهین عیسی در بیت‌عَنْیا مَتّی ۲۶:‏۶-۱۳ - مَرقُس ۱۴:‏۳-۹ مَتّی ۲۶:‏۶-۱۳ - مشابه لوقا ۷:‏۳۷ و ۳۸؛ یوحنا ۱۲:‏۱-۸ ۶در آن هنگام که عیسی در بیت‌عَنْیا در خانۀ شَمعون جذامی بود،۷زنی با ظرفی مرمرین از عطر بسیار گرانبها نزد او آمد و هنگامی که عیسی بر سر سفره نشسته بود، عطر را بر سر او ریخت.۸شاگردان چون این را دیدند به خشم آمده، گفتند:۹«این اِسراف برای چیست؟ این عطر را می‌شد به بهایی گران فروخت و بهایش را به فقرا داد.»۱۰عیسی متوجه شده گفت: «چرا این زن را می‌رنجانید؟ او کاری نیکو در حق من کرده است.۱۱فقیران را همیشه با خود دارید، امّا من همیشه نزد شما نخواهم بود.۱۲این زن با ریختن این عطر بر بدن من، در واقع مرا برای تدفین آماده کرده است.۱۳براستی به شما می‌گویم، در تمام جهان، هر‌جا که این انجیل موعظه شود، کار این زن نیز به یاد او بازگو خواهد شد.» خیانت یهودا مَتّی ۲۶:‏۱۴-۱۶ - مَرقُس ۱۴:‏۱۰ و ۱۱؛ لوقا ۲۲:‏۳-۶ ۱۴آنگاه یهودای اِسْخَریوطی که یکی از دوازده شاگرد بود، نزد سران کاهنان رفت۱۵و گفت: «به من چه خواهید داد اگر عیسی را به شما تسلیم کنم؟» پس آنان سی سکۀ نقره به وی پرداخت کردند.۱۶از آن هنگام، یهودا در پی فرصت بود تا عیسی را تسلیم کند. شام آخر مَتّی ۲۶:‏۱۷-۱۹ - مَرقُس ۱۴:‏۱۲-۱۶؛ لوقا ۲۲:‏۷-۱۳ مَتّی ۲۶:‏۲۰-۲۴ - مَرقُس ۱۴:‏۱۷-۲۱ مَتّی ۲۶:‏۲۶-۲۹ - مَرقُس ۱۴:‏۲۲-۲۵؛ لوقا ۲۲:‏۱۷-۲۰؛ اوّل قُرِنتیان ۱۱:‏۲۳-۲۵ ۱۷در نخستین روز عید فَطیر، شاگردان نزد عیسی آمدند و پرسیدند: «کجا می‌خواهی برایت تدارک ببینیم تا شام پِسَخ را بخوری؟»۱۸او به آنان گفت که به شهر، نزد فلان شخص بروند و به او بگویند: «استاد می‌گوید: ”وقت من نزدیک شده. می‌خواهم آیین پِسَخ را با شاگردانم در خانۀ تو به‌جای آورم.“‌»۱۹شاگردان همانگونه که عیسی گفته بود، کردند و پِسَخ را تدارک دیدند. ۲۰شب فرارسید و عیسی با دوازده شاگرد خود بر سر سفره نشست.۲۱در حین صرف شام، عیسی گفت: «آمین، به شما می‌گویم، یکی از شما مرا تسلیم دشمن خواهد کرد.»۲۲شاگردان بسیار غمگین شدند و یکی پس از دیگری از او پرسیدند: «من که آن کس نیستم، سرورم؟»۲۳عیسی پاسخ داد: «آن که دست خود را با من در کاسه فرو می‌برد، همان مرا تسلیم خواهد کرد.۲۴پسر‌انسان همانگونه که دربارۀ او نوشته شده، خواهد رفت، امّا وای بر آن کس که پسر‌انسان را تسلیم دشمن می‌کند. بهتر آن می‌بود که هرگز زاده نمی‌شد.»۲۵آنگاه یهودا، تسلیم‌کنندۀ وی، در پاسخ گفت: «استاد، آیا من آنم؟» عیسی پاسخ داد: «تو خود گفتی!» ۲۶چون هنوز مشغول خوردن بودند، عیسی نان را برگرفت و پس از شکرگزاری، پاره کرد و به شاگردان داد و فرمود: «بگیرید، بخورید؛ این است بدن من.»۲۷سپس جام را برگرفت و پس از شکرگزاری آن را به شاگردان داد و گفت: «همۀ شما از این بنوشید.۲۸این است خون من برای عهد [جدید] که به‌خاطر بسیاری به‌جهت آمرزش گناهان ریخته می‌شود.۲۹به شما می‌گویم که از این محصول مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدر خود، تازه بنوشم.» ۳۰آنگاه پس از خواندن سرودی، به سمت کوه زیتون به‌راه افتادند. پیشگویی انکار پِطرُس مَتّی ۲۶:‏۳۱-۳۵ - مَرقُس ۱۴:‏۲۷-۳۱؛ لوقا ۲۲:‏۳۱-۳۴ ۳۱آنگاه عیسی به آنان گفت: «امشب همۀ شما به‌سبب من خواهید لغزید. زیرا نوشته شده، «‌”شبان را خواهم زد و گوسفندان گله پراکنده خواهند شد.“ ۳۲امّا پس از آنکه زنده شدم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت.»۳۳پِطرُس در پاسخ گفت: «حتی اگر همه به‌سبب تو بلغزند، من هرگز نخواهم لغزید.»۳۴عیسی به وی گفت: «آمین، به تو می‌گویم که همین امشب، پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد!»۳۵امّا پِطرُس گفت: «حتی اگر لازم باشد با تو بمیرم، انکارت نخواهم کرد.» سایر شاگردان نیز چنین گفتند. باغ جِتْسیمانی مَتّی ۲۶:‏۳۶-۴۶ - مَرقُس ۱۴:‏۳۲-۴۲؛ لوقا ۲۲:‏۴۰-۴۶ ۳۶آنگاه عیسی با شاگردان خود به مکانی به نام جِتْسیمانی رفت و به ایشان گفت: «در اینجا بنشینید تا من به آنجا رفته، دعا کنم.»۳۷سپس پِطرُس و دو پسر زِبِدی را با خود برد و اندوهگین و مضطرب شده،۳۸بدیشان گفت: «از فرط اندوه، به حال مرگ افتاده‌ام. در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.»۳۹سپس قدری پیش رفته به‌رویْ بر خاک افتاد و دعا کرد: «ای پدر من، اگر ممکن است این جام از من بگذرد، امّا نه به خواست من، بلکه به ارادۀ تو.»۴۰آنگاه نزد شاگردان خود بازگشت و آنها را خفته یافت. پس به پِطرُس گفت: «آیا نمی‌توانستید ساعتی با من بیدار بمانید؟۴۱بیدار باشید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید. روح مشتاق است، امّا جسم ناتوان.»۴۲پس بار دیگر رفت و دعا کرد: «ای پدر من، اگر ممکن نیست این جامْ نیاشامیده از من بگذرد، پس آنچه ارادۀ توست انجام شود.»۴۳چون بازگشت، ایشان را همچنان در خواب یافت، زیرا چشمانشان سنگین شده بود.۴۴پس یک بار دیگر ایشان را به حال خود گذاشت و رفت و برای سوّمین بار همان دعا را تکرار کرد.۴۵سپس نزد شاگردان آمد و بدیشان گفت: «آیا هنوز در خوابید و استراحت می‌کنید؟ اکنون ساعت مقرر نزدیک شده است و پسر‌انسان به دست گناهکاران تسلیم می‌شود.۴۶برخیزید، برویم. اینک تسلیم‌کنندۀ من از راه می‌رسد.» گرفتار شدن عیسی مَتّی ۲۶:‏۴۷-۵۶ - مَرقُس ۱۴:‏۴۳-۵۰؛ لوقا ۲۲:‏۴۷-۵۳ ۴۷عیسی همچنان سخن می‌گفت که یهودا، یکی از آن دوازده تن، همراه با گروه بزرگی مسلّح به چماق و شمشیر، از سوی سران کاهنان و مشایخ قوم، از راه رسیدند.۴۸تسلیم‌کنندۀ او به همراهان خود علامتی داده و گفته بود: «آن کس را که ببوسم، همان است؛ او را بگیرید.»۴۹پس بی‌درنگ به عیسی نزدیک شد و گفت: «سلام، استاد!» و او را بوسید.۵۰عیسی به وی گفت: «ای رفیق، کار خود را انجام بده.» آنگاه آن افراد پیش آمده، بر سر عیسی ریختند و او را گرفتار کردند.۵۱در این هنگام، یکی از همراهان عیسی دست به شمشیر برده، آن را برکشید و ضربه‌ای به خدمتکار کاهن‌اعظم زد و گوشش را برید.۵۲امّا عیسی به او فرمود: «شمشیر خود در نیام کن؛ زیرا هر‌که شمشیر کِشد، به شمشیر نیز کشته شود.۵۳آیا گمان می‌کنی نمی‌توانم هم‌اکنون از پدر خود بخواهم که بیش از دوازده فوج فرشته به یاری‌ام فرستد؟۵۴امّا در آن صورت پیشگوییهای کتب‌مقدّس چگونه تحقق خواهد یافت که می‌گوید این وقایع باید رخ دهد؟»۵۵در آن وقت، خطاب به آن جماعت گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به گرفتنم آمده‌اید؟ من هر روز در صحن معبد می‌نشستم و تعلیم می‌دادم و مرا نگرفتید.۵۶امّا این همه رخ داد تا پیشگوییهای پیامبران تحقق یابد.» آنگاه همۀ شاگردان ترکش کرده، گریختند. محاکمه در حضور شورای یهود مَتّی ۲۶:‏۵۷-۶۸ - مَرقُس ۱۴:‏۵۳-۶۵؛ یوحنا ۱۸:‏۱۲ و ۱۳ و ۱۹-۲۴ ۵۷آنها که عیسی را گرفتار کرده بودند، او را نزد قیافا، کاهن‌اعظم بردند. در آنجا علمای دین و مشایخ جمع بودند.۵۸امّا پِطرُس دورادور از پی عیسی رفت تا به حیاط خانۀ کاهن‌اعظم رسید. پس داخل شد و با نگهبانان بنشست تا سرانجامِ کار را ببیند.۵۹سران کاهنان و تمامی اهل شورا در پی یافتن دلایل و شواهدی نادرست علیه عیسی بودند تا او را بکشند؛۶۰امّا هرچند شاهدان دروغین بسیاری پیش آمدند، چنین چیزی یافت نشد. سرانجام دو نفر پیش آمده۶۱گفتند: «این مرد گفته است، ”من می‌توانم معبد خدا را ویران کنم و ظرف سه روز آن را از نو بسازم.“‌»۶۲آنگاه کاهن‌اعظم برخاست و خطاب به عیسی گفت: «هیچ پاسخ نمی‌گویی؟ این چیست که علیه تو شهادت می‌دهند؟»۶۳امّا عیسی همچنان خاموش ماند. کاهن‌اعظم به او گفت: «به خدای زنده سوگندت می‌دهم که به ما بگویی آیا تو مسیح، پسر خدای زنده هستی؟»۶۴عیسی پاسخ داد: «تو خود چنین می‌گویی! و به شما می‌گویم که از این پس پسر‌انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، بر ابرهای آسمان می‌آید.»۶۵آنگاه کاهن‌اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: «کفر گفت! دیگر چه نیاز به شاهد است؟ حال که کفر او را شنیدید،۶۶حکم شما چیست؟» در پاسخ گفتند: «سزایش مرگ است!»۶۷آنگاه بر صورت عیسی آبِدهان انداخته، او را زدند. بعضی نیز به او سیلی زده،۶۸می‌گفتند: «ای مسیح، نبوّت کن و بگو چه کسی تو را زد؟» انکار پِطرُس مَتّی ۲۶:‏۶۹-۷۵ - مَرقُس ۱۴:‏۶۶-۷۲؛ لوقا ۲۲:‏۵۵-۶۲؛ یوحنا ۱۸:‏۱۶-۱۸ و ۲۵-۲۷ ۶۹و امّا پِطرُس بیرون خانه، در حیاط نشسته بود که خادمه‌ای نزد او آمد و گفت: «تو هم با عیسای جلیلی بودی!»۷۰امّا او در حضور همه انکار کرد و گفت: «نمی‌دانم چه می‌گویی!»۷۱سپس به‌سوی سرسرای خانه رفت. در آنجا خادمه‌ای دیگر او را دید و به حاضرین گفت: «این مرد نیز با عیسای ناصری بود!»۷۲پِطرُس اینبار نیز انکار کرده، قسم خورد که «من این مرد را نمی‌شناسم.»۷۳اندکی بعد، جمعی که آنجا ایستاده بودند، پیش آمدند و به پِطرُس گفتند: «شکی نیست که تو هم یکی از آنها هستی! از لهجه‌ات پیداست!»۷۴آنگاه پِطرُس لعن کردن آغاز کرد و قسم خورده، گفت: «این مرد را نمی‌شناسم!» همان‌دم خروس بانگ زد.۷۵آنگاه پِطرُس سخنان عیسی را به‌یاد آورد که گفته بود: «پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد!» پس بیرون رفت و به‌تلخی بگریست. ۲۷ خودکشی یهودا ۱صبح زود، همۀ سران کاهنان و مشایخ گرد آمده، با هم شور کردند که عیسی را بکشند.۲پس او را دست‌بسته بردند و به پیلاتُسِ والی تحویل دادند. ۳چون یهودا، تسلیم‌کنندۀ او، دید که عیسی را محکوم کرده‌اند، از کردۀ خود پشیمان شد و سی سکۀ نقره را به سران کاهنان و مشایخ بازگردانید و گفت:۴«گناه کردم و باعث ریختن خون بی‌گناهی شدم.» امّا آنان پاسخ دادند: «ما را چه؟ خود دانی!»۵آنگاه یهودا سکه‌ها را در معبد بر زمین ریخت و بیرون رفته، خود را حلق‌آویز کرد.۶سران کاهنان سکه‌ها را از زمین جمع کرده، گفتند: «ریختن این سکه‌ها در خزانۀ معبد جایز نیست، زیرا خونبهاست.»۷پس از مشورت، با آن پول مزرعۀ کوزه‌گر را خریدند تا آن را گورستان غریبان سازند.۸از این‌رو آن مکان تا به امروز به «مزرعۀ خون» معروف است.۹بدینسان، پیشگویی اِرِمیای نبی به حقیقت پیوست که گفته بود: «آنان سی پاره نقره را برداشتند، یعنی قیمتی را که قوم اسرائیل بر او نهادند،۱۰و با آن مزرعۀ کوزه‌گر را خریدند، چنانکه خداوند به من امر فرموده بود.» محاکمه در حضور پیلاتُس مَتّی ۲۷:‏۱۱-۲۶ - مَرقُس ۱۵:‏۲-۱۵؛ لوقا ۲۳:‏۲ و ۳ و ۱۸-۲۵؛ یوحنا ۱۸:‏۲۹ - ۱۹:‏۱۶ ۱۱امّا عیسی در حضور والی ایستاد. والی از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودی؟» عیسی پاسخ داد: «تو خود چنین می‌گویی!»۱۲امّا هنگامی که سران کاهنان و مشایخ اتهاماتی بر او وارد کردند، هیچ پاسخ نگفت.۱۳پس پیلاتُس از او پرسید: «نمی‌شنوی چقدر چیزها علیه تو شهادت می‌دهند؟»۱۴امّا عیسی حتی به یک اتهام هم پاسخ نداد، آنگونه که والی بسیار متعجب شد. ۱۵والی را رسم بر این بود که هنگام عید یک زندانی را به انتخاب مردم آزاد سازد.۱۶در آن زمان زندانی معروفی به نام بارْاَبّا در حبس بود.۱۷پس هنگامی که مردم گرد آمدند، پیلاتُس از آنها پرسید: «چه کسی را می‌خواهید برایتان آزاد کنم، بارْاَبّا را یا عیسای معروف به مسیح را؟»۱۸این را از آن‌رو گفت که می‌دانست عیسی را از سَرِ رشک به او تسلیم کرده‌اند.۱۹هنگامی که پیلاتُس بر مسند داوری نشسته بود، همسرش پیغامی برای او فرستاد، بدین مضمون که: «تو را با این مرد بی‌گناه کاری نباشد، زیرا امروز خوابی دربارۀ او دیدم که مرا بسیار رنج داد.»۲۰امّا سران کاهنان و مشایخ، قوم را ترغیب کردند تا آزادی بارْاَبّا و مرگ عیسی را بخواهند.۲۱پس چون والی پرسید: «کدامیک از این دو را برایتان آزاد کنم؟» پاسخ دادند: «بارْاَبّا را.»۲۲پیلاتُس پرسید: «پس با عیسای معروف به مسیح چه کنم؟» همگی گفتند: «بر صلیبش کن!»۲۳پیلاتُس پرسید: «چرا؟ چه بدی کرده است؟» امّا آنها بلندتر فریاد برآوردند: «بر صلیبش کن!» ۲۴چون پیلاتُس دید که کوشش بیهوده است و حتی بیم شورش می‌رود، آب خواست و دستهای خود را در برابر مردم شست و گفت: «من از خون این مرد بری هستم. خود دانید!»۲۵مردم همه در پاسخ گفتند: «خون او بر گردن ما و فرزندان ما باد!»۲۶آنگاه پیلاتُس، بارْاَبّا را برایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده، سپرد تا بر صلیبش کشند. استهزای عیسی مَتّی ۲۷:‏۲۷-۳۱ - مَرقُس ۱۵:‏۱۶-۲۰ ۲۷سربازانِ پیلاتُس، عیسی را به صحن کاخِ والی بردند و همۀ گروه سربازان گرد او جمع شدند.۲۸آنان عیسی را عریان کرده، خرقه‌ای ارغوانی بر او پوشاندند۲۹و تاجی از خار بافتند و بر سرش نهادند و چوبی به‌دست راست او دادند. آنگاه در برابرش زانو زده، استهزاکنان می‌گفتند: «درود بر پادشاه یهود!»۳۰و بر او آبِدهان انداخته، چوب را از دستش می‌گرفتند و بر سرش می‌زدند.۳۱پس از آنکه او را استهزا کردند، خرقه از تنش به‌در آورده، جامۀ خودش را بر او پوشاندند. سپس وی را بیرون بردند تا بر صلیبش کِشند. بر صلیب شدن عیسی مَتّی ۲۷:‏۳۳-۴۴ - مَرقُس ۱۵:‏۲۲-۳۲؛ لوقا ۲۳:‏۳۳-۴۳؛ یوحنا ۱۹:‏۱۷-۲۴ ۳۲هنگامی که بیرون می‌رفتند، به مردی از اهالی قیرَوان به نام شَمعون برخوردند و او را واداشتند صلیب عیسی را حمل کند.۳۳چون به مکانی به نام جُلجُتا، که به‌معنی مکان جمجمه است، رسیدند،۳۴به عیسی شراب آمیخته به زرداب دادند. چون آن را چشید، نخواست بنوشد.۳۵هنگامی که او را بر صلیب کشیدند، برای تقسیم جامه‌هایش، میان خود قرعه انداختند۳۶و در آنجا به نگهبانی او نشستند.۳۷نیز، تقصیرنامه‌ای بدین عبارت بر لوحی نوشتند و آن را بر بالای سر او نصب کردند: «این است عیسی، پادشاه یهود.» ۳۸دو راهزن نیز با وی بر صلیب شدند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ او.۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان۴۰می‌گفتند: «ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!»۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند:۴۲«دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم.۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!»۴۴آن دو راهزن نیز که با وی بر صلیب شده بودند، به همینسان به او اهانت می‌کردند. مرگ عیسی مَتّی ۲۷:‏۴۵-۵۶ - مَرقُس ۱۵:‏۳۳-۴۱؛ لوقا ۲۳:‏۴۴-۴۹ ۴۵از ساعت ششم تا نهم، تاریکی تمامی آن سرزمین را فراگرفت.۴۶نزدیک ساعت نهم، عیسی با صدای بلند فریاد برآورد: «ایلویی، ایلویی، لَمّا سَبَقْتَنی؟» یعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟»۴۷برخی از حاضران چون این را شنیدند، گفتند: «الیاس را می‌خواند.»۴۸یکی از آنان بی‌درنگ دوید و اسفنجی آورده، آن را از شراب تُرشیده پر کرد و بر سر چوبی نهاد و پیش دهان عیسی برد تا بنوشد.۴۹امّا بقیه گفتند: «او را به حال خود واگذار تا ببینیم آیا الیاس به نجاتش می‌آید؟»۵۰عیسی بار دیگر به بانگ بلند فریادی برآورد و روح خود را تسلیم نمود.۵۱در همان‌دم، پردۀ محرابگاه از بالا تا پایین دوپاره شد. زمین لرزید و سنگها شکافته گردید.۵۲قبرها گشوده شد و بدنهای بسیاری از مقدّسان که آرمیده بودند، برخاستند.۵۳آنها از قبرها به‌در آمدند و پس از رستاخیز عیسی، به شهر مقدّس رفتند و خود را به شمار بسیاری از مردم نمایان ساختند.۵۴چون فرماندۀ سربازان و نفراتش که مأمور نگهبانی از عیسی بودند، زمین‌لرزه و همۀ این رویدادها را مشاهده کردند، سخت هراسان شده، گفتند: «براستی او پسرخدا بود.» ۵۵بسیاری از زنان نیز در آنجا حضور داشتند و از دور نظاره می‌کردند. آنان از جلیل از پی عیسی روانه شده بودند تا او را خدمت کنند.۵۶در میان آنها مریم مَجْدَلیّه و مریم مادر یعقوب و یوسف، و نیز مادر پسران زِبِدی بودند. خاکسپاری عیسی مَتّی ۲۷:‏۵۷-۶۱ - مَرقُس ۱۵:‏۴۲-۴۷؛ لوقا ۲۳:‏۵۰-۵۶؛ یوحنا ۱۹:‏۳۸-۴۲ ۵۷هنگام غروب، مردی ثروتمند از اهالی رامه، یوسف نام، که خودْ شاگرد عیسی شده بود،۵۸نزد پیلاتُس رفت و پیکر عیسی را طلب کرد. پیلاتُس دستور داد به وی بدهند.۵۹یوسف جسد را برداشته، در کتانی پاک پیچید۶۰و در مقبره‌ای تازه که برای خود در صخره تراشیده بود، نهاد و سنگی بزرگ جلو دهانۀ مقبره غلتانید و رفت.۶۱مریمِ مَجْدَلیّه و آن مریم دیگر در آنجا مقابل مقبره نشسته بودند. نگهبانان مقبره ۶۲روز بعد، که پس از «روز تهیه» بود، سران کاهنان و فَریسیان نزد پیلاتُس گرد آمده، گفتند:۶۳«سرورا! به‌یاد داریم که آن گمراه‌کننده وقتی زنده بود، می‌گفت، ”پس از سه روز بر‌خواهم خاست.“۶۴پس فرمان بده مقبره را تا روز سوّم نگهبانی کنند، مبادا شاگردان او آمده، جسد را بدزدند و به مردم بگویند که او از مردگان برخاسته است، که در آن صورت، این فریب آخر از فریب اوّل بدتر خواهد بود.»۶۵پیلاتُس پاسخ داد: «شما خود نگهبانان دارید. بروید و آن را چنانکه صلاح می‌دانید، حفاظت کنید.»۶۶پس رفتند و سنگ مقبره را مُهر و موم کردند و نگهبانانی در آنجا گماشتند تا از مقبره حفاظت کنند. ۲۸ رستاخیز عیسی مَتّی ۲۸:‏۱-۸ - مَرقُس ۱۶:‏۱-۸؛ لوقا ۲۴:‏۱-۱۰ ۱بعد از شَبّات، در سپیده‌دمِ نخستین روز هفته، مریمِ مَجْدَلیّه و آن مریم دیگر به دیدن مقبره رفتند.۲ناگاه زمین‌لرزۀ شدیدی واقع شد، زیرا فرشتۀ خداوند از آسمان نازل شد و به‌سوی مقبره رفت و سنگ را از برابر آن به کناری غلتانید و بر آن بنشست.۳چهرۀ آن فرشته همچون برقِ آسمان می‌درخشید و جامه‌اش چون برف، سفید بود.۴نگهبانان از هراسِ دیدن او به‌لرزه افتاده، چون مردگان شدند!۵آنگاه فرشته به زنان گفت: «هراسان مباشید! می‌دانم که در جستجوی عیسای مصلوب هستید.۶او اینجا نیست، زیرا همانگونه که فرموده بود، برخاسته است! بیایید و جایی را که او خوابیده بود، ببینید،۷سپس بی‌درنگ بروید و به شاگردان او بگویید که ”او از مردگان برخاسته است و پیش از شما به جلیل می‌رود و در آنجا او را خواهید دید.“ اینک به شما گفتم!»۸پس زنان با هراسی آمیخته به شادیِ عظیم، بی‌درنگ از مقبره خارج شدند و به‌سوی شاگردان شتافتند تا این واقعه را به آنان خبر دهند.۹ناگاه عیسی با ایشان روبه‌رو شد و گفت: «سلام بر شما باد!» زنان پیش آمدند و بر پایهای وی افتاده، او را پرستش کردند.۱۰آنگاه عیسی به ایشان فرمود: «مترسید! بروید و به برادرانم بگویید که به جلیل بروند. در آنجا مرا خواهند دید.» گزارش نگهبانان ۱۱هنگامی که زنان در راه بودند، عده‌ای از نگهبانان به شهر رفته، همۀ وقایع را به سران کاهنان گزارش دادند.۱۲آنها نیز پس از دیدار و مشورت با مشایخ، به سربازان وجه زیادی داده،۱۳گفتند: «باید به مردم بگویید که ”شاگردانِ او شبانه آمدند و هنگامی که ما در خواب بودیم، جسد او را دزدیدند.“۱۴و اگر این خبر به گوش والی برسد، ما خودْ او را راضی خواهیم کرد تا برای شما مشکلی ایجاد نشود.»۱۵پس آنها پول را گرفتند و طبق آنچه به آنها گفته شده بود عمل کردند. و این داستان تا به امروز در میان یهودیان شایع است. مأموریت بزرگ ۱۶آنگاه آن یازده شاگرد به جلیل، بر کوهی که عیسی به ایشان فرموده بود، رفتند.۱۷چون در آنجا عیسی را دیدند، او را پرستش کردند. امّا بعضی شک کردند.۱۸آنگاه عیسی نزدیک آمد و به ایشان فرمود: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من سپرده شده است.۱۹پس بروید و همۀ قومها را شاگرد سازید و ایشان را به نام پدر، پسر و روح‌القدس تعمید دهید۲۰و به آنان تعلیم دهید که هرآنچه به شما فرمان داده‌ام، به‌جا آورند. اینک من هر روزه تا پایان این عصر با شما هستم!»


:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 117
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی

انجیل عیسی مسیح قسمت اول

انجیل عیسی مسیح

ترجمه هزاره نو

انجیل متی

۱

شجره‌نامۀ عیسی مسیح

مَتّی ۱:‏۱-۱۷ - لوقا ۳:‏۲۳-۲۸

مَتّی ۱:‏۳-۶ - روت ۴:‏۱۸-۲۲

مَتّی ۱:‏۷-۱۱ - اوّل تواریخ ۳:‏۱۰-۱۷

۱شجره‌نامۀ عیسی مسیح، پسر داوود، پسر ابراهیم:

۲ابراهیم پدر اسحاق، اسحاق پدر یعقوب و

یعقوب پدر یهودا و برادرانش بود.

۳یهودا پدر فارِص و زارَح بود

و مادرشان تامار نام داشت.

فارِص پدر حِصْرون و حِصْرون پدر رام،

۴رام پدر عَمیناداب، عَمیناداب پدر نَحْشون و

نَحْشون پدر سَلمون بود.

۵سَلمون پدر بوعَز بود. مادر بوعَز راحاب نام داشت.

بوعَز پدر عوبید بود و مادر عوبید روت نام داشت.

عوبید پدر یِسای بود.

۶یِسای پدر داوود پادشاه،

و داوود پدر سلیمان بود.

مادر سلیمان پیشتر زن اوریا بود.

۷سلیمان پدر رِحُبعام، و رِحُبعام پدر اَبیّا، و اَبیّا پدر آسا بود.

۸آسا پدر یِهوشافاط،

یِهوشافاط پدر یورام، و یورام پدر عُزیا بود.

۹عُزیا پدر یوتام، یوتام پدر آحاز، و آحاز پدر حِزِقیا بود.

۱۰حِزِقیا پدر مَنَسی، مَنَسی پدر آمون، و آمون پدر یوشیا بود.

۱۱یوشیا پدر یِکُنیا و برادرانش بود.

در این زمان یهودیان به بابِل تبعید شدند.

۱۲پس از تبعید یهودیان به بابِل:

یِکُنیا پدر شِئَلْتی‌ئیل و شِئَلْتی‌ئیل پدر زِروبابِل بود.

۱۳زِروبابِل پدر اَبیهود، اَبیهود پدر ایلیاقیم،

و ایلیاقیم پدر عازور بود.

۱۴عازور پدر صادوق، صادوق پدر یاکیم،

و یاکیم پدر اِلیهود بود.

۱۵اِلیهود پدر ایلعازَر، ایلعازَر پدر مَتان،

و مَتان پدر یعقوب بود.

۱۶یعقوب پدر یوسف همسر مریم بود،

که عیسی ملقّب به مسیح از او به دنیا آمد.

۱۷بدین قرار، از ابراهیم تا داوود بر روی هم چهارده نسل و از داوود تا زمان تبعید یهودیان به بابِل، چهارده نسل، و از زمان تبعید تا مسیح چهارده نسل بودند.

میلاد عیسی مسیح

۱۸تولد عیسی مسیح اینچنین روی داد: مریم، مادر عیسی، نامزد یوسف بود. امّا پیش از آنکه به هم بپیوندند، معلوم شد که مریم از روح‌القدس آبستن است.۱۹از آنجا که شوهرش یوسف مردی پارسا بود و نمی‌خواست مریم رسوا شود، چنین اندیشید که بی‌هیاهو از او جدا شود.۲۰امّا همان زمان که این تصمیم را گرفت، فرشتۀ خداوند در خواب بر او ظاهر شد و گفت: «ای یوسف، پسر داوود، از گرفتن زن خود مریم مترس، زیرا آنچه در بطن وی جای گرفته، از روح‌القدس است.۲۱او پسری به دنیا خواهد آورد که تو باید او را عیسی بنامی، زیرا او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد بخشید.»۲۲اینهمه رخ داد تا آنچه خداوند به زبان نبی گفته بود، به حقیقت پیوندد که:

۲۳«باکره‌ای آبستن شده، پسری به دنیا خواهد آورد

و او را عِمانوئیل خواهند نامید،»

که به‌معنی «خدا با ما» است.۲۴چون یوسف از خواب بیدار شد، آنچه فرشتۀ خداوند به او فرمان داده بود، انجام داد و زن خود را گرفت.۲۵امّا با او همبستر نشد تا او پسر خود را به دنیا آورد؛ و یوسف او را عیسی نامید.

۲

دیدار مُغان

۱چون عیسی در دوران سلطنت هیرودیسِ پادشاه، در بیت‌لِحِمِ یهودیه به دنیا آمد، چند مُغ از مشرق زمین به اورشلیم آمدند۲و پرسیدند: «کجاست آن مولود که پادشاه یهود است؟ زیرا ستارۀ او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‌ایم.»۳چون این خبر به گوش هیرودیسِ پادشاه رسید، او و تمامی اورشلیم با وی مضطرب شدند.۴هیرودیس همۀ سران کاهنان و علمای دینِ قوم را فراخواند و از آنها پرسید: «مسیح کجا باید زاده شود؟»۵پاسخ دادند: «در بیت‌لِحِمِ یهودیه، زیرا نبی در این‌باره چنین نوشته است:

۶«‌”ای بیت‌لِحِم که در سرزمین یهودایی،

تو در میان فرمانروایان یهودا به هیچ‌روی کمترین نیستی،

زیرا از تو فرمانروایی ظهور خواهد کرد

که قوم من، اسرائیل، را شبانی خواهد نمود.“»

۷پس هیرودیس مُغان را در نهان نزد خود فراخواند و زمانِ دقیقِ ظهور ستاره را از ایشان جویا شد.۸سپس آنان را به بیت‌لِحِم روانه کرد و بدیشان گفت: «بروید و دربارۀ آن کودک به‌دقّت تحقیق کنید. چون او را یافتید، مرا نیز آگاه سازید تا آمده، سجده‌اش کنم.»۹مُغان پس از شنیدن سخنان پادشاه، روانه شدند و ستاره‌ای که در مشرق دیده بودند، پیشاپیش آنها می‌رفت تا سرانجام بر فراز مکانی که کودک بود، بازایستاد.۱۰ایشان با دیدن ستاره بسیار شاد شدند.۱۱چون به خانه درآمدند و کودک را با مادرش مریم دیدند، روی بر زمین نهاده، آن کودک را پرستش نمودند. سپس صندوقچه‌های خود را گشودند و هدیه‌هایی از طلا و کندر و مُر به وی پیشکش کردند.۱۲و چون در خواب هشدار یافتند که نزد هیرودیس بازنگردند، از راهی دیگر رهسپار دیار خود شدند.

فرار به مصر

۱۳پس از رفتن مُغان، فرشتۀ خداوند در خواب بر یوسف ظاهر شد و گفت: «برخیز، کودک و مادرش را برگیر و به مصر بگریز و در آنجا بمان تا به تو خبر دهم، زیرا هیرودیس در جستجوی کودک است تا او را بکشد.»۱۴پس یوسف شبانگاه برخاست، کودک و مادرش را برگرفت و رهسپار مصر شد،۱۵و تا زمان مرگ هیرودیس در آنجا ماند. بدینگونه، آنچه خداوند به زبان نبی گفته بود تحقق یافت که «پسر خود را از مصر فراخواندم.»

۱۶چون هیرودیس دریافت که مُغان فریبش داده‌اند، سخت برآشفت و دستور داد تا در بیت‌لِحِم و اطراف آن همۀ پسران دو ساله و کمتر را، مطابق با زمانی که از مُغان تحقیق کرده بود، بکشند.۱۷آنگاه آنچه به زبان اِرِمیای نبی گفته شده بود، به حقیقت پیوست که:

۱۸«صدایی از رامه به گوش می‌رسد،

صدای شیون و زاری و ماتمی عظیم.

راحیل برای فرزندانش می‌گرید

و تسلی نمی‌یابد،

زیرا که دیگر نیستند.»

بازگشت به ناصره

۱۹پس از مرگ هیرودیس، فرشتۀ خداوند در مصر به خواب یوسف آمد۲۰و گفت: «برخیز، کودک و مادرش را برگیر و به سرزمین اسرائیل بازگرد، زیرا آنان که قصد جان کودک را داشتند، مرده‌اند.»۲۱پس یوسف برخاست، کودک و مادرش را برگرفت و به سرزمین اسرائیل بازگشت.۲۲امّا چون شنید آرخِلائوس به‌جای پدرش هیرودیس در یهودیه حکم می‌راند، ترسید به آنجا برود، و چون در خواب هشدار یافت، رو‌به سوی نواحی جلیل نهاد۲۳و در شهری به نام ناصره سکونت گزید. بدینترتیب، کلام انبیا به حقیقت پیوست که گفته بودند «ناصری» خوانده خواهد شد.

۳

یحیی، هموارکنندۀ راه مسیح

مَتّی ۳:‏۱-۱۲ - مَرقُس ۱:‏۳-۸؛ لوقا ۳:‏۲-۱۷

۱در آن روزها یحیای تعمیددهنده ظهور کرد. او در بیابان یهودیه موعظه می‌کرد و۲می‌گفت: «توبه کنید زیرا پادشاهی آسمان نزدیک شده است!»۳یحیی همان است که اِشَعْیای نبی درباره‌اش می‌گوید:

«ندای آن که در بیابان فریاد برمی‌آورد:

”راه را برای خداوند آماده کنید!

مسیر او را هموار سازید!“‌»

۴یحیی جامه از پشم شتر بر تن داشت و کمربندی چرمین بر کمر می‌بست، و خوراکش ملخ و عسل صحرایی بود.۵مردم از اورشلیم و سراسر یهودیه و از تمامی نواحی اطراف رود اردن نزد او می‌رفتند۶و به گناهان خود اعتراف کرده، در رود اردن از دست او تعمید می‌یافتند.

۷امّا یحیی چون بسیاری از فَریسیان و صَدّوقیان را دید که به آنجا که او تعمید می‌داد می‌آمدند، به آنان گفت: «ای افعی‌زادگان! چه کسی به شما هشدار داد تا از غضبی که در پیش است، بگریزید؟۸پس ثمری شایستۀ توبه بیاورید۹و با خود مگویید ”پدر ما ابراهیم است.“ زیرا به شما می‌گویم خدا قادر است از این سنگها فرزندان برای ابراهیم پدید آورد.۱۰هم‌اکنون تیشه بر ریشۀ درختان نهاده شده است. هر درختی که میوۀ خوب ندهد، بریده و در آتش افکنده خواهد شد.

۱۱«من شما را برای توبه، با آب تعمید می‌دهم؛ امّا آن که پس از من می‌آید تواناتر از من است و من حتی شایسته نیستم کفشهایش را پیش آورم. او شما را با روح‌القدس و آتش تعمید خواهد داد.۱۲او کج‌بیل خود را در دست دارد و خرمنگاه خود را پاک خواهد کرد و گندم خویش را در انبار ذخیره خواهد نمود، امّا کاه را با آتشی خاموشی‌ناپذیر خواهد سوزانید.»

تعمید عیسی

مَتّی ۳:‏۱۳-۱۷ - مَرقُس ۱:‏۹-۱۱؛

لوقا ۳:‏۲۱ و ۲۲؛ یوحنا ۱:‏۳۱-۳۴

۱۳آنگاه عیسی از جلیل به رود اردن آمد تا از دست یحیی تعمید گیرد.۱۴ولی یحیی کوشید او را از این کار بازدارد و به او گفت: «مَنَم که باید از تو تعمید بگیرم، و حال تو نزد من می‌آیی؟»۱۵عیسی در پاسخ گفت: «بگذار اکنون چنین شود، زیرا شایسته است که ما پارسایی را به‌کمال تحقق بخشیم.» پس یحیی رضایت داد.۱۶چون عیسی تعمید یافت، بی‌درنگ از آب برآمد. همان‌دم آسمان گشوده شد و او روح خدا را دید که همچون کبوتری فرود آمد و بر وی قرار گرفت.۱۷سپس ندایی از آسمان دررسید که «این است پسر محبوبم که از او خشنودم.»

۴

عیسی در بوتۀ آزمایش

مَتّی ۴:‏۱-۱۱ - مَرقُس ۱:‏۱۲ و ۱۳؛

لوقا ۴:‏۱-۱۳

۱آنگاه روح، عیسی را به بیابان هدایت کرد تا ابلیس وسوسه‌اش کند.۲او چهل شبانه‌روز را در روزه سپری کرد و پس از آن گرسنه شد.۳آنگاه وسوسه‌گر نزدش آمد و گفت: «اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!»۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که:

«‌”انسان تنها به نان زنده نیست،

بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود.“»

۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد۶و گفت: «اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است:

«‌”دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد

و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت،

مبادا پایت به سنگی برخورَد.“»

۷عیسی به او پاسخ داد: «این نیز نوشته شده که،

«‌”خداوند خدای خود را میازما.“»

۸دیگربار ابلیس او را بر فراز کوهی بس بلند برد و همۀ حکومتهای جهان را با تمام شکوه و جلالشان به او نشان داد۹و گفت: «اگر در برابرم به خاک افتی و پرستشم کنی، اینهمه را به تو خواهم بخشید.»۱۰عیسی به او گفت: «دور شو ای شیطان! زیرا نوشته شده است:

«‌”خداوند، خدای خود را بپرست

و تنها او را خدمت کن.“»

۱۱آنگاه ابلیس او را رها کرد و فرشتگان آمده، خدمتش کردند.

آغاز خدمت عیسی در جلیل

مَتّی ۴:‏۱۲-۱۷ - مَرقُس ۱:‏۱۴ و ۱۵؛

لوقا ۴:‏۱۴ و ۱۵؛ یوحنا ۴:‏۴۳-۴۵

۱۲چون عیسی شنید که یحیی گرفتار شده است، به جلیل بازگشت.۱۳سپس ناصره را ترک کرده، به کَفَرناحوم رفت و در آنجا اقامت گزید. کَفَرناحوم در کنار دریاچۀ جلیل و در نواحی زِبولون و نَفْتالی واقع بود.۱۴بدینسان کلام اِشَعْیای نبی به‌حقیقت پیوست که گفته بود:

۱۵«دیار زِبولون و نَفْتالی،

در کنار دریا، فراسوی اردن،

جلیلِ اجنبیان؛

۱۶مردمی که در تاریکی به‌سر می‌بردند،

نوری عظیم دیدند،

و بر آنان که در دیار سایۀ مرگ می‌زیستند،

روشنایی درخشید.»

۱۷از آن زمان عیسی به موعظۀ این پیام آغاز کرد که: «توبه کنید، زیرا پادشاهی آسمان نزدیک شده است!»

نخستین شاگردان عیسی

مَتّی ۴:‏۱۸-۲۲ - مَرقُس ۱:‏۱۶-۲۰؛

لوقا ۵:‏۲-۱۱؛ یوحنا ۱:‏۳۵-۴۲

۱۸چون عیسی در کنار دریاچۀ جلیل راه می‌رفت، دو برادر را دید به نامهای شَمعون، ملقّب به پِطرُس، و آندریاس، که تور به دریا می‌افکندند، زیرا ماهیگیر بودند.۱۹به ایشان گفت: «از پی من آیید که شما را صیاد مردمان خواهم ساخت.»۲۰آنان بی‌درنگ تورهای خود را وانهادند و از پی او شتافتند.۲۱چون به راه خود ادامه داد، دو برادر دیگر یعنی یعقوب پسر زِبِدی و برادرش یوحنا را دید که با پدرشان زِبِدی در قایق بودند و تورهای خود را آماده می‌کردند. آنان را نیز فراخواند؛۲۲ایشان بی‌درنگ قایق و پدر خود را ترک گفتند و از پی او روانه شدند.

شفای بیماران

مَتّی ۴:‏۲۳-۲۵ - مَرقُس ۱:‏۳۵-۳۹؛ لوقا ۴:‏۴۲-۴۴

۲۳بدینسان، عیسی در سرتاسر جلیل می‌گشت و در کنیسه‌های ایشان تعلیم می‌داد و بشارت پادشاهی را اعلام می‌کرد و هر درد و بیماری مردم را شفا می‌بخشید.۲۴پس آوازه‌اش در سرتاسر سوریه پیچید و مردم همۀ بیماران را که به انواع امراض و دردها دچار بودند، و نیز دیوزدگان و مصروعان و مفلوجان را نزدش می‌آوردند و آنان را شفا می‌بخشید.۲۵پس جماعتهایی بزرگ از جلیل و دِکاپولیس، اورشلیم و یهودیه و فراسوی اردن از پی او روانه شدند.

۵

موعظه بر فراز کوه

مَتّی ۵:‏۳-۱۲ - لوقا ۶:‏۲۰-۲۳

۱چون عیسی آن جماعتها را دید، به کوهی برآمد و بنشست. آنگاه شاگردانش نزد او آمدند۲و او به تعلیم دادنشان آغاز کرد و گفت:

۳«خوشابه‌حال فقیرانِ در روح،

زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است.

۴خوشابه‌حال ماتمیان،

زیرا آنان تسلی خواهند یافت.

۵خوشابه‌حال نرمخویان،

زیرا آنان زمین را به‌میراث خواهند برد.

۶خوشابه‌حال گرسنگان و تشنگان عدالت،

زیرا آنان سیر خواهند شد.

۷خوشابه‌حال رحیمان،

زیرا بر آنان رحم خواهد شد.

۸خوشابه‌حال پاکدلان،

زیرا آنان خدا را خواهند دید.

۹خوشابه‌حال صلح‌جویان،

زیرا آنان فرزندان خدا خوانده خواهند شد.

۱۰خوشابه‌حال آنان که در راه پارسایی آزار می‌بینند،

زیرا پادشاهی آسمان از آنِ ایشان است.

۱۱«خوشابه‌حال شما، آنگاه که مردم به‌خاطر من، شما را دشنام دهند و آزار رسانند و هر سخن بدی به‌دروغ علیه‌تان بگویند.۱۲خوش باشید و شادی کنید زیرا پاداشتان در آسمان عظیم است. چرا‌که همینگونه پیامبرانی را که پیش از شما بودند، آزار رسانیدند.

نور و نمک

۱۳«شما نمک جهانید. امّا اگر نمک خاصیتش را از دست بدهد، چگونه می‌توان آن را باز نمکین ساخت؟ دیگر به کاری نمی‌آید جز آنکه بیرون ریخته شود و پایمالِ مردم گردد.

۱۴«شما نور جهانید. شهری را که بر فراز کوهی بنا شده، نتوان پنهان کرد.۱۵هیچ‌کس چراغ را نمی‌افروزد تا آن را زیر کاسه‌ای بنهد، بلکه آن را بر چراغدان می‌گذارد تا نورش بر همۀ آنان که در خانه‌اند، بتابد.۱۶پس بگذارید نور شما بر مردم بتابد تا کارهای نیکتان را ببینند و پدر شما را که در آسمان است، بستایند.

تحقق عهد عتیق

۱۷«گمان مبرید که آمده‌ام تا تورات و نوشته‌های پیامبران را نسخ کنم؛ نیامده‌ام تا آنها را نسخ کنم، بلکه آمده‌ام تا تحققشان بخشم.۱۸زیرا آمین، به شما می‌گویم، تا آسمان و زمین از میان نرود، نقطه یا همزه‌ای از تورات هرگز از میان نخواهد رفت، تا اینکه همه به‌انجام رسد.۱۹پس هر‌که یکی از کوچکترینِ این احکام را بشکند و به دیگران نیز چنین بیاموزد، در پادشاهیِ آسمان، کوچکترین به‌شمار خواهد آمد. امّا هر‌که این احکام را اجرا کند و آنها را به دیگران بیاموزد، او در پادشاهیِ آسمان بزرگ خوانده خواهد شد.۲۰زیرا به شما می‌گویم، تا پارسایی شما برتر از پارسایی فَریسیان و علمای دین نباشد، هرگز به پادشاهی آسمان راه نخواهید یافت.

خشم

مَتّی ۵:‏۲۵ و ۲۶ - لوقا ۱۲:‏۵۸ و ۵۹

۲۱«شنیده‌اید که به پیشینیان گفته شده، ”قتل مکن، و هر‌که قتل کند، سزاوار محاکمه خواهد بود.“۲۲امّا من به شما می‌گویم، هر‌که بر برادر خود خشم گیرد، سزاوار محاکمه است؛ و هر‌که به برادر خود ”راقا“ گوید، سزاوار محاکمه در حضور شوراست؛ و هر‌که به برادر خود احمق گوید، سزاوار آتش جهنم بُوَد.۲۳پس اگر هنگام تقدیم هدیه‌ات بر مذبح، به‌یاد آوردی که برادرت از تو شکایتی دارد،۲۴هدیه‌ات را بر مذبح واگذار و نخست برو و با برادر خود آشتی کن و سپس بیا و هدیه‌ات را تقدیم نما.۲۵با شاکیِ خود که تو را به محکمه می‌برد، تا هنوز با وی در راه هستی، صلح کن، مبادا تو را به قاضی سپارد و قاضی تو را تحویل نگهبان دهد و به زندان افتی.۲۶آمین، به تو می‌گویم که تا ریال آخر را نپردازی، از زندان به‌در نخواهی آمد.

شهوت

۲۷«شنیده‌اید که گفته شده، ”زنا مکن.“۲۸امّا من به شما می‌گویم، هر‌که با شهوت به زنی بنگرد، همان‌دم در دل خود با او زنا کرده است.۲۹پس اگر چشم راستت تو را می‌لغزاند، آن را به‌در‌آر و دور افکن، زیرا تو را بهتر آن است که عضوی از اعضایت نابود گردد تا آن که تمام بدنت به دوزخ افکنده شود.۳۰و اگر دست راستت تو را می‌لغزاند، آن را قطع کن و دور‌افکن، زیرا تو را بهتر آن است که عضوی از اعضایت نابود گردد تا آن که تمام بدنت به دوزخ افکنده شود.

طلاق

۳۱«همچنین گفته شده که ”هر‌که زن خود را طلاق دهد، باید به او طلاقنامه‌ای بدهد.“۳۲امّا من به شما می‌گویم، هر‌که زن خود را جز به‌علت خیانت در زناشویی طلاق دهد، باعث زناکار شدن او می‌گردد؛ و هر‌که زن طلاق داده شده را به زنی بگیرد، زنا می‌کند.

سوگند

۳۳«و باز شنیده‌اید که به پیشینیان گفته شده، ”سوگند خود را مشکن، بلکه به سوگندهای خود به خدا وفا کن.“۳۴امّا من به شما می‌گویم، هرگز سوگند مخورید، نه به آسمان، زیرا که تخت پادشاهی خداست،۳۵و نه به زمین، چون کرسی زیر پای اوست، و نه به اورشلیم، زیرا که شهر آن پادشاه بزرگ است.۳۶و به سر خود نیز سوگند مخور، زیرا حتی مویی را سفید یا سیاه نمی‌توانی کرد.۳۷پس ”بلهِ“ شما همان ”بله“ باشد و ”نهِ“ شما ”نه“، زیرا افزون بر این، شیطانی است.

انتقام

۳۸«نیز شنیده‌اید که گفته شده، ”چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان.“۳۹امّا من به شما می‌گویم، در برابر شخص شرور نایستید. اگر کسی به گونۀ راست تو سیلی زند، گونۀ دیگر را نیز به‌سوی او بگردان.۴۰و هرگاه کسی بخواهد تو را به محکمه کشیده، قبایت را از تو بگیرد، عبایت را نیز به او واگذار.۴۱اگر کسی مجبورت کند یک میل با او بروی، دو میل همراهش برو.۴۲اگر کسی از تو چیزی بخواهد، به او بده و از کسی که از تو قرض خواهد، روی مگردان.

محبت به دشمنان

مَتّی ۵:‏۴۳-۴۸ - لوقا ۶:‏۲۷-۳۶

۴۳«شنیده‌اید که گفته شده، ”همسایه‌ات را محبت نما و با دشمنت دشمنی کن.“۴۴امّا من به شما می‌گویم دشمنان خود را محبت نمایید و برای آنان که به شما آزار می‌رسانند، دعای خیر کنید،۴۵تا پدر خود را که در آسمان است، فرزندان باشید. زیرا او آفتاب خود را بر بدان و نیکان می‌تاباند و باران خود را بر پارسایان و بدکاران می‌باراند.۴۶اگر تنها آنان را محبت کنید که شما را محبت می‌کنند، چه پاداشی خواهید داشت؟ آیا حتی خراجگیران چنین نمی‌کنند؟۴۷و اگر تنها برادران خود را سلام گویید، چه برتری بر دیگران دارید؟ مگر حتی بت‌پرستان چنین نمی‌کنند؟۴۸پس شما کامل باشید چنانکه پدر آسمانی شما کامل است.

۶

صدقه دادن

۱«آگاه باشید که پارسایی خود را در برابر دیدگان مردم به‌جا میاورید، به این قصد که شما را ببینند، وگرنه نزد پدر خود که در آسمان است، پاداشی نخواهید داشت.

۲«پس هنگامی که صدقه می‌دهی، جار‌مزن، چنان که ریاکاران در کنیسه‌ها و کوچه‌ها می‌کنند تا مردم آنها را بستایند. آمین، به شما می‌گویم، اینان پاداش خود را به‌تمامی یافته‌اند.۳پس تو چون صدقه می‌دهی، چنان کن که دست چپت از آنچه دست راستت می‌کند، آگاه نشود،۴تا صدقۀ تو در نهان باشد؛ آنگاه پدرِ نهان‌بینِ تو، به تو پاداش خواهد داد.

دعا

مَتّی ۶:‏۹-۱۳ - لوقا ۱۱:‏۲-۴

۵«هنگامی که دعا می‌کنی، همچون ریاکاران مباش که دوست می‌دارند در کنیسه‌ها و سَرِ کوچه‌ها ایستاده، دعا کنند تا مردم آنها را ببینند. آمین، به شما می‌گویم، اینان پاداش خود را به‌تمامی یافته‌اند.۶امّا تو، هنگامی که دعا می‌کنی به اتاق خود برو، در را ببند و نزد پدر خود که در نهان است، دعا کن. آنگاه پدرِ نهان‌بینِ تو، به تو پاداش خواهد داد.

۷«همچنین، هنگام دعا، عباراتی توخالی تکرار مکنید، آنگونه که بت‌پرستان می‌کنند، زیرا می‌پندارند به‌سبب زیاده‌گفتن، دعایشان مستجاب می‌شود.۸پس مانند ایشان مباشید، زیرا پدر شما پیش از آنکه از او درخواست کنید، نیازهای شما را می‌داند.

۹«پس شما اینگونه دعا کنید:

«ای پدر ما که در آسمانی،

نام تو مقدّس باد.

۱۰پادشاهی تو بیاید.

ارادۀ تو، چنانکه در آسمان انجام می‌شود،

بر زمین نیز به انجام رسد.

۱۱نان روزانۀ ما را امروز به ما عطا فرما.

۱۲و قرضهای ما را ببخش،

چنانکه ما نیز قرضداران خود را می‌بخشیم.

۱۳و ما را در آزمایش میاور،

بلکه از آن شرور رهاییمان ده.

[زیرا پادشاهی و قدرت و جلال، تا ابد از آنِ توست. آمین.]

۱۴زیرا اگر خطاهای مردم را ببخشید، پدر آسمانیِ شما نیز شما را خواهد بخشید.۱۵امّا اگر خطاهای مردم را نبخشید، پدر شما نیز خطاهای شما را نخواهد بخشید.

روزه

۱۶«هنگامی که روزه می‌گیرید، مانند ریاکاران تُرشرو مباشید، زیرا آنان حالت چهرۀ خود را دگرگون می‌کنند تا نزد مردم، روزه‌دار بنمایند. آمین، به شما می‌گویم، که پاداش خود را به‌تمامی یافته‌اند.۱۷امّا تو چون روزه می‌گیری، به سر خود روغن بزن و صورت خود را بشوی۱۸تا روزۀ تو بر مردم عیان نباشد، بلکه بر پدر تو که در نهان است، و پدرِ نهان‌بینِ تو، به تو پاداش خواهد داد.

گنج در آسمان

مَتّی ۶:‏۲۲ و ۲۳ - لوقا ۱۱:‏۳۴-۳۶

۱۹«بر زمین گنج میندوزید، جایی که بید و زنگ، زیان می‌رساند و دزدان نَقْب می‌زنند و سرقت می‌کنند.۲۰بلکه گنج خود را در آسمان بیندوزید، آنجا که بید و زنگ زیان نمی‌رساند و دزدان نَقْب نمی‌زنند و سرقت نمی‌کنند.۲۱زیرا هر‌جا گنج توست، دل تو نیز آنجا خواهد بود.

۲۲«چشم، چراغ بدن است. اگر چشمت سالم باشد، تمام وجودت روشن خواهد بود.۲۳امّا اگر چشمت فاسد باشد، تمام وجودت را ظلمت فراخواهد گرفت. پس اگر نوری که در توست ظلمت باشد، چه ظلمت عظیمی خواهد بود!

۲۴«هیچ‌کس دو ارباب را خدمت نتواند کرد، زیرا یا از یکی نفرت خواهد داشت و به دیگری مهر خواهد ورزید، و یا سرسپردۀ یکی خواهد بود و دیگری را خوار خواهد شمرد. نمی‌توانید هم بندۀ خدا باشید، هم بندۀ پول.

زندگی بدون نگرانی

مَتّی ۶:‏۲۵-۳۳ - لوقا ۱۲:‏۲۲-۳۱

۲۵«پس به شما می‌گویم، نگران زندگی خود نباشید که چه بخورید یا چه بنوشید، و نه نگران بدن خود که چه بپوشید. آیا زندگی از خوراک و بدن از پوشاک مهمتر نیست؟۲۶پرندگان آسمان را بنگرید که نه می‌کارند و نه می‌دِرَوَند و نه در انبار ذخیره می‌کنند و پدر آسمانی شما به آنها روزی می‌دهد. آیا شما بس باارزشتر از آنها نیستید؟۲۷کیست از شما که بتواند با نگرانی، ساعتی به عمر خود بیفزاید؟

۲۸«و چرا برای پوشاک نگرانید؟ سوسنهای صحرا را بنگرید که چگونه نمو می‌کنند؛ نه زحمت می‌کشند و نه می‌ریسند.۲۹به شما می‌گویم که حتی سلیمان نیز با همۀ شکوه و جلالش همچون یکی از آنها آراسته نشد.۳۰پس اگر خدا علف صحرا را که امروز هست و فردا در تنور افکنده می‌شود، اینچنین می‌پوشانَد، آیا شما را، ای سست‌ایمانان، به‌مراتب بهتر نخواهد پوشانید؟

۳۱«پس نگران نباشید و نگویید چه بخوریم یا چه بنوشیم و یا چه بپوشیم.۳۲زیرا اقوام دور از خدا در پی همۀ اینگونه چیزهایند، امّا پدر آسمانی شما می‌داند که بدینهمه نیاز دارید.۳۳بلکه نخست در پی پادشاهی خدا و انجام ارادۀ او باشید، آنگاه همۀ اینها نیز به شما عطا خواهد شد.۳۴پس نگران فردا مباشید، زیرا فردا نگرانی خود را خواهد داشت. مشکلات امروز برای امروز کافی است!

۷

نادرستی محکوم کردن دیگران

مَتّی ۷:‏۳-۵ - لوقا ۶:‏۴۱ و ۴۲

۱«داوری نکنید تا بر شما داوری نشود.۲زیرا به همانگونه که بر دیگران داوری کنید، بر شما نیز داوری خواهد شد و با همان پیمانه که وزن کنید، برای شما وزن خواهد شد.۳چرا پَرِ کاهی را در چشم برادرت می‌بینی، امّا از چوبی که در چشم خود داری غافلی؟۴چگونه می‌توانی به برادرت بگویی، ”بگذار پَرِ کاه را از چشمت به‌در آورم،“ حال آنکه چوبی در چشم خود داری؟۵ای ریاکار، نخست چوب را از چشم خود به‌در‌آر، آنگاه بهتر خواهی دید تا پَرِ کاه را از چشم برادرت بیرون کنی.

۶«آنچه مقدّس است، به سگان مدهید و مرواریدهای خود را پیش خوکان میندازید، مبادا آنها را پایمال کنند و برگردند و شما را بِدَرند.

بخواهید، بجویید، بکوبید

مَتّی ۷:‏۷-۱۱ - لوقا ۱۱:‏۹-۱۳

۷«بخواهید، که به شما داده خواهد شد؛ بجویید، که خواهید یافت؛ بکوبید، که در به رویتان گشوده خواهد شد.۸زیرا هر‌که بخواهد، به‌دست آوَرَد و هر‌که بجوید، یابد و هر‌که بکوبد، در به رویش گشوده شود.۹کدامیک از شما اگر پسرش از او نان بخواهد، سنگی به او می‌دهد؟۱۰یا اگر ماهی بخواهد، ماری به او می‌بخشد؟۱۱حال اگر شما با همۀ بدسیرتی‌تان، می‌دانید که باید به فرزندان خود هدایای نیکو بدهید، چقدر بیشتر پدر شما که در آسمان است به آنان که از او بخواهند، هدایای نیکو خواهد بخشید.۱۲پس با مردم همانگونه رفتار کنید که می‌خواهید با شما رفتار کنند. این است خلاصۀ تورات و نوشته‌های انبیا.

راه حیات

۱۳«از درِ تنگ داخل شوید، زیرا فراخ است آن در و عریض است آن راه که به هلاکت منتهی می‌شود و داخل‌شوندگانِ به آن بسیارند.۱۴امّا تنگ است آن در و سخت است آن راه که به حیات منتهی می‌شود، و یابندگان آن کم‌اند.

درخت و میوه‌اش

مَتّی ۷:‏۱۶-۱۸ و ۲۰ - لوقا ۶:‏۴۳-۴۵

۱۵«از پیامبران دروغین برحذر باشید. آنان در لباس گوسفندان نزد شما می‌آیند، امّا در باطن گرگان درّنده‌اند.۱۶آنها را از میوه‌هایشان خواهید شناخت. آیا انگور را از بوتۀ خار و انجیر را از علف هرز می‌چینند؟۱۷به همینسان، هر درخت نیکو میوۀ نیکو می‌دهد، امّا درخت بد میوۀ بد.۱۸درخت نیکو نمی‌تواند میوۀ بد بدهد، و درخت بد نیز نمی‌تواند میوۀ نیکو آوَرَد.۱۹هر درختی که میوۀ خوب ندهد، بریده و در آتش افکنده می‌شود.۲۰بنابراین، آنان را از میوه‌هایشان خواهید شناخت.

۲۱«نه هر‌که مرا ”سرورم، سرورم“ خطاب کند به پادشاهی آسمان راه یابد، بلکه تنها آن که ارادۀ پدر مرا که در آسمان است، به‌جا آوَرَد.۲۲در آن روز بسیاری مرا خواهند گفت: ”سرور ما، سرور ما، آیا به نام تو نبوّت نکردیم؟ آیا به نام تو دیوها را بیرون نراندیم؟ آیا به نام تو معجزات بسیار انجام ندادیم؟“۲۳امّا به آنها به‌صراحت خواهم گفت، ”هرگز شما را نشناخته‌ام. از من دور شوید، ای بدکاران!“

معمار دانا و معمار نادان

مَتّی ۷:‏۲۴-۲۷ - لوقا ۶:‏۴۷-۴۹

۲۴«پس هر‌که این سخنان مرا بشنود و به آنها عمل کند، همچون مرد دانایی است که خانۀ خود را بر سنگ بنا کرد.۲۵چون باران بارید و سیلها روان شد و بادها وزید و بر آن خانه زور آورْد، خراب نشد زیرا بنیادش بر سنگ بود.۲۶امّا هر‌که این سخنان مرا بشنود و به آنها عمل نکند، همچون مرد نادانی است که خانۀ خود را بر شن بنا کرد.۲۷چون باران بارید و سیلها روان شد و بادها وزید و بر آن خانه زور آورْد، ویران شد، و ویرانی‌اش عظیم بود!»

۲۸چون عیسی این سخنان را به‌پایان رسانید، مردم از تعلیم او در شگفت شده بودند،۲۹زیرا با اقتدار تعلیم می‌داد، نه مانند علمای دین ایشان.

۸

شفای مرد جذامی

مَتّی ۸:‏۲-۴ - مَرقُس ۱:‏۴۰-۴۴؛ لوقا ۵:‏۱۲-۱۴

۱چون عیسی از کوه پایین آمد، جمعیتی انبوه از پی او روانه شدند.۲در این هنگام مردی جذامی نزد او آمد و در برابرش زانو زد و گفت: «سرورم، اگر بخواهی می‌توانی پاکم سازی.»۳عیسی دست خود را دراز کرده، او را لمس نمود و گفت: «می‌خواهم؛ پاک شو!» در‌دم، جذام او پاک شد.۴سپس عیسی به او فرمود: «آگاه باش که در اینباره به کسی چیزی نگویی، بلکه برو خود را به کاهن بنما و هدیه‌ای را که موسی امر کرده، تقدیم کن تا برای آنها گواهی باشد.»

ایمان نظامی رومی

مَتّی ۸:‏۵-۱۳ - لوقا ۷:‏۱-۱۰

۵چون عیسی وارد کَفَرناحوم شد، یک نظامی رومی نزدش آمد و با التماس۶به او گفت: «سرور من، خدمتکارم مفلوج در خانه خوابیده و سخت درد می‌کشد.»۷عیسی گفت: «من می‌آیم و او را شفا می‌دهم.»۸نظامی پاسخ داد: «سرورم، شایسته نیستم زیر سقف من آیی. فقط سخنی بگو که خدمتکارم شفا خواهد یافت.۹زیرا من خود مردی هستم زیر فرمان. سربازانی نیز زیر فرمان خود دارم. به یکی می‌گویم ”برو،“ می‌رود، و به دیگری می‌گویم ”بیا،“ می‌آید. به غلام خود می‌گویم ”این را به‌جای‌آر،“ به‌جای می‌آورد.»۱۰عیسی چون سخنان او را شنید، به شگفت آمد و به کسانی که از پی‌اش می‌آمدند، گفت: «آمین، به شما می‌گویم، چنین ایمانی حتی در اسرائیل هم ندیده‌ام.۱۱و به شما می‌گویم که بسیاری از شرق و غرب خواهند آمد و در پادشاهی آسمان با ابراهیم و اسحاق و یعقوب بر سر یک سفره خواهند نشست،۱۲امّا فرزندان این پادشاهی به تاریکیِ بیرون افکنده خواهند شد، جایی که گریه و دندان بر هم ساییدن خواهد بود.»۱۳سپس به آن نظامی گفت: «برو! مطابق ایمانت به تو داده شود.» در همان‌دم خدمتکار او شفا یافت.

شفای مادرزن پِطرُس و بسیاری دیگر

مَتّی ۸:‏۱۴-۱۶ - مَرقُس ۱:‏۲۹-۳۴؛ لوقا ۴:‏۳۸-۴۱

۱۴چون عیسی به خانۀ پِطرُس رفت، مادرزن او را دید که تب کرده و در بستر است.۱۵عیسی دست او را لمس کرد و تبش قطع شد. پس او برخاست و مشغول پذیرایی از عیسی شد.

۱۶هنگام غروب، بسیاری از دیوزدگان را نزدش آوردند و او با کلام خود ارواح را از آنان به‌در کرد و همۀ بیماران را شفا داد.۱۷بدینسان، پیشگویی اِشَعْیای نبی به حقیقت پیوست که:

«او ضعفهای ما را برگرفت

و بیماریهای ما را حمل کرد.»

بهای پیروی از عیسی

مَتّی ۸:‏۱۹-۲۲ - لوقا ۹:‏۵۷-۶۰

۱۸چون عیسی دید گروهی بی‌شمار نزدش گرد‌‌آمده‌اند، امر فرمود: «به آن سوی دریا برویم.»۱۹آنگاه یکی از علمای دین نزد او آمد و گفت: «ای استاد، هر‌جا بروی، تو را پیروی خواهم کرد.»۲۰عیسی پاسخ داد: «روباهان را لانه‌هاست و مرغان هوا را آشیانه‌ها، امّا پسر‌انسان را جای سر نهادن نیست.»۲۱شاگردی دیگر به وی گفت: «سرورم، نخست رخصت ده تا بروم و پدر خود را به خاک بسپارم.»۲۲امّا عیسی به او گفت: «مرا پیروی کن و بگذار مردگان، مردگانِ خود را به خاک بسپارند.»

آرام کردن توفان دریا

مَتّی ۸:‏۲۳-۲۷ - مَرقُس ۴:‏۳۶-۴۱؛ لوقا ۸:‏۲۲-۲۵

مَتّی ۸:‏۲۳-۲۷ - مشابه مَتّی ۱۴:‏۲۲-۳۳

۲۳سپس عیسی سوار قایقی شد و شاگردانش نیز از پی او رفتند.۲۴ناگاه توفانی سهمگین درگرفت، آنگونه که نزدیک بود امواجْ قایق را غرق کند. امّا عیسی در خواب بود.۲۵پس شاگردان آمده بیدارش کردند و گفتند: «سرور ما، چیزی نمانده غرق شویم؛ نجاتمان ده!»۲۶عیسی پاسخ داد: «ای کم‌ایمانان، چرا اینچنین ترسانید؟» سپس برخاست و باد و امواج را نهیب زد و آرامش کامل حکمفرما شد.۲۷آنان شگفتزده از یکدیگر می‌پرسیدند: «این چگونه شخصی است؟ حتی باد و امواج نیز از او فرمان می‌برند!»

شفای دو مرد دیوزده

مَتّی ۸:‏۲۸-۳۴ - مَرقُس ۵:‏۱-۱۷؛ لوقا ۸:‏۲۶-۳۷

۲۸هنگامی که به ناحیۀ جَدَریان، واقع در آن سوی دریا رسیدند، دو مرد دیوزده که از گورستان خارج می‌شدند، بدو برخوردند. آن دو به‌قدری وحشی بودند که هیچ‌کس نمی‌توانست از آن راه عبور کند.۲۹آنان فریاد زدند: «تو را با ما چه کار است، ای پسر خدا؟ آیا آمده‌ای تا پیش از وقتِ مقرر عذابمان دهی؟»۳۰کمی دورتر از آنها گله‌ای بزرگ از خوکها مشغول چرا بود.۳۱دیوها التماس‌کنان به عیسی گفتند: «اگر بیرونمان می‌رانی، به درون گلۀ خوکها بفرست.»۳۲به آنها گفت: «بروید!» دیوها خارج شدند و به درون خوکها رفتند و تمام گله از سرازیریِ تپه به‌درون دریا هجوم بردند و در آب هلاک شدند.۳۳خوکبانان گریخته، به شهر رفتند و همۀ این وقایع، ازجمله آنچه را که برای آن دیوزده‌ها رخ داده بود، بازگو کردند.۳۴سپس تمام مردم شهر برای دیدن عیسی بیرون آمدند و چون او را دیدند بدو التماس کردند که آن ناحیه را ترک گوید.

۹

شفای مرد مفلوج

مَتّی ۹:‏۲-۸ - مَرقُس ۲:‏۳-۱۲؛ لوقا ۵:‏۱۸-۲۶

۱پس عیسی سوار قایق شد و به آن سوی دریا، به شهر خود رفت.

۲آنگاه مردی مفلوج را که بر تختی خوابیده بود، نزدش آوردند. عیسی چون ایمان ایشان را دید، به مفلوج گفت: «دل قوی‌دار، فرزندم، گناهانت آمرزیده شد!»۳در این هنگام، بعضی از علمای دین با خود گفتند: «این مرد کفر می‌گوید.»۴عیسی افکارشان را دریافت و گفت: «چرا چنین اندیشۀ پلیدی به‌دل راه می‌دهید؟۵گفتن کدامیک آسانتر است: اینکه ”گناهانت آمرزیده شد،“ یا اینکه ”برخیز و راه برو“؟۶حال تا بدانید که پسر‌انسان بر زمین اقتدار آمرزش گناهان را دارد...» - به مفلوج گفت: - «برخیز، بستر خود برگیر و به خانه برو.»۷آن مرد برخاست و به خانه رفت.۸چون مردم این واقعه را دیدند، ترسیدند و خدایی را که این چنین قدرتی به انسان بخشیده است، تمجید کردند.

دعوت از مَتّی

مَتّی ۹:‏۹-۱۳ - مَرقُس ۲:‏۱۴-۱۷؛ لوقا ۵:‏۲۷-۳۲

۹چون عیسی آنجا را ترک می‌گفت، مردی را دید مَتّی نام که در خراجگاه نشسته بود. به وی گفت: «از پی من بیا!» او برخاست و از پی وی روان شد.

۱۰روزی عیسی در خانۀ مَتّی بر سر سفره نشسته بود که بسیاری از خراجگیران و گناهکاران آمدند و با او و شاگردانش همسفره شدند.۱۱چون فَریسیان این را دیدند، به شاگردان وی گفتند: «چرا استاد شما با خراجگیران و گناهکاران غذا می‌خورد؟»۱۲چون عیسی این را شنید، گفت: «بیمارانند که به طبیب نیاز دارند، نه تندرستان.۱۳بروید و مفهوم این کلام را درک کنید که ”طالب رحمتم، نه قربانی.“ زیرا من برای دعوت پارسایان نیامده‌ام، بلکه آمده‌ام تا گناهکاران را دعوت کنم.»

سؤال دربارۀ روزه

مَتّی ۹:‏۱۴-۱۷ - مَرقُس ۲:‏۱۸-۲۸؛ لوقا ۵:‏۳۳-۳۹

۱۴آنگاه شاگردان یحیی نزد عیسی آمدند و گفتند: «چرا ما و فَریسیان روزه می‌گیریم، امّا شاگردان تو روزه نمی‌گیرند؟»۱۵عیسی پاسخ داد: «آیا ممکن است میهمانان عروسی تا زمانی که داماد با ایشان است، سوگواری کنند؟ امّا ایامی می‌آید که داماد از ایشان گرفته شود، آنگاه روزه خواهند گرفت.۱۶هیچ‌کس پارچۀ نو را به جامۀ کهنه وصله نمی‌زند، زیرا وصله از جامه کنده می‌شود و پارگی بدتر می‌گردد.۱۷و نیز شراب نو را در مَشکهای کهنه نمی‌ریزند، زیرا مَشکها پاره می‌شوند و شراب می‌ریزد و مَشکها از بین می‌روند. شراب نو را در مَشکهای نو می‌ریزند تا هر دو محفوظ بماند.»

دختر یکی از رئیسان و زن مبتلا به خونریزی

مَتّی ۹:‏۱۸-۲۶ - مَرقُس ۵:‏۲۲-۴۳؛ لوقا ۸:‏۴۱-۵۶

۱۸در همان حال که عیسی این سخنان را برای آنان بیان می‌کرد، یکی از رئیسان نزد وی آمد و در برابرش زانو زد و گفت: «دخترم هم‌اکنون مرد. با اینحال بیا و دست خود را بر او بگذار که زنده خواهد شد.»۱۹عیسی برخاست و به اتفاق شاگردان خود با او رفت.۲۰در همان هنگام، زنی که دوازده سال از خونریزی رنج می‌برد، از پشت سر به عیسی نزدیک شد و لبۀ ردای او را لمس کرد.۲۱او با خود گفته بود: «اگر حتی به ردایش دست بزنم، شفا خواهم یافت.»۲۲عیسی برگشته، او را دید و فرمود: «دخترم، دل قوی‌دار، ایمانت تو را شفا داده است.» از آن ساعت، زن شفا یافت.۲۳هنگامی که عیسی وارد خانۀ آن رئیس شد و نوحه‌گران و کسانی را دید که شیون می‌کردند،۲۴فرمود: «بیرون بروید. دختر نمرده بلکه در خواب است.» امّا آنان به او خندیدند.۲۵چون مردم را بیرون کردند، عیسی داخل شد و دست دختر را گرفت و او برخاست.۲۶خبر این واقعه در سرتاسر آن ناحیه پخش شد.

شفای دو نابینا و یک لال

۲۷هنگامی که عیسی آن مکان را ترک می‌کرد، دو مرد نابینا در پی او شتافته، فریاد می‌زدند: «ای پسر داوود، بر ما رحم کن!»۲۸چون به خانه درآمد، آن دو مرد نزدش آمدند. عیسی از آنها پرسید: «آیا ایمان دارید که می‌توانم این کار را انجام دهم؟» پاسخ دادند: «بله، سرور ما.»۲۹سپس عیسی چشمانشان را لمس کرد و گفت: «بنا‌بر ایمانتان برایتان انجام شود.»۳۰آنگاه چشمان ایشان باز شد. عیسی آنان را به‌تأکید امر فرمود: «مراقب باشید کسی از این موضوع آگاه نشود.»۳۱امّا آنها بیرون رفته، او را در تمام آن نواحی شهرت دادند.

۳۲در همان حال که آنها بیرون می‌رفتند، مردی دیوزده را که لال بود، نزد عیسی آوردند.۳۳چون عیسی دیو را از او بیرون راند، زبان آن مردِ لال باز شد. مردم حیرتزده می‌گفتند: «چنین چیزی هرگز در اسرائیل دیده نشده است!»۳۴امّا فَریسیان گفتند: «او دیوها را به یاری رئیس دیوها بیرون می‌راند.»

کارگران اندکند

۳۵عیسی در همۀ شهرها و روستاها گشته، در کنیسه‌های آنها تعلیم می‌داد و بشارت پادشاهی را اعلام می‌کرد و هر درد و بیماری را شفا می‌بخشید.۳۶و چون انبوه جماعتها را دید، دلش بر حال آنان سوخت زیرا همچون گوسفندانی بی‌شبان، پریشانحال و درمانده بودند.۳۷پس به شاگردانش گفت: «محصول فراوان است، امّا کارگر اندک.۳۸پس، از مالک محصول بخواهید کارگران برای دروِ محصول خود بفرستد.»

۱۰

رسالت دوازده شاگرد

مَتّی ۱۰:‏۲-۴ - مَرقُس ۳:‏۱۶-۱۹؛ لوقا ۶:‏۱۴-۱۶

مَتّی ۱۰:‏۹-۱۵ - مَرقُس ۶:‏۸-۱۱؛ لوقا ۹:‏۳-۵ و ۱۰:‏۴-۱۲

مَتّی ۱۰:‏۱۹-۲۲ - مَرقُس ۱۳:‏۱۱-۱۳؛ لوقا ۲۱:‏۱۲-۱۷

مَتّی ۱۰ ۲۶-۳۳ - لوقا ۱۲:‏۲-۹

مَتّی ۱۰:‏۳۴ و ۳۵ - لوقا ۱۲:‏۵۱-۵۳

۱آنگاه عیسی دوازده شاگردش را نزد خود فراخواند و آنان را اقتدار بخشید تا ارواح پلید را بیرون کنند و هر درد و بیماری را شفا دهند.۲این است نامهای دوازده رسول: نخست، شَمعون معروف به پِطرُس و برادرش آندریاس؛ یعقوب پسر زِبِدی و برادرش یوحنا؛۳فیلیپُس و بَرتولْما؛ توما و مَتّای خراجگیر؛ یعقوب پسر حَلْفای و تَدّای؛۴شَمعون غیور و یهودای اِسْخَریوطی که عیسی را تسلیم دشمن کرد.

۵عیسی این دوازده تن را فرستاد و به آنان فرمود: «نزد غیریهودیان مروید و به هیچیک از شهرهای سامریان داخل مشوید،۶بلکه نزد گوسفندانِ گمشدۀ قوم اسرائیل بروید.۷هنگامی که می‌روید، این پیام را موعظه کنید که پادشاهی آسمان نزدیک شده است.۸بیماران را شفا دهید، مردگان را زنده کنید، جذامیها را پاک سازید، دیوها را بیرون کنید. به‌رایگان یافته‌اید، به‌رایگان هم بدهید.۹هیچ طلا یا نقره یا مس در کمربندهایتان با خود نبرید۱۰و برای سفر، کوله‌بار یا پیراهن اضافی یا کفش یا چوبدستی برندارید؛ زیرا کارگر مستحق مایحتاج خویش است.۱۱به هر شهر یا روستایی که داخل می‌شوید، فردی شایسته بجویید و تا زمانی که در آن شهر هستید در خانه‌اش بمانید.۱۲چون به خانه‌ای درمی‌آیید، بگویید ”سلام بر شما.“۱۳اگر آن خانه شایسته باشد، سلام شما بر آن قرار ی‌گیرد و اگر نه، به شما بازمی‌گردد.۱۴اگر کسی شما را نپذیرد و یا به سخنانتان گوش نسپارد، به‌هنگام ترکِ آن خانه یا شهر، خاک پایهای خود را بتکانید.۱۵آمین، به شما می‌گویم، در روز داوری، تحمل مجازات برای سُدوم و غَمورَه آسانتر خواهد بود تا برای آن شهر.

۱۶«من شما را همانند گوسفندان به میان گرگان می‌فرستم. پس همچون مارْ هوشیار باشید و مانند کبوترْ ساده.۱۷از مردم برحذر باشید. آنان شما را به محاکم خواهند سپرد و در کنیسه‌های خود تازیانه خواهند زد.۱۸به‌خاطر من شما را نزد والیان و پادشاهان خواهند برد تا در برابر آنان و در میان قومهای جهان شهادت دهید.۱۹امّا چون شما را تسلیم کنند، نگران نباشید که چگونه یا چه بگویید. در آن زمان آنچه باید بگویید به شما عطا خواهد شد.۲۰زیرا گوینده شما نیستید، بلکه روحِ پدر شماست که به زبان شما سخن خواهد گفت.۲۱برادر، برادر را و پدر، فرزند را تسلیم مرگ خواهد کرد. فرزندان بر والدین بر‌خواهند خاست و موجبات قتل آنها را فراهم خواهند آورد.۲۲همۀ مردم به‌خاطر نام من از شما متنفر خواهند بود. امّا هر‌که تا به‌پایان پایدار بماند، نجات خواهد یافت.۲۳چون در شهری به شما آزار رسانند، به شهری دیگر بگریزید. آمین، به شما می‌گویم، که پیش از آنکه بتوانید به همۀ شهرهای اسرائیل بروید، پسر‌انسان خواهد آمد.

۲۴«شاگرد از استاد خود برتر نیست و نه غلام از ارباب خود والاتر.۲۵شاگرد را کافی است که مانند استاد خود شود و غلام را که همچون ارباب خود گردد. اگر رئیس خانه را بَعَلزِبول خواندند، سایر افراد خانه را چه خواهند خواند؟

۲۶«بنابراین، از آنان مترسید. هیچ‌چیزِ پنهان نیست که آشکار نشود و هیچ‌چیزِ پوشیده نیست که عیان نگردد.۲۷آنچه در تاریکی به شما گفتم، در روشنایی بیان کنید و آنچه در گوشتان گفته شد، از فراز بامها اعلام نمایید.۲۸از کسانی که جسم را می‌کشند امّا قادر به کشتن روح نیستند، مترسید؛ از او بترسید که قادر است هم روح و هم جسم شما را در جهنم هلاک کند.۲۹آیا دو گنجشک به یک پول سیاه فروخته نمی‌شوند؟ با اینهمه، حتی یک گنجشک نیز بدون خواست پدر شما به زمین نمی‌افتد.۳۰حتی موهای سر شما به‌تمامی شمرده شده است.۳۱پس مترسید، زیرا ارزش شما بیش از هزاران گنجشک است.

۳۲«هر‌که نزد مردم مرا اقرار کند، من نیز در حضور پدر خود که در آسمان است، او را اقرار خواهم کرد؛۳۳امّا هر‌که مرا نزد مردم انکار کند، من نیز در حضور پدر خود که در آسمان است، او را انکار خواهم کرد.

۳۴«گمان مبرید که آمده‌ام تا صلح به زمین بیاورم. نیامده‌ام تا صلح بیاورم، بلکه تا شمشیر بیاورم!۳۵زیرا آمده‌ام تا:

«‌”پسر را بر پدر،

دختر را بر مادر و

عروس را بر مادرشوهرش برانگیزانم.

۳۶دشمنان شخص، اهل خانۀ خودش خواهند بود.“

۳۷«هر‌که پدر یا مادر خود را بیش از من دوست بدارد، شایستۀ من نباشد؛ و هر‌که پسر یا دختر خود را بیش از من دوست بدارد، شایستۀ من نباشد.۳۸هر‌که صلیب خود را برنگیرد و از پی من نیاید، شایستۀ من نباشد.۳۹هر‌که بخواهد جان خود را حفظ کند، آن را از دست خواهد داد و هر‌که جان خود را به‌خاطر من از دست بدهد، آن را حفظ خواهد کرد.

۴۰«هر‌که شما را بپذیرد، مرا پذیرفته و کسی که مرا پذیرفت، فرستندۀ مرا پذیرفته است.۴۱هر‌که پیامبری را از آن‌رو که پیامبر است بپذیرد، پاداش پیامبر را دریافت خواهد کرد، و هر‌که پارسایی را از آن‌رو که پارساست بپذیرد، پاداش پارسا را خواهد گرفت.۴۲هر‌که به این کوچکان، از آن‌رو که شاگرد منند، حتی جامی آب سرد بدهد، آمین، به شما می‌گویم، بی‌پاداش نخواهد ماند.»

۱۱

سخنان عیسی دربارۀ یحیای تعمیددهنده

مَتّی ۱۱:‏۲-۱۹ - لوقا ۷:‏۱۸-۳۵

۱پس از آنکه عیسی از دادن این فرمانها به دوازده شاگرد خود فارغ شد، از آنجا عزیمت کرد تا در شهرهای ایشان به تعلیم و موعظه بپردازد.

۲چون یحیی در زندان، وصف کارهای مسیح را شنید، شاگردان خود را نزد وی فرستاد۳تا بپرسند: «آیا تو همانی که می‌بایست بیاید، یا منتظر دیگری باشیم؟»۴عیسی در پاسخ گفت: «بروید و آنچه می‌بینید و می‌شنوید به یحیی بازگویید، که۵کوران بینا می‌شوند، لنگان راه می‌روند، جذامیان پاک می‌گردند، کران شنوا می‌شوند، مردگان زنده می‌گردند و به فقیران بشارت داده می‌شود.۶خوشابهحال کسی که به‌سبب من نلغزد.»

۷چون شاگردان یحیی می‌رفتند، عیسی دربارۀ یحیی سخن آغاز کرد و به جماعت گفت: «برای دیدن چه چیز به بیابان رفتید؟ برای دیدن نی‌ای که از باد در جنبش است؟۸اگر نه، پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن مردی که جامه‌ای لطیف در‌بر دارد؟ آنان که جامه‌های لطیف در‌بر می‌کنند در کاخهای پادشاهانند.۹پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است.۱۰زیرا او همان است که درباره‌اش نوشته شده:

«‌”اینک رسول خود را پیشاپیش تو می‌فرستم،

که راهت را پیش پایت هموار خواهد کرد.“

۱۱آمین، به شما می‌گویم، که بزرگتر از یحیای تعمیددهنده از مادر زاده نشده است، امّا کوچکترین در پادشاهی آسمان از او بزرگتر است.۱۲از زمان یحیای تعمیددهنده تاکنون، پادشاهی آسمان نیرومندانه به پیش می‌رود؛ امّا زورمندان بر آن ستم می‌کنند.۱۳زیرا همۀ پیامبران و تورات تا زمان یحیی نبوّت می‌کردند.۱۴و اگر بخواهید بپذیرید، یحیی همان الیاس است که می‌بایست بیاید.۱۵هر‌که گوش شنوا دارد، بشنود.

۱۶«این نسل را به چه تشبیه کنم؟ همچون کودکانی هستند که در بازار می‌نشینند و به همبازیهای خود ندا می‌کنند:

۱۷«‌”برای شما نی نواختیم، نرقصیدید؛

مرثیه خواندیم، بر سینه نزدید.“

۱۸زیرا یحیی آمد که نه می‌خورَد و نه می‌نوشد؛ می‌گویند: ”دیو دارد.“۱۹پسر‌انسان آمد که می‌خورَد و می‌نوشد؛ می‌گویند: ”مردی است شکمباره و میگسار، دوست خراجگیران و گناهکاران.“ امّا حقانیت حکمت را اعمال آن به‌ثبوت می‌رساند.»

سرزنش شهرهایی که ایمان نیاوردند

مَتّی ۱۱:‏۲۱-۲۳ - لوقا ۱۰:‏۱۳-۱۵

۲۰آنگاه عیسی به سرزنش شهرهایی پرداخت که با اینکه بیشترِ معجزاتش در آنها انجام شده بود، توبه نکرده بودند.۲۱«وای بر تو، ای خورَزین! وای بر تو، ای بیت‌صِیْدا! زیرا اگر معجزاتی که در شما انجام شد در صور و صیدون روی می‌داد، مردم آنجا مدتها پیش در پلاس و خاکستر توبه کرده بودند.۲۲امّا یقین بدانید که در روز داوری، تحمل مجازات برای صور و صیدون آسانتر خواهد بود، تا برای شما.۲۳و تو، ای کَفَرناحوم، آیا تا به آسمان صعود خواهی کرد؟ هرگز، بلکه تا به اعماق دوزخ سرنگون خواهی شد. زیرا اگر معجزاتی که در تو انجام شد در سُدوم رخ می‌داد، تا به امروز بر جا می‌ماند.۲۴امّا یقین بدان که در روز داوری، تحمل مجازات برای سُدوم آسانتر خواهد بود، تا برای تو.»

وعدۀ استراحت

مَتّی ۱۱:‏۲۵-۲۷ - لوقا ۱۰:‏۲۱ و ۲۲

۲۵در آن وقت، عیسی اظهار داشت: «ای پدر، مالک آسمان و زمین، تو را می‌ستایم که این حقایق را از دانایان و خردمندان پنهان داشته و بر کودکان آشکار کرده‌ای.۲۶بله، ای پدر، زیرا خشنودی تو در این بود.۲۷پدرم همه‌چیز را به من سپرده است. هیچ‌کس پسر را نمی‌شناسد جز پدر، و هیچ‌کس پدر را نمی‌شناسد جز پسر، و آنان که پسر بخواهد او را بر ایشان آشکار سازد.

۲۸«بیایید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید.۲۹یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا ملایم و افتاده‌دل هستم، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت.۳۰چرا‌که یوغ من راحت است و بار من سبک.»

۱۲

صاحب روز شَبّات

مَتّی ۱۲:‏۱-۸ - مَرقُس ۲:‏۲۳-۲۸؛ لوقا ۶:‏۱-۵

۱در آن زمان، عیسی در روز شَبّات از میان مزارع گندم می‌گذشت. شاگردان او به علت گرسنگی شروع به چیدن خوشه‌های گندم و خوردن آنها کردند.۲فَریسیان چون این را دیدند به او گفتند: «نگاه کن، شاگردانت کاری انجام می‌دهند که در روز شَبّات جایز نیست.»۳پاسخ داد: «مگر نخوانده‌اید که داوود چه کرد، آنگاه که خود و یارانش گرسنه بودند؟۴به خانۀ خدا درآمد و خود و یارانش نان تقدیمی را خوردند، هرچند خوردن آن برای او و یارانش جایز نبود، زیرا فقط کاهنان بدان مجاز بودند.۵یا مگر در تورات نخوانده‌اید که در روزهای شَبّات، کاهنان در معبد، حرمتِ شَبّات را نگاه نمی‌دارند، و با اینهمه بی‌گناهند؟۶به شما می‌گویم کسی در اینجاست که بزرگتر از معبد است!۷اگر مفهوم این کلام را درک می‌کردید که می‌گوید ”طالب رحمتم، نه قربانی،“ دیگر بی‌گناهان را محکوم نمی‌کردید.۸زیرا پسر‌انسان صاحب شَبّات است.»

شفای مرد علیل

مَتّی ۱۲:‏۹-۱۴ - مَرقُس ۳:‏۱-۶؛ لوقا ۶:‏۶-۱۱

۹سپس آن مکان را ترک گفت و به کنیسۀ آنان درآمد.۱۰در کنیسه مردی بود که یک دستش خشک شده بود. حاضران از عیسی پرسیدند: «آیا شفا دادن در روز شَبّات جایز است؟» این را گفتند تا بهانه‌ای برای متهم کردن او بیابند.۱۱او بدیشان گفت: «اگر یکی از شما گوسفندی داشته باشد و آن گوسفند در روز شَبّات در چاهی بیفتد، آیا آن را نمی‌گیرد و از چاه بیرون نمی‌آورد؟۱۲حال، انسان چقدر باارزشتر از گوسفند است! پس نیکویی کردن در روز شَبّات جایز است.»۱۳سپس به آن مرد گفت: «دستت را دراز کن!» او دستش را دراز کرد و آن دست، مانند دست دیگرش سالم شد.۱۴امّا فَریسیان بیرون رفتند و با هم مشورت کردند که چگونه او را بکشند.

خادم برگزیدۀ خدا

۱۵چون عیسی از این امر آگاه شد، آن مکان را ترک گفت. امّا عدۀ بسیاری از پی او رفتند و او جمیع ایشان را شفا بخشید۱۶و ایشان را قدغن کرد تا به دیگران نگویند که او کیست.۱۷این واقع شد تا گفتۀ اِشَعْیای نبی به انجام رسد که:

۱۸«این است خادم من که او را برگزیده‌ام،

محبوب من که جانم از او خشنود است.

روح خود را بر وی خواهم نهاد

و او عدالت را به قومها اعلام خواهد داشت.

۱۹نزاع نخواهد کرد و فریاد نخواهد زد؛

و کسی صدایش را در کوچه‌ها نخواهد شنید.

۲۰نیِ خُرد شده را نخواهد شکست

و فتیلۀ نیم‌سوخته را خاموش نخواهد کرد،

تا عدالت را به پیروزی رساند.

۲۱نام او مایۀ امید برای همۀ قومها خواهد بود.»

عیسی و بَعَلزِبول

مَتّی ۱۲:‏۲۵-۲۹ - مَرقُس ۳:‏۲۳-۲۷؛ لوقا ۱۱:‏۱۷-۲۲

۲۲آنگاه مردی دیوزده را که کور و لال بود نزدش آوردند و عیسی او را شفا داد، به‌گونه‌ای که توانست ببیند و سخن بگوید.۲۳پس آن جماعت همه در شگفت شدند و گفتند: «آیا این مرد همان پسر داوود نیست؟»۲۴امّا چون فَریسیان این را شنیدند، گفتند: «به یاری بَعَلزِبول، رئیس دیوهاست که دیوها را بیرون می‌کند و بس!»۲۵عیسی افکار آنان را دریافت و بدیشان گفت: «هر حکومتی که برضد خود تجزیه شود، نابود خواهد شد، و هر شهر یا خانه‌ای که برضد خود تجزیه شود، پابرجا نخواهد ماند.۲۶اگر شیطان، شیطان را بیرون کند، برضد خود تجزیه شده است؛ پس چگونه حکومتش پابرجا خواهد ماند؟۲۷و اگر من به یاری بَعَلزِبول دیوها را بیرون می‌کنم، شاگردان شما به یاری که آنها را بیرون می‌کنند؟ پس ایشان خودْ داوران شما خواهند بود.۲۸و امّا اگر من به‌واسطۀ روح خدا دیوها را بیرون می‌کنم، یقین بدانید که پادشاهی خدا به شما رسیده است.۲۹بعلاوه، چگونه کسی می‌تواند به خانۀ مردی نیرومند درآید و اموالش را غارت کند، مگر این که نخست آن مرد را ببندد. سپس می‌تواند خانۀ او را غارت کند.۳۰هر‌که با من نیست، برضد من است، و هر‌که با من جمع نکند، پراکنده می‌سازد.۳۱پس به شما می‌گویم، هر نوع گناه و کفری که انسان مرتکب شود، آمرزیده می‌شود، امّا کفر به روح آمرزیده نخواهد شد.۳۲هر‌که سخنی برضد پسر‌انسان گوید، آمرزیده شود، امّا هر‌که برضد روح‌القدس سخن گوید، نه در این عصر و نه در عصر آینده، آمرزیده نخواهد شد.

۳۳«اگر میوۀ نیکو می‌خواهید، درخت شما باید نیکو باشد، زیرا درخت بد میوۀ بد خواهد داد. درخت را از میوه‌اش می‌توان شناخت.۳۴ای افعی‌زادگان، شما که بدسیرت هستید، چگونه می‌توانید سخن نیکو بگویید؟ زیرا زبان از آنچه دل از آن لبریز است، سخن می‌گوید.۳۵شخص نیک، از خزانۀ نیکوی دل خود نیکویی برمی‌آوَرَد و شخص بد، از خزانۀ بد دل خود، بدی.۳۶امّا به شما می‌گویم که مردم برای هر سخن پوچ که بر زبان برانند، در روز داوری حساب خواهند داد.۳۷زیرا با سخنان خود تبرئه خواهید شد و با سخنان خود محکوم خواهید گردید.»

درخواست آیتی از عیسی

مَتّی ۱۲:‏۳۹-۴۲ - لوقا ۱۱:‏۲۹-۳۲

مَتّی ۱۲:‏۴۳-۴۵ - لوقا ۱۱:‏۲۴-۲۶

۳۸آنگاه عده‌ای از علمای دین و فَریسیان به او گفتند: «استاد، می‌خواهیم آیتی از تو ببینیم.»۳۹پاسخ داد: «نسل شرارت‌پیشه و زناکار آیتی می‌خواهند! امّا آیتی بدیشان داده نخواهد شد، جز آیت یونس نبی.۴۰زیرا همانگونه که یونس سه شبانه‌روز در شکم ماهیِ بزرگی بود، پسر‌انسان نیز سه شبانه‌روز در دل زمین خواهد بود.۴۱مردم نینوا در روز داوری با این نسل بر‌خواهند خاست و محکومشان خواهند کرد، زیرا آنها در اثر موعظۀ یونس توبه کردند، و حال آنکه کسی بزرگتر از یونس اینجاست.۴۲ملکۀ جنوب در روز داوری با این نسل بر‌خواهد خاست و محکومشان خواهد کرد، زیرا او از آن سوی دنیا آمد تا حکمت سلیمان را بشنود، و حال آنکه کسی بزرگتر از سلیمان اینجاست.

۴۳«هنگامی که روح پلید از کسی بیرون می‌آید، به مکانهای خشک و بایر می‌رود تا جایی برای استراحت بیابد، امّا نمی‌یابد.۴۴پس می‌گوید ”به خانه‌ای که از آن آمدم، بازمی‌گردم.“ امّا چون به آنجا می‌رسد و خانه را خالی و رُفته و آراسته می‌یابد،۴۵می‌رود و هفت روح بدتر از خود را نیز می‌آورد و همگی داخل می‌شوند و در آنجا سکونت می‌گزینند. در نتیجه، سرانجام آن شخص بدتر از حالت نخست او می‌شود. عاقبت این نسل شرور نیز چنین خواهد بود.»

مادر و برادران عیسی

مَتّی ۱۲:‏۴۶-۵۰ - مَرقُس ۳:‏۳۱-۳۵؛ لوقا ۸:‏۱۹-۲۱

۴۶در همان‌حال که عیسی با مردم سخن می‌گفت، مادر و برادرانش بیرون ایستاده بودند و می‌خواستند با وی گفتگو کنند.۴۷پس شخصی به او خبر داد که: «مادر و برادرانت بیرون ایستاده‌اند و می‌خواهند با تو گفتگو کنند.»۴۸پاسخ داد: «مادر من کیست؟ و برادرانم چه کسانی هستند؟»۴۹سپس با دست خود به‌سوی شاگردانش اشاره کرد و گفت: «اینانند مادر و برادران من!۵۰زیرا هر‌که خواست پدر مرا که در آسمان است به‌جای‌آوَرَد، برادر و خواهر و مادر من است.»

۱۳

مَثَل برزگر

مَتّی ۱۳:‏۱-۱۵ - مَرقُس ۴:‏۱-۱۲؛ لوقا ۸:‏۴-۱۰

مَتّی ۱۳:‏۱۶ و ۱۷ - لوقا ۱۰:‏۲۳ و ۲۴

مَتّی ۱۳:‏۱۸-۲۳ - مَرقُس ۴:‏۱۳-۲۰؛ لوقا ۸:‏۱۱-۱۵

۱همان روز، عیسی از خانه بیرون آمد و کنار دریا بنشست.۲امّا چنان جمعیت انبوهی او را احاطه کردند که سوار قایقی شد و بر آن بنشست، در حالی که مردم در ساحل ایستاده بودند.۳سپس بسیار چیزها با مَثَلها برایشان بیان کرد. گفت: «روزی برزگری برای بذرافشانی بیرون رفت.۴چون بذر می‌پاشید، برخی در راه افتاد و پرندگان آمدند و آنها را خوردند.۵برخی دیگر بر زمین سنگلاخ افتاد که خاک چندانی نداشت؛ پس زود سبز شد، چرا‌که خاک کم عمق بود.۶امّا چون خورشید برآمد، سوخت و خشکید، زیرا ریشه نداشت.۷برخی میان خارها افتاد. خارها نمو کرده، آنها را خفه کردند.۸امّا بقیۀ بذرها بر زمین نیکو افتاد و بار آورد: بعضی صد برابر، بعضی شصت و بعضی سی.۹هر‌که گوش دارد، بشنود.»

۱۰آنگاه شاگردان نزد او آمده، پرسیدند: «چرا با این مردم با مَثَلها سخن می‌گویی؟»۱۱پاسخ داد: «درک رازهای پادشاهی آسمان به شما عطا شده، امّا به آنان عطا نشده است.۱۲زیرا به آن که دارد، بیشتر داده خواهد شد تا به‌فراوانی داشته باشد، و از آن که ندارد، همان که دارد نیز گرفته خواهد شد.۱۳از این‌رو با ایشان به مَثَلها سخن می‌گویم، زیرا:

«می‌نگرند، امّا نمی‌بینند؛

گوش می‌کنند، امّا نمی‌شنوند و نمی‌فهمند.

۱۴نبوّت اِشَعْیا در مورد آنها تحقق می‌یابد که می‌گوید:

«‌”به گوش خود خواهید شنید، امّا هرگز نخواهید فهمید؛

به چشم خود خواهید دید، امّا هرگز درک نخواهید کرد.

۱۵زیرا دل این قوم سخت شده،

گوشهایشان سنگین گشته،

و چشمان خود را بسته‌اند،

تا مبادا با چشمانشان ببینند،

و با گوشهایشان بشنوند

و در دلهای خود بفهمند

و بازگشت کنند و من شفایشان بخشم.“

۱۶امّا خوشابه‌حال چشمان شما که می‌بینند و گوشهای شما که می‌شنوند.۱۷آمین، به شما می‌گویم، بسیاری از انبیا و پارسایان مشتاق بودند آنچه را شما می‌بینید، ببینند و ندیدند، و آنچه را شما می‌شنوید، بشنوند و نشنیدند.

۱۸«پس شما معنی مَثَل برزگر را بشنوید:۱۹هنگامی که کسی کلام پادشاهی آسمان را می‌شنود امّا آن را درک نمی‌کند، آن شَرور می‌آید و آنچه را در دل او کاشته شده، می‌رباید. این همان بذری است که در راه کاشته شد.۲۰و امّا بذری که بر زمین سنگلاخ افتاد کسی است که کلام را می‌شنود و بی‌درنگ آن را با شادی می‌پذیرد،۲۱امّا چون در خود ریشه ندارد، تنها اندکزمانی دوام می‌آورد. وقتی به‌سبب کلام، سختی یا آزاری بروز می‌کند، در‌دم می‌افتد.۲۲بذری که در میان خارها کاشته شد، کسی است که کلام را می‌شنود، امّا نگرانیهای این دنیا و فریبندگی ثروت، آن را خفه می‌کند و بی‌ثمر می‌سازد.۲۳امّا بذری که در زمین نیکو کاشته شد کسی است که کلام را می‌شنود و آن را می‌فهمد و بارور شده، صد، شصت یا سی برابر ثمر می‌آورد.»

مَثَل علفهای سمّی

۲۴عیسی مَثَل دیگری نیز برایشان آورد: «پادشاهی آسمان همانند مردی است که در مزرعۀ خود بذرِ خوب پاشید.۲۵امّا هنگامی که همه در خواب بودند، دشمن وی آمد و در میان گندم، علفِ سمّی کاشت و رفت.۲۶چون گندم سبز شد و خوشه آورد، علف سمّی نیز ظاهر شد.۲۷غلامان مالک مزرعه نزد او رفتند و گفتند: ”آقا، مگر تو بذر خوب در مزرعه‌ات نکاشتی؟ پس علف سمّی از کجا آمد؟“۲۸در جواب گفت: ”این کارِ دشمن است.“ غلامان از او پرسیدند: ”آیا می‌خواهی برویم و آنها را جمع کنیم؟“۲۹گفت: ”نه! اگر بخواهید علفهای سمّی را جمع کنید، ممکن است گندم را نیز با آنها از ریشه برکنید.۳۰بگذارید هر دو تا فصل درو نمو کنند. در آن زمان به دروگران خواهم گفت که نخست علفهای سمّی را جمع کرده دسته کنند تا سوزانده شود، سپس گندمها را گرد آورده، به انبار من بیاورند.“‌»

مَثَل دانۀ خردل و مَثَل خمیرمایه

مَتّی ۱۳:‏۳۱ و ۳۲ - مَرقُس ۴:‏۳۰-۳۲

مَتّی ۱۳:‏۳۱-۳۳ - لوقا ۱۳:‏۱۸-۲۰

۳۱عیسی برای آنها مَثَلی دیگر آورد: «پادشاهی آسمان همچون دانۀ خردلی است که کسی آن را گرفت و در مزرعه‌اش کاشت.۳۲با اینکه دانۀ خردل از همۀ دانه‌ها کوچکتر است، امّا چون می‌روید بزرگتر از همۀ گیاهان باغ شده، به درختی بدل می‌شود، چندانکه پرندگان آسمان آمده، در شاخه‌هایش آشیانه می‌سازند.»

۳۳سپس برایشان مَثَلی دیگر آورده، گفت: «پادشاهی آسمان همچون خمیرمایه‌ای است که زنی برگرفت و با سه کیسه آرد مخلوط کرد تا تمام خمیر وَر‌آمد.»

۳۴عیسی همۀ این مطالب را با مَثَلها برای جماعت بیان کرد و بدون مَثَل به آنها هیچ نگفت.۳۵این واقع شد تا کلام نبی به انجام رسد که گفته بود:

«دهان خود را به مَثَلها خواهم گشود،

و آنچه را که از آغاز جهان مخفی مانده است،

بیان خواهم کرد.»

شرح مَثَل علفهای سمّی

۳۶سپس عیسی جمعیت را ترک گفت و به خانه رفت. آنگاه شاگردانش نزد او آمدند و گفتند: «مَثَل علفهای سمّیِ مزرعه را برای ما شرح بده.»۳۷او در پاسخ گفت: «شخصی که بذر خوب در مزرعه می‌کارد، پسر‌انسان است.۳۸مزرعه، این جهان است؛ و بذر خوب، فرزندان پادشاهی آسمانند. علفهای سمّی، فرزندان آن شَرورند؛۳۹و دشمنی که آنها را می‌کارد، خودِ ابلیس است. فصل درو، پایان این عصر است؛ و دروگران، فرشتگانند.۴۰همانگونه که علفهای سمّی را جمع کرده در آتش می‌سوزانند، در پایان این عصر نیز چنین خواهد شد.۴۱پسر‌انسان فرشتگان خود را خواهد فرستاد و آنها هر‌چه را که در پادشاهی او باعث گناه می‌شود و نیز تمام بدکاران را جمع خواهند کرد۴۲و آنها را در کورۀ آتش خواهند افکند، جایی که گریه و دندان به دندان ساییدن خواهد بود.۴۳آنگاه پارسایان در پادشاهی پدر خود، همچون خورشید خواهند درخشید. هر‌که گوش دارد، بشنود.

مَثَل گنج پنهان و مروارید گرانبها

۴۴«پادشاهی آسمان همچون گنجی است پنهان در دل زمین که شخصی آن را می‌یابد، سپس دوباره پنهانش می‌کند و از شادمانی می‌رود و آنچه دارد، می‌فروشد و آن زمین را می‌خرد.

۴۵«همچنین پادشاهی آسمان مانند تاجری است جویای مرواریدهای گرانبها.۴۶پس چون مروارید بسیار باارزشی می‌یابد، می‌رود و آنچه دارد، می‌فروشد و آن مروارید را می‌خرد.

مَثَل تور ماهیگیری

۴۷«و باز پادشاهی آسمان مانند توری است که به دریا افکنده می‌شود و همهگونه ماهی داخل آن می‌گردد.۴۸هنگامی که تور پر می‌شود، ماهیگیران آن را به ساحل می‌کشند. سپس می‌نشینند و ماهیهای خوب را در سبد جمع می‌کنند، امّا ماهیهای بد را دور می‌اندازند.۴۹در پایان این عصر نیز چنین خواهد بود. فرشتگان خواهند آمد و بدکاران را از میان درستکاران بیرون خواهند کشید۵۰و آنها را در کورۀ آتش خواهند افکند، جایی که گریه و دندان به دندان ساییدن خواهد بود.»

۵۱سپس پرسید: «آیا همۀ این مطالب را درک کردید؟» پاسخ دادند: «بله!»۵۲عیسی فرمود: «پس، هر عالِمِ دین که دربارۀ پادشاهی آسمان تعلیم گرفته باشد، همچون صاحب‌خانه‌ای است که از خزانۀ خود چیزهای نو و کهنه بیرون می‌آورد.»

بی‌ایمانی مردم ناصره

مَتّی ۱۳:‏۵۴-۵۸ - مَرقُس ۶:‏۱-۶

۵۳چون عیسی این مَثَلها را به‌پایان رسانید، آن مکان را ترک گفت۵۴و به شهر خود رفته، در کنیسه به تعلیم مردم پرداخت. مردم در شگفت شده، می‌پرسیدند: «این مرد چنین حکمت و قدرتِ انجام معجزات را از کجا کسب کرده است؟۵۵مگر او پسر آن نجّار نیست؟ مگر نام مادرش مریم نیست؟ و برادرانش یعقوب و یوسف و شَمعون و یهودا نیستند؟۵۶مگر همۀ خواهرانش در میان ما زندگی نمی‌کنند؟ پس این چیزها از کجا به این مرد رسیده است؟»۵۷پس به نظرشان ناپسند آمد. امّا عیسی به آنان گفت: «نبی بی‌حرمت نباشد جز در دیار خود و خانۀ خویش!»۵۸و در آنجا به‌علت بی‌ایمانی ایشان، معجزات زیادی نکرد.

۱۴

قتل یحیای تعمیددهنده

مَتّی ۱۴:‏۱-۱۲ - مَرقُس ۶:‏۱۴-۲۹

۱در آن زمان آوازۀ عیسی به گوش هیرودیسِ حاکم رسید،۲و او به ملازمان خود گفت: «این یحیای تعمیددهنده است که از مردگان برخاسته و از همین‌روست که این قدرتها از او به‌ظهور می‌رسد.»

۳و امّا هیرودیس به‌خاطر هیرودیا که پیشتر زنِ برادرش فیلیپُس بود، یحیی را گرفته و او را بسته و به زندان انداخته بود.۴زیرا یحیی به او می‌گفت: «حلال نیست تو با این زن باشی.»۵هیرودیس می‌خواست یحیی را بکشد، امّا از مردم بیم داشت، زیرا یحیی را به پیامبری قبول داشتند.

۶در روز جشن میلاد هیرودیس، دختر هیرودیا در مجلس رقصید و چنان دل هیرودیس را شاد ساخت۷که سوگند خورد هر‌چه بخواهد به او بدهد.۸دختر نیز به تحریک مادرش گفت: «سر یحیای تعمیددهنده را همینجا در طَبَقی به من بده.»۹پادشاه اندوهگین شد، امّا به‌پاس سوگند خود و به احترام میهمانانش دستور داد تقاضای او برآورده شود.۱۰پس به‌دستور او سر یحیی را در زندان از تن جدا کردند۱۱و آن را در طَبَقی آوردند و به دختر دادند و او نیز آن را نزد مادرش برد.۱۲شاگردان یحیی آمدند و بدن او را برده، به خاک سپردند و سپس رفتند و به عیسی خبر دادند.

خوراک دادن به پنج هزار تن

مَتّی ۱۴:‏۱۳-۲۱ - مَرقُس ۶:‏۳۲-۴۴؛

لوقا ۹:‏۱۰-۱۷؛ یوحنا ۶:‏۱-۱۳

مَتّی ۱۴:‏۱۳-۲۱ - مشابه مَتّی ۱۵:‏۳۲-۳۸

۱۳چون عیسی این را شنید، در خلوت با قایق رهسپار مکانی دورافتاده شد. امّا مردم باخبر شده، از شهرهای خود پای پیاده در پی او رفتند.۱۴چون عیسی از قایق پیاده شد، جمعیتی بی‌شمار دید و دلش بر حال آنان به‌رحم آمده، بیمارانشان را شفا بخشید.

۱۵نزدیک غروب، شاگردان نزدش آمدند و گفتند: «اینجا مکانی است دورافتاده، و دیروقت نیز هست. مردم را روانه کن تا به روستاهای اطراف بروند و برای خود خوراک بخرند.»۱۶عیسی به آنان گفت: «نیازی نیست مردم بروند. شما خود به ایشان خوراک دهید.»۱۷شاگردان گفتند: «در اینجا چیزی جز پنج نان و دو ماهی نداریم.»۱۸عیسی گفت: «آنها را نزد من بیاورید.»۱۹سپس به مردم فرمود تا بر سبزه بنشینند. آنگاه پنج نان و دو ماهی را برگرفت و به آسمان نگریست و شکر به‌جای آورد. سپس نانها را پاره کرد و به شاگردان داد و آنان نیز به مردم دادند.۲۰همه خوردند و سیر شدند و از خرده‌های باقی‌مانده، دوازده سبدِ پر گرد آوردند.۲۱شمار خورندگان، به‌جز زنان و کودکان، پنج هزار مرد بود.

راه رفتن بر روی آب

مَتّی ۱۴:‏۲۲-۳۳ - مَرقُس ۶:‏۴۵-۵۱؛

یوحنا ۶:‏۱۵-۲۱

مَتّی ۱۴:‏۳۴-۳۶ - مَرقُس ۶:‏۵۳-۵۶

۲۲عیسی بی‌درنگ شاگردان را بر‌آن داشت تا در همان حال که او مردم را مرخص می‌کرد، سوار قایق شوند و پیش از او به آن سوی دریا بروند.۲۳پس از مرخص کردنِ مردم، خود به کوه رفت تا به تنهایی دعا کند. شب فرارسید و او آنجا تنها بود.۲۴در این هنگام، قایق از ساحل بسیار دور شده و دستخوش تلاطم امواج بود، زیرا بادِ مخالف بر آن می‌وزید.۲۵در پاس چهارم از شب، عیسی گام‌زنان بر روی آب به‌سوی آنان رفت.۲۶چون شاگردانْ او را در حال راه رفتن روی آب دیدند، وحشت کرده گفتند: «شبح است»، و از ترس فریاد زدند.۲۷امّا عیسی بی‌درنگ به آنها گفت: «دل قوی دارید. من هستم، مترسید!»

۲۸پِطرُس پاسخ داد: «سرور من، اگر تویی، مرا بگو تا روی آب نزد تو بیایم.»۲۹فرمود: «بیا!» آنگاه پِطرُس از قایق بیرون آمد و روی آب به‌سوی عیسی به‌راه افتاد.۳۰امّا چون توفان را دید، ترسید و در حالی که در آب فرو می‌رفت، فریاد برآورد: «سرور من، نجاتم ده!»۳۱عیسی بی‌درنگ دست خود را دراز کرد و او را گرفت و گفت: «ای کم‌ایمان، چرا شک کردی؟»۳۲چون به قایق برآمدند، باد فرونشست.۳۳سپس کسانی که در قایق بودند در برابر عیسی روی بر زمین نهاده، گفتند: «براستی که تو پسر خدایی!»

شفای بیماران در جِنیسارِت

مَتّی ۱۴:‏۳۴-۳۶ - مَرقُس ۶:‏۵۳-۵۶

۳۴پس چون به کرانۀ دیگر رسیدند، در سرزمین جِنیسارِت فرود آمدند.۳۵مردمان آنجا عیسی را شناختند و کسانی را به‌تمامی آن نواحی فرستاده، بیماران را نزدش آوردند.۳۶آنها از او تمنا می‌کردند اجازه دهد تا فقط گوشۀ ردایش را لمس کنند، و هر‌که لمس می‌کرد، شفا می‌یافت.



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 157
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی

داستان پادشاه و شاهزاده خانم

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

این داستان یک پادشاهی است که همه چیز دارد . قدرت دارد ،جمال دارد ، کمال دارد ، گنجهای عالم را دارد. ولی با اینکه همه اینها را دارد یک بیماری هم دارد . بیماری او هم این است که از زن خوشش نمی آید و اصلا دوست ندارد زنی را در نزدیکی خودش ببیندو حالت انزجار خاصی نسبت به زنان پیدا کرده بود که حتی از دیدن آنها و شنیدن اسمشان ناراحت می گشت .اطرافیان پادشاه که سرگشته و حیران این بیماری بودندبرای درمان این بیماری اطبا را دعوت می کنند و از همه دانشمندان می خواهند که علاجی برای این بیماری پیدا کنند ولی موفق نمی شوند . بعد از مدتی که درمان اطبا اثر نمی کند و از علم و دانش آنها نا امید می شوندبه سراغ جادوگران و دعا نویسان و رمالها می روند ولی اینها هم اثری نمی کند .

پس از مدتی که از این بیماری پادشاه می گذرد نه اینکه پادشاه درمان نمی شود بلکه اوضاع پادشاه بدتر شده و بیشتر از زنها متنفر می شود و برای همین دستور می دهد تا تمام زنان را از شهر بیرون کنند .(این رمز این است که دنیا امروزی اینگونه شده است . دنیا دارد از گوهر حوا خالی می شود . این را در سال 1317 اشپرینگلر و الیوت متوجه شدند اینها کسانی هستند که افول غرب را نوشتند اینها کم کم متوجه شدند که آن معنی و آن حقیقت حوا و آن عشق دارد از بین می رود و همه دارند سودا گر می شوند . حقوقی که خانمها گرفتند در این سالهای دراز ، حقوق زن بودن نبود بلکه حقوق مرد بودن بود . یعنی گفتند که حوا را بدهیم تا ما هم مرد باشیم . حق مرد بودن را گرفتند نه حق زن بودن و اینگونه بود که زنان گوهر عالی حوا و زن بودن را برای مرد شدن به مفتی از دست دادند)

حالا این پادشاه بیماری را گرفته که بیماری قرن است . حالا چه کسی این بیماری را درمان می کند ؟ یک هنرمند . در آن گیر و دار که همه ملول و غصه دار بودند و از درمان پادشاه عاجز شده بودند یک نقاشی وارد شهر می شود و از اهالی شهر سئوال می کند که در شهر چه خبر است ؟ چرا همه غصه دارند ؟ چرا همه ناراحتند؟ اهالی شهر هم داستان را برایش تعریف می کنند و از بیماری پادشاه برای او می گویند و از اینکه تمام زنان شهر را از شهر بیرون کرده است .

مرد نقاش با شنیدن داستان به اهالی شهر گفت شما غصه نخورید که من خودم این بیماری را معالجه می کنم . مردم شهر با تعجب نگاهی به نقاش کردند و گفتند که تو چگونه می توانی پادشاه را درمان کنی در حالیکه تمام اطبا و دانشمندان نتوانستند چنین کاری بکنند . مرد نقاش لبخندی زد و گفت : شما را کاری به این موضوع نباشد فقط شما مرا به حضور پادشاه ببرید بقیه کارها را خودم انجام می دهم . مردم شهر به نقاش گفتند که پادشاه اگر در نقاشیهای تو عکس زن ببیند سرت را از بدن جدا می کند مرد نقاش هم در جواب گفت: که نترسید من به او عکس زن نشان نمی دهم فقط به او عکس گل و بلبل و آهو و جنگل و درخت ومنظره و.... نشان می دهم وزن به او نشان نخواهم داد. هنگامی که نقاش شرط راقبول کرد او را به درگاه پادشاه بردند .

قبل از ورود مرد نقاش به بارگاه پادشاه ، پادشاه از انهایی که مرد را آورده بودند سئوال کرد که آیا به او گفته ایدکه در نقاشیهایش نباید از زن اثری باشد ،همه گفتند بله و فقط قرار است به شما منظره نشان بدهد . پادشاه اجازه وارد شدن به مرد را داد .

مرد نقاش همراه خودش یک آلبوم از نقاشیهای خودش را برای پادشاه آورده بود تا آنرا به پادشاه نشان بدهد . مرد نقاش تعدادی از نقاشیها را به پادشاه نشان داد و همینطور که آلبوم نقاشیهایش را ورق می زد ،در میان نقاشیها ، نقاشی یک شاهزاده خانم بسیار زیبا را نیز در وسط گل و گیاه و منظره قرار داده بودکه از زیبایی نظیر و مانند نداشت و عقل و هوش انسان را به یکباره می برد.(حالا لازم است اینجا یک پرانتز برای خواننده عزیز باز کنم و آن هم این است که شما فکر نکنید که شعرهای حافظ دلبری می کند . شما خیال نکنید که شعرهای حافظ صحبت بهارو گل و بلبل و منظره و .... است بلکه در وسط این گل و بلبل و .... یک نقاشی دیگری هست . وسط این منظره یک کسی هست که باید آنرا دید.(( رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ))اینها صحبت بهارو سبزه و ... نیست در این اشعار یک کسی پنهان است(( تا نقش تو در دیده ما خانه نشین شد......هر جا که نشستی چون فردوس برین شد ))پس باید همیشه آن نقاشی و آن عکس را در میان مناظر و طبیعت بیابیم و گرنه گمانی بیش نبردیم .)

پادشاه با دیدن عکس این شاهزاده خانم ناگهان بیهوش شد . با بیهوش شدن پادشاه همه نگران پادشاه شدند و هر کسی می خواست برای بهوش آوردن پادشاه کاری انجام بدهد نقاش با استفاده از ان شلوغی از اتاق خارج شد .

پادشاه را به هر زحمتی بود بهوش آوردند ، پس از مدتی که گذشت و حال پادشاه بهبود یافت و به خودش آمد از ملازمین خود سراغ نقاش را گرفت . زیر دستان پادشاه که در آن شلوغی متوجه خروج مرد نقاش نشده بودند در آن هنگام فهمیدند که نقاش رفته است . پادشاه که متوجه شده بود مرد نقاش رفته به افرادش دستور داد که نقاش هر جا که هست او را بیابند و او را نزد پادشاه ببرند وگرنه خودشان سرشان را به باد خواهند داد و اگردست خالی باز گردندپادشاه دستور خواهد داد که سر همه را قطع کنند .

زیر دستان شاه که فکر می کردند پادشاه قصد دارد سر نقاش را قطع کند با عجله از اتاق بیرون آمدند تا او را بیابند چون فکر می کردند که نقاش از ترس پادشاه فرار کرده است ولی هنگامی که از اتاق بیرون آمدند متوجه شدند که مرد نقاش بیرون اتاق نشسته است و منتظر آنهاست . مرد نقاش با دیدن انها پرسید که آیا پادشاه به هوش آمده است که آنها جواب مثبت دادند و به او گفتند که به دنبال تو می گردد و می خواهد سر تو را قطع کند و او را پیش شاه بردند .

هنگامی که مرد نقاش به حضور پادشاه رسید پادشاه ابتدا به او گفت که خیالت راحت باشد که با تو هیچ کاری ندارم و تو در امن و امان هستی . مرد نقاش به پادشاه نگاهی کرد و گفت این را میدانم . سپس پادشاه به نقاش گفت : اگر من تمام گنجهایی که دارم و یا تمام تاج و تخت و هفت اقلیمی که دارم را به تو بدهم بهای این یک نظری که من او را دیدم نمی شود . (واقعا هم همینطور است که اگر دو دنیا را به آدم بدهند به اندازه یک نظر او را دیدن نمی شود . تمام ثروت مولانا این بود که یک نظر او را دید . مردم می گویند که شمس در گوش مولانا چه گفت . هیچی نگفت بلکه به او نشان داد چون مولانا همه اینها را شنیده بود دیدنیها را به او نشان داد آوردش دم پنجره سماء و به او چیزهایی که شنیده بود را نشان داد(( پنجره ای شد سماء سوی گلستان دل.....چشم دل عاشقان بر سر آن پنجره))و(( گر صد هزار شخص تو را ره زند که نیست......از ره مشو به عشقی که آن است آن یکی))و(( خیال روی تو در هر طریق همره ماست))این چیزهایی بود که به مولانا نشان داد .)

پادشاه به مرد نقاش گفت که حالا بگو ببینم این عکس چه کسی است ؟ مرد نقاش طفره رفت و در جواب گفت:که این کسی نیست من همینطور که یک روز یک جا نشسته بودم همینطور قلم را برداشتم و یک چشم و ابرویی و زلفی برای خودم کشیدم . پادشاه که فهمید مرد نقاش طفره می رود به او گفت: که حرف اضافه نزن که این چشم و ابرو و زیبایی نمی تواند مال کسی نباشد و تو همینطوری این را کشیده باشی پس حقیقت را از من پنهان نکن و راستش را بگو . ( و این واقعا حقیقتی است مثلا مردم فکر می کنند که شعر سعدی مانند بقیه اشعار شاعرانی است که در مورد طبیعت صحبت کرده اند و شعر سعدی هم فقط از گل و بلبل و منظره صحبت می کند ،نمی دانند که این یک حقیقتی را دارد بیان می کند .شاعران امروزی خیال کردند که اگر ماه و خورشید و فلک و گل و بلبل را با هم جمع کنند این اسمش شعر می شود ،سعدی گفت:((من چشم بر تو، همگان گوش بر منند))به این دلیل مردم از شعر سعدی خوششان می آید چون چشم سعدی به او افتاده است .)

در ادامه پادشاه به مرد نقاش گفت این کسی نیست که تو ندیده باشی ( چون آنهایی که دیدند با آنهایی که ندیدند فرق می کنند در ادبیات در موسیقی در نقاشی در هنر آنها که او را دیدند آثارشان با آنهایی که ندیدند و در این زمینه ها کار کرده اند خیلی فرق می کند . کسانی که او را دیدند آثارشان همه مارک دارد مانند مولانا که گفت(( ما در نماز سجده به دیدار می بریم ))در حالی که آنهایی که ندیدند سجده به دیوار می برند ) به هر حال پادشاه به مرد نقاش گفت تو این را دیده ای و باید برای من تعریف کنی و بگویی این نقاشی چه کسی است؟ مرد نقاش که دید چاره ای ندارد گفت :حالا که اصرار داری برایت تعریف می کنم . این نقاشی یک شاهزاده خانمی است که در یک نقطه دور و در آن سوی کوه قاف زندگی می کند . پادشاه به مرد نقاش گفت: چقدر تا به آنجا راه است .مرد نقاش گفت : باید شش ماه برویم تا به او برسیم . پادشاه که از دیدار آن شاهزاده مست بود گفت: همین الان حرکت می کنیم .چون طالب شده بود ( طالب به کسی می گویند که عطری ، بویی و یا عکسی از خدا توسط یک صاحب نظر به او نشان داده شده باشد و او با دیدن آن به دنبالش راه می افتد حالا می خواهد شش ماه دیگر برسد و یا شش سال دیگر ، ولی طالب به حرکت در می آید .)

پادشاه به خدم و حشم دستور داد که آماده حرکت باشند و بعد به مرد نقاش گفت: حالا به عنوان هدیه چه چیز برای او ببریم؟ چه گنجی برای او ببریم ؟ چه طلا و جواهری به حضوراو ببریم ؟مرد نقاش لبخندی زد و گفت: این چیزهایی که تو می خواهی آنجا ببری ریگ بیابان است. این چیزها در آنجا زیاد است و ارزشی ندارند که حالا تو می خواهی به عنوان هدیه به آنجا ببری . پادشاه غصه دار شد و گفت: پس شرایط آن شاهزاده خانم چه چیزی هست ؟ من چه کاری انجام بدهم که او نظرش به من جلب بشود ؟ مرد نقاش در جواب گفت: برای رسیدن به او فقط یک راه وجود دارد و آن هم این است که تو فرصت داری که بیست سئوال در بیست روز از او بکنی که اگر او نتواند یکی از آنها را جواب بدهد تو می توانی او را به دست بیاوری و اگر هم تمام بیست سئوال تو را جواب بدهد تو دیگر راه برگشت نداری و در آنجا باید بمانی و یکی از نوکران درگاه او باشی و پادشاهی را فراموش کنی و در آنجا نوکری کنی . پادشاه با خودش گفت چه بهتر که آدم در بارگاه این شاهزاده خانم مستخدم و نوکر باشد حداقل یک گوشه نگاهی بعضی اوقات به ما می کند، هر چند که نتوانسته باشم او را بدست بیاورم .

بالاخره راه افتادند و پادشاهبه دانشمندانش دستور داد در همان ما بین راه بیست سئوال طرح کنند تا از آن شاهزاده خانم بپرسند ، و دانشمندان هم بیست داستان به صورت معما طرح کردند تا اینکه شاهزاده نتواند یکی از آنها را جواب بدهد و آنها بتوانند در محضر شاه رو سفید شوند و به پاداشی برسند و پادشاه هم به آن شاهزاده خانم برسد و زنان شهر هم بتوانند به شهر بازگردند .( حالا آن شاهزاده خانم رمز جمال الهی است مگر می شود سئوالی از او کرد که نتواند جواب بدهد ، هر جا در ادبیات شنیدید که دختر پادشاه چین بدانید که منظور همان خدا است چون وجه جمال خداوند را به دختر پادشاه چین تعبیر می کنند(( دیدم که ندیدی رخ آن دختر چینی.....از گردش او گردش این پرده نبینی؟ ))و یا(( تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او......من از سفر دراز خود عزم وطن نمی کنم)))

پس از شش ماه و یا شش سال بالاخره کاروان پادشاه به بارگاه آن شاهزاده خانم رسید. هنگام ورود پادشاه به آن بارگاه،پادشاه و اطرافیانشاز آن عظمت و جبروت آن بارگاه ،از تعجب دهانشان باز مانده بود و چون تا کنون چنین شوکتی را از کسی ندیده بودند ، غرق در حیرت مانده بودند و از آن همه شکوه و زیبایی از خود بی خود شده بودند و هیچکس حال خودش را نمی فهمید .

در حیاط آن قصر مردم زیادی جمع بودند و همه هم خواستار آن شاهزاده خانم بودند . تعدادی حالت شکست خورده داشتند و تعدادی هم منتظر نوبتشان بودند تا به دیدار آن شاهزاده خانم نائل شوند . پادشاه که پیش خودش فکر می کرد که چون پادشاه است و مقامی دارد لازم نیست منتظر بماند و هر وقت دوست داشت می تواند به حظور شاهزاده برسد به جلوی درب رفت و به نگهبان آنجا گفت: که بروید به شاهزاده خانم بگویید که خاقان بن خاقان بن خاقان بن...و سلطان بن سلطان بن سلطان بن...و همینطور القابش را می گفت آمده استو می خواهد شاهزاده خانم را ببیند . نگهبان پوز خندی به پادشاه زد و به پادشاه گفت: برو سر جایت بنشین وفضولی نکن و منتظر نوبتت باش که در اینجا این مقامهایی که گفتی ارزشی ندارد و باید منتظر اذن او باشی تا اجازه دخول به تو بدهد .( یک نکته ای را لازم است در میان داستان تذکر بدهم که معلوم است که حافظ هم برای دیدن این شاهزاده خانم رفته است چون می گوید(( در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند....... اقرار بندگی کن و اظهار چاکری))و او هم آن عظمت بارگاه را دیده است.)

پس از مدتی که پادشاه به انتظار نشست نوبتش شد و به حضور شاهزاده خانم شرفیاب شد، پادشاه با دیدنشاهزاده خانم از خود بی خودشد و از زمین و زمانبریده شد و چنان غرق درزیبایی و عظمت شاهزاده شده بود که تا مدتی هیچ چیزی را در اطرافش احساس نمی کرد و زمانی که شاهزاده از اوخواست که سئوالش را مطرح کند به خود آمد . پادشاه با خوشحالی که دقایقی دیگر با سئوالهای سختی که می پرسد و شاهزاده خانم نمی تواند جواب بدهد او را به دست می آورد سئوال اول را از او پرسید . شاهزاده خانم هم به سرعت به او جواب داد و پادشاه و دانشمندان او را به تعجب وا داشت . خلاصه آنکه نوزده روز اینکار ادامه پیدا کرد و شاهزاده خانم تمام سئوالات را جواب داد و کاروان پادشاه همه غمگین شده بودند چون هر سئوال و ترفندی که می زدند شاهزاده خانم به سرعت جواب می داد و عقل هیچکدام به جایی نمی رسید که چه سئوالی طرح کنند تا او نتواند جواب بدهد .

روز بیستم که شد پادشاه در گوشه ای برای خودش خلوت کرده بود ، او که آن همه زیبایی شاهزاده خانم را دیده بود و مبهوت زیبایی او شده بود دیگر نمی توانست دست از او بکشد و از طرف دیگر راهی هم پیدا نمی کرد تا او را به دست آورد و هر چه خود و دانشمندانش سعی کرده بودند سئوالی مطرح کنند که او نداند نتوانسته بودند .و از ناراحتی و غصه فقطبه ان فکر می کرد که چه سئوالی طرح کنم تا او نتواند جواب بدهد . هنگامی که در افکار و ناراحتیخودش غرقشده بود، ناگهان صدای یک سروش و هاتفیاو را به خود آورد که به اوآموزش داد چه سئوالی مطرح کند که شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد. پادشاه با شنیدن این صدا به خودش آمد و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .با خوشحالی بهدانشمندانش گفت: که دیگر نمی خواهد شما سئوالی طرح کنید سئوال آخر را خودم از او می پرسم . دانشمندان با تعجب نگاهی به او انداختند و با خود گفتند که ما با این همه دانش و علم نتوانستیم سئوالی بیابیم که شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد ان وقت پادشاه می خواهد چه سئوالی از او بکند که او نداند ؟

به هر حال روز بیستم به حضور شاهزاده خانم رفتند و شاهزاده از پادشاه خواست که سئوال آخر و بیستم را از او بپرسد . پادشاه لبخندی زد و شروع کرد به داستانی را تعریف کردن که در دیاری پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور بود و زنان را آدم حساب نمی کرد، تا اینکه آنها را از شهر بیرون کرد این ناراحتی ادامه داشت تا نقاشی امد و به او یک نقاشی نشان داد که داخل آن عکس یک شاهزاده خانمی بود که پادشاه عاشق او شد و برای رسیدن به آن باید یک سئوالی از اومی پرسیدکه او نتواند جواب بدهدو منبتوانم او را به دست بیاورم( در اصل داستان خودش را مطرح کرد) و حالا از شما این سئوال را دارم که من چه سئوالی از او بکنم که او نتواند جواب بدهد ؟

شاهزاده خانم با شنیدن این سئوال لبخندی می زند و شروع می کند به دست زدن برای پادشاه و با اینکار هلهله و شادی تمام قصر را بر می دارد و همه متوجه می شوند که کسی توانسته شاهزاده خانم را به دست آورد . چون اگر می خواست به این سئوال جواب بدهد که سئوال بعدی را نمی توانست جواب بدهد و اگر هم جواب نمی داد که این سئوال را جواب نداده بود( البته در این سئوال رمزی وجود دارد که در ادامه متوجه آن می شوید و گرنه مگر می شود سئوالی باشد که او نتواند جواب بدهد )

پس از این سئوال شاهزاده خانم به کنار شاهزاده آمد و هر دو دست به دست از قصر خارج شدند . در میان راه شاهزاده خانم چیزهایی برای پادشاه بیان کرد که پادشاه دهانش از تعجب باز ماند و آن از این قرار بود که این حوادث همه مانند یک تئاتر بوده و شاهزاده خانم خودش عاشق پادشاه بوده و آن نقاش را خودش به سراغ پادشاه فرستاده است تا جمال خودش را به پادشاه نشان بدهد، و آن هاتف و سروشی که به پادشاه یاد داد چه سئوالی را بپرسد تا شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد را خود شاهزاده خانم به سراغ پادشاه فرستاده بود و تمام آن قصه را شاهزاده خانم طراحی کرده بود تا به پادشاه برسد.

پادشاه که از آن همه مهربانی و خوبی در تعجب مانده بود از خود در تعجب شد که چگونه تا کنون پی به این همه خوبی و مهربانی نبرده است و ناراحت که این همه وقت را برای در کنار شاهزاده بودن از دست داده است . ولی شاهزاده خانم به او امیدواری داد و به او قول داد که این با هم بودن هیچ وقت پایان نمی پذیرد و همیشه باقی است . پادشاه عشق و علاقه ای که شاهزاده خانم به او داشت را باور کرد و برای همیشه در کنار او ماند و از آن همه لطف و صفا و مهربانیبرای همیشهاستفاده کرد .

حالا که داستان تمام شد اجازه بدهید من یک نتیجه گیری کوچکی از این داستان بکنم و آن این است که بعضی از ما فکر می کنیم که ما انسانها عاشق خدا هستیم و مثلا یک نمازی می خوانیم و او را ستایشی می کنیم و یا دعایی می خوانیم اینگونه عشق خودمان را نشان می دهیم ،این مانند آن طلا و جواهری می ماند که پادشاه می خواست برای شاهزاده ببرد که در برابر بارگاه او هیچ است در حالی که عشق خدا را شما مقایسه کنید با علاقه ای که ما نسبت به او داریم .او برای رسیدن به عشق خودش صدوبیست و چهار هزار پیامبر و نقاش برای ما فرستاده که عکس او را به ما نشان بدهند((صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم))و جالب اینجاست که هر چی نقاش می فرستد و خودش را به ما نشان می دهد و یا به قول معروف به ما تلفن می کند ما جواب او را نمی دهیم . این همه آیات و بینات را زده به دیوار، این همه شعور و این همه ظهور و شواهد را به ما نشان داده است و چرا ما آدمها به او شک می کنیم تمام عالم گواه عظمت اوست و((زهی نادان که او خورشید تابان ...... به نور شمع جوید در بیابان))فهمیدیم که او عاشق ما است و پیامبران و هنرمندان را برای ما می فرستد که عکس او را به ما نشان بدهند، و ما بفهمیم همه چیز او است(( به بهانه های شیرین، به ترانه های رنگین.....ز من آفرید یک دم ، مه خوب خوش لقا را))خدا به نقاشانش گفت که بروید به مردم بگویید که به پیش من بیایند((تعالو قل تعالو قل تعالو گفت حق.....ما به جرگه حق تعالان می رویم)). پس متوجه شدیم که او دائم دارد از ما دلبری می کند تا پیش او برویم و در کنار او باشیم و هیچ کاری هم در دنیا بهتر از دلبری نیست و این بهترین کار است .مثلا سعدی که این همه دلبری می کند برای این است که خودش می گوید((نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم...... نامت را اندر دهن پیر و جوان اندازم)). تمام کار پیامبران و دانشمندان و هنرمندان همین بوده است که برای او دلبری کنند پس به خودمان بیاییم و قدر این عشق الهی را بدانیم و ما هم عاشق او باشیم و کمی از عشق او را جواب بدهیم که در اصل با عشق به او خودمان را نجات می دهیم و اینها تمامش بهانه رسیدن به اوست .



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 182
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 14 صفحه بعد