نوشته شده توسط : حسینی
شعری از رهی معیری رهی معیری: تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل که م ی بگرمی آغوش یار باید و نیست درون آتش از آنم که آتشین گل من مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست بسرد مهری باد خزان نباید و هست به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟ که روز وصل دلم را قرار باید و نیست شعر از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 81
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
شهریار / گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا سید محمد حسین شهریار

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 53
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
معروف ترین و بهترین شعر استاد شهریار علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد آشنا را» ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا سید محمد حسین شهریار

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 54
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
استاد شهریار / یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی بابی انت و امّی گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی بابی انت و امّی تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات علی ای قبله حاجات گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی بابی انت و امّی گویی آن فاجعه ی دشت بلا هیچ نبوده است درِ این غم نگشوده است سینه ی هیچ شهیدی نخراشیده به سمّی بابی انت و امّی حق اگر جلوه ی با وجه أتَمّ کرده در انسان کان نه سهل است و نه آسان به خود حق که تو آن جلوه ی با وجه أتَمّی بابی انت و امّی منکِر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل کر و کور است و عزازیل با کر و کور چه عیدی و چه غدیریّ و چه خُمّی بابی انت و امّی در تولا هم اگر سهو ولایت!چه سفاهت اُف بر این شَمّ فقاهت بی ولای علی و آل، چه فقهی و چه شمّی! بابی انت و امّی تو کم و کیف جهانیّ و به کمبود تو دنیا از ثَری تا به ثریّا شَر و شور است و دگر هیچ نه کیفیّ و نه کمّی بابی انت و امّی آدمی جامع جمعیت و موجود أتَمّ است گر به معنای أعَمّ است تو بِهین مظهر انسان و به معنای أعمّی بابی انت و امّی چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم پس به ذریه عالم جز شما مهدِ نبوت نبُوَد چیز مهمی بابی انت و امّی عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم منکرت مستحق ذَم وز تو بیگانه نیرزد نه به مدحی و نه ذمّی بابی انت و امّی بی تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان شده بازیچه ی شیطان این چه بوزینه که سرها همه را بسته به ذمّی بابی انت و امّی لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیا همه طوفان همه دریا چه کند با تو که چون صخره ی صمّا و بابی انت و امّی یا علی خواهمت آن شعشعه ی تیغ زرافشان هم بدو کفر سرافشان بایدم این لَمَعان دیده، ندانم به چه لِمّی بابی انت و امّی از : استاد شهریار برچسب‌ها: شهریار

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 47
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
شعر عاشورایی علی اصغر از استاد شهریار استاد شهریار : گشودی چشم ، در چشم من و رفتی به خواب اصغر خداحافظ ، خداحافظ ، بخواب اصغر بخواب اصغر بدست خود به قاتل دادمت ، هستم خجل اما ز تاب تشنگی آسوده ‌ای از التهاب اصغر به شب تا مادرت گیرد به بر قنداقه خالیت بگریند اختران شب ‌ها به لالای رباب اصغر کبوتر گو به نسوان مدینه با پر خونین خبر کن آنچه بو بردند از وای غراب اصغر تو با رنگ پریده غرق خون ، دنیا به من تاریک کجا دیدی شب آمیزد، شفق با ماهتاب اصغر برو سیراب شو از جام جدّّت ساقی کوثر که دنیا و سرآبش را ندیدی جز سراب اصغر گلوی تشنه ی بشکافته ، بنمای با زهرا بگو کز زهر پیکانها به ما دادند آب اصغر الا ای غنچه نشکفته پژمرده ، بهارت کو؟ چه در رفتن به تاراج خزان کردی شتاب اصغر خراب از قتل ما شد خانه دین مسلمانان که بعد از خانه دین هم ، جهان بادا خراب اصغر عمو سقای عاشورا ، خجالت دارد از رویت که بی دست از سر زین شد نگون پا در رکاب اصغر به چشم شیعیانت اشک حسرت یادگار توست بلی در شیشه ماند یادگار از گل، گلاب اصغر الا ای لاله خونین چه داغی آتشین داری جگرها می کنی –تا دامن محشر کباب اصغر تو آن ذبح عظیم استی که قرآن شد بدو ناطق الا ای طلعت تأویل آیات کتاب اصغر خدا چون پرسد از حق رسول و آل در محشر نمیدانم چه خواهد داد؟ این امت جواب اصغر زیارت خواهد و فیض شفاعت «شهریار» از تو دعای شیعیان کن از شفاعت مستجاب اصغر

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 49
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران (شهریار) از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران میروم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما نبود دیده کوته نظران دل چون آینه اهل صفا می شکنند که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران دل من دار که در زلف شکن در شکنت یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران ره بیداد گران بخت من آموخت ترا ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن کاین بود عاقبت کار جهان گذران شهریارا غم آوارگی و دربدری شورها در دلم انگیخته چون نوسفران شهریار

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 48
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام / استاد شهریار گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام شیوه تازه ای از مبتذلی ساخته ام گر چو چشمش به سپیدی زده ام نقش سیاه چون نگاهش غزل بی بدلی ساخته ام شکوه در مذهب درویش حرامست ولی با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام ادب از بی ادب آموز که لقمان گوید از عمل سوخته عکس العملی ساخته ام می چرانم به غزل چشم غزالان وطن مرتعی سبز به دامان تلی ساخته ام شهریار از سخن خلق نیابم خللی که بنای سخن بی خللی ساخته ام شهریار

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 44
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
شعر انس و جن استاد شهریار با ترجمه فارسی بار الاها سن بیزه وئر بو شیاطین دن نجات اینسانین نسلین کسیب ، وئر اینسه بو جین دن نجات بیزدن آنجاق بیر قالیرسا ، شیطان آرتیب مین دوغوب هانسی رؤیا ده گؤروم من ، بیر تاپا مین دن نجات بئش مین ایلدیر بو سلاطینه گرفتار اولموشوق دین ده گلدی ، تاپمادیق بیز بو سلاطین دن نجات بیر یالانچی دین ده اولموش شیطانین بیر مهره سی دوغرو بیر دین وئر بیزه وئر بو یالان دین دن نجات هر دعا شیطان ائدیر ، دنیا اونا آمین دئییر قوی دعا قالسین ، بیزه سن وئر بو آمین دن نجات ارسینی تندیرلرین گوشویلاریندا اویناییر کیمدی بو گودوشلارا وئرسین بو ارسیندن نجات یا کرم قیل ، کینلی شیطانین الیندن آل بیزی یا کی شیطانین اؤزون وئر بیرجه بو کین دن نجات اؤلدورور خلقی ، سورا ختمین توتوب یاسین اوخور بار الاها خلقه وئر بو حوققا یاسین دن نجات دینه قارشی ( بابکی – افشینی ) بیر دکان ائدیب بارالاها دینه ، بو بابکدن ، افشین دن نجات ( ویس و رامین ) تک بیزی رسوای خاص و عام ائدیب ویس ده اولساق ، بیزه یارب بو رامین دن نجات شوروی دن ده نجات اومدوق کی بیر خئیر اولمادی اولماسا چای صاندیقیندا قوی گله چین دن نجات من تویوق تک ، اؤز نینیمده دوستاغام ایللر بویو بیر خوروز یوللا تاپام من بلکی بو نین دن نجات « شهریارین » دا عزیزیم بیر توتارلی آهی وار دشمنی اهریمن اولسون ، تاپماز آهین دن نجات ترجمهٔ فارسی : بار خدایا تو ما را از چنگ این شیاطین نجات بده نسل انسان را بریده : انسان را از چنگ این جن نجات بده از ما اگر یکی می ماند ، شیطان هزار می زاید و اضافه می شود در کدام رویا می توانم ببینم ، که یک از چنک هزار نجات یابد پنج هزار سال است که گرفتار این سلاطین شده ایم دین هم آمد ، از چنگ سلاطین نجات پیدا نکردیم یک دین دروغین هم یکی از مهره های شیطان شده است دینی حقیقی به ما بده ، ما را از این دین دروغین نجات بده هر دعائی که شیطان می کند ، دنیا آمین می گوید بگذار دعا بماند ، تو به ما را از چنگ آمین نجات بده کارد ( تنورشان ) داخل کوزه شان می رقصد کیست که این کوزه ها را از چنگ کارد تنور نجات دهد یا کرم کن ، از چنگ شیطان کینه توز نجاتمان بده یا که خود شیطان را از چنگ این کین نجات بده مردم را می کشد ، سپس برایش ختم گرفته و یاسین می خواند بار خدایا خلق را از چنگ این یاسین و حقه نجات بده در مقابل دین ( بابک و افشین ) را بهانه قرار داده بار خدایا دین را ، از چنگ ( بهانه ) بابک و افشین نجات بده مانند ( ویس و رامین ) ما را رسوای خاص و عام کرده است ویس هم باشیم ، یارب ما را از چنگ رامین نجات بده امید نجات از شوروی داشتیم که خیری ندیدیم یکباره بگذار در صندوقچه چای از کشور چین نجات بیاید من مانند مرغی ، سالهاست که در لانه خود زندانیم خروسی بفرست تا بلکه از این زندان نجات یابم عزیز من « شهریار » هم آهی پر اثر دارد دشمنش اهریمن هم باشد نمی تواند از آه او نجات یابد محمد حسین شهریار

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 48
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی
وداع جالب شهریار از حافظ از زبان استاد شهریار به تودیع تو جان می خواهد از تن شد جدا حافظ به جان کندن وداعت می کنم حافظ خداحافظ ثنا خوان توام تا زنده ام اما یقین دارم که حقّ چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما به انعام تو شایستن نه حدّ هر گدا حافظ به روی سنگ قبر تو نهادم سینه ای سنگین دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ در اینجا جامه ی شوقی قبا کردن نه درویشی است تهی کن خرقه ام از تن که جان باید فدا حافظ تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ مگر دل می‌کَنم از تو بیا مهمان به راه انداز که با حسرت وداعت می کنم حافظ خداحافظ

:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 50
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسینی

شهریار : روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من رو به حریم کعبه لطف اله کردنست گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست بوسه تو به کام من کوه نورد تشنه را کوزه آب زندگی توشه راه کردنست خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست شهریار



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 47
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()