نوشته شده توسط : حسینی
بهترین دوبیتی های رهی معیری هزار شکر که از رنج زندگی آسود وجود خسته و جان ستم کشیده من به روی تربت من برگ لاله افشانید به یاد سینه خونین داغ دیده من جز کوی تو جای من آواره ندارم جولانگه برق است ولی چاره ندارم یک جلوه کند ماه در آیینه صد موج جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است چو برق میروی از آشیان ما به کجا؟ نوای دلکش حافظ کجا و نظم رهی ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است بر کلبه رویش هما سایه فکنده است از خانه دل مهر تو روشنگر جان شد این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم زلق بی آرام او از آه من آید به رقص شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 134
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
زنده یاد رهی معیری : ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 62
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
شعر آمدن بهار از شاعر پرآوازه رهی معیری نو بهار آمد و گل سرزده، چون عارض یار ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار زلف سنبل، شده از باد بهاری درهم چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 62
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
شعر بنفشه سخنگوی از رهی معیری بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من به جعد آن نکند کاروان دل منزل به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب گل از نظاره رویت دریده پیراهن که عارض تو بود از شکوفه یک خروار که طره تو بود از بنفشه یک خرمن بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت که از زمانه بهاری و از بهار چمن نهفته آهن در سنگ خاره است ترا درون سینه چونگل دلی است از آهن اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی بیاد موی تو مهمان آب دیده من بنفشه های من از من ترا پیام آرند تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 62
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
یاد ایام - از بهترین شعرهای رهی معیری زنده یاد رهی معیری : ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم در ميان لاله و گل آشياني داشتم گرد آن شمع طرب مي‌سوختم پروانه‌وار پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم آتشم بر جان ولي ازشكوه لب خاموش بود عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم چون سرشك از شوق بودم خاكبوس در گهي چون غبار از شكر سر بر آستاني داشتم در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم درد بي عشقي زجانمبرده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جاني داشتم بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش نغمه‌ها بودي مرا تا هم زباني داشت

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 65
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
شد خزان گلشن آشنايي باز هم آتش به جان زد جدايي عمر من اين گل. طي شد بهر تو ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي با تو وفا كردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداري با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر ووفايي نوگل گلشن جورو جفايي از دل سنگت...آه دلم از غم خونين است روش بختم اين است از جام غم مستم دشمن مي پرستم تا هستم تو مست ازمي به چمن چون گل خندان از مستي بر گريه من با دگران در گلشن نوشي مي من ز فراقت ناله كنم تا كي؟ تو و اين چون ناله كشيدن ها من و گل چون جامه دريدنها ز رقيبان خواري ديدنها دلم از غم خون كردي جه بگويم چون كردي دردم افزون كردي برو اي از مهر و وفا عاري برو اي عاري ز وفاداري كه شكستي چون زلفت عهد مرا دريغ و درد از عمرم كه در وفايت شد طي ستم به ياران تا چند جفا به عاشق تا كي؟ نمي كني اي گل يكدم يادم كه همچو اشك از چشمت افتادم گرچه ز محنت خوارم كردي با غم و حسرت يارم كردي مهر تو دارم باز بكن اي گل با من هرچه تواني ناز رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 68
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
همچو شمع از آتش دل زنده‌ایم زنده یاد رهی معیری : آنکه جانم شد نوا پرداز او می سرایم قصه ای از ساز او ساز او در پرده گوید رازها سر کند در گوش جان آوازها بانگی از آوای بلبل گرم تر وز نوای جویباران نرمتر نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است لیک دراین ساز سوزی دیگر است آنچه آتش با نیستان می کند ناله او با دلم آن می کند خسته دل داند بهای ناله را شمع داند قدر داغ لاله را هر دلی از سوز ما آگاه نیست غیر را در خلوت ما راه نیست دیگران دل بسته جان و سرند مردم عاشق گروهی دیگرند شرح این معنی ز من باید شنید راز عشق از کوهکن باید شنید حال بلبل از دل پروانه پرس قصه دیوانه از دیوانه پرس من شناسم آه آتشناک را بانگ مستان گریبان چاک را چیستم من؟ آتشی افروخته لاله‌ای از داغ حسرت سوخته شمع را در سینه سوز من مباد در محبت کس به روز من مباد سودم از سودای دل جز درد نیست غیر اشک گرم و آه سرد نیست خسته از پیکان محرومی پرم مانده بر زانوی خاموشی سرم عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت نغمه شادی مرا از یاد رفت گر چه غم درسینه خاکم برد ساز محجوبی بر افلاکم برد شعله ای چون وی جهان افروز نیست مرتضی از مردم امروز نیست جان من با جان او پیوسته است زانکه چون من از دو عالم رسته است ما دوتن در عاشقی پاینده ایم همچو شمع از آتش دل زنده‌ایم

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 62
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
رباعی قشنگ از رهی معیری رباعی قشنگ از رهی معیری بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم بنشست ز دوریت به خون مردم چشم افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک در چشم منی عزیز چون مردم چشم

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 78
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما رهی معیری : سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟ زناله سحر و گریه شبانه ما چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است زسوز سینه بود گرمی ترانه ما چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی که برق ، خنده کنان سوخت آشیانه ما

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 58
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی رهی معیری : چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 55
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()