نوشته شده توسط : حسینی
داستان پادشاه یهود و مسیحیان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . سالها پیش در سرزمین دوری، پادشاه یهودی ستمگری زندگی می کرد که با عیسویان بسیار دشمن بود و نصرانیان را سخت شکنجه می کرد و می کشت. آن دوران ، دوران عیسی مسیح بود . یعنی دوره پیامبری آن حضرت بر قرار بود و مردمان دسته به دسته به دین او می گرویدند . هر چند که دین عیسی هم همان دین موسی بود و این دو فقط در زمان با هم فرق می کردند . در حقیقت ، عیسی جان موسی بود و موسی ، جان عیسی. زیرا پیامبران جملگی از یک گوهرند و هیچ فرقی میان آنان نیست . (در اینجا بر خودم لازم دیدم که نکته ای کوتاه را برای خوانندگان عزیز باز گو کنم . حقیقت باطنی انبیاء یکی است ، هر چند که در تعداد و صورت زیاد هستند . چنانکه در آیه هشتاد و چهار سوره آل عمران آمده است :(( بگو به خدا ایمان آوردیم و بدانچه بر ما فرو آمده و بدانچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط فرود آمده و بدانچه بر موسی و عیسی نازل شده و بدانچه بر پیامبران نازل گشته است. ما هیچ فرقی میان آنان نمی گذاریم و بدان گردن نهاده ایم .)) پس وحدت نوری انبیا و اولیا در نزد اهل خدا امری روشن است .) آن پادشاه یهودی به خاطر امیال نفسانی و اغراض شیطانی که داشت توجهی به این قضیه نداشت و از نظر او اینها دو دین بودند و دین مسیحی را قبول نداشت و برای او فقط یک دین وجود داشت و آن هم فقط یهود بود وهر کس غیر از دین یهود داشته باشد او باید کشته می شد . برای همین دستور داد که هر کس که بر دین عیسی ایمان آورد باید کشته شود و تمام پیروان عیسی باید در سراسر سرزمین پادشاهی او از بین بروند . بر اساس همین دستور تعداد زیادی از عیسویان را به بالای دار بردند و هر که دین خودش را هویدا می کرد مامورین پادشاه او را به چوبه دار می اویختند . این ماجرا دامه داشت وسبب شد که تعداد زیادی از پیروان مسیح از بین رفتند . پیروان عیسی که دیدند اگر کشتار بر همین منوال ادامه داشته باشد دیگر از آنها کسی باقی نخواهد ماند که دین عیسی را ترویج کند ، تصمیم گرفتند که از این به بعد دین خود را پنهان کنند ودیگر آشکارا به امور مذهبی خود نپردازند ، تا از مرگ رهایی یافته و پایه های دین جدیدشان که هنوز به قدرت لازم نرسیده است از بین نرود . برای همین پس از مدتی دیگر کسی ابراز نمی کرد که بر دین مسیح است و ماموران پادشاه نیز دیگر کسی را نیافتند تا کشتار کنند . ولی عیسویان در خانه های خویش به عبادت خویش مشغول بودند و در نهان به تبلیغ دین خویش می پرداختند و این وضع مدتی ادامه داشت بطوری که دوباره بر تعداد پیروان دین مسیح اضافه می شد و از دست افراد پادشاه نیز کاری بر نمی آمد . پادشاه یهود وزیری بسیار مکار داشت که او را با شیطان مقایسه می کردند و این وزیر نیز مانند پادشاهش از مسیحیان متنفر بود و در همه حال در فکری بود تا ریشه آنها را کاملا قطع کند . طوری تنفر شدید بر وزیر مکار مستولی شده بود که مانند خوره تمام وجود او را گرفته بود و فقط در فکر ضربه زدن به مسیحیان بود . برای همین هنگامی که پادشاه او را برای مشورت در این موضوع دعوت کرد به سرعت خویش را به پادشاه رساند تا از تصمیمات او آگاه شود . پادشاه وضع کنونی را برای او توضیح داد و گفت دیگر مسیحی در سرزمین ما یافت نمی شود و اگر هم هست دیگر جرات نمی کنند از دین خود صحبت کنند . وزیر مکار پادشاه که این جملات را شنید مقداری اندیشه کرد و به پادشاه گفت که این پنهان کردن دین برای ما خوب نیست و آنها دارند همان کاری که قبلا اشکارا انجام می دادند حالا بصورت پنهانی انجام می دهند و اگر بر همین منوال بگذرد دیر زمانی طول نمی کشد که بر تعداد آنها افزوده می شود و زیاد از این زمان دور نیست که بر پادشاه شورش کنند و دردسر درست کنند . و اینگونه عمل کردن نیز درست نیست که اندک اندک آنها را کشت و نابود کرد و باید برای آنها یک فکر اساسی کرد تا برای همیشه از دست آنها راحت شد . پادشاه که دیگر کلافه شده بود و عقلش به جایی قد نمی داد با عجزی تمام از وزیر مکار خود خواست که خیلی سریع فکری برای این قائله بکند تا این موضوع هر چه زودتر تمام بشود و پادشاه زودتر از دست مسیحیان خلاص شود . وزیر که عجز پادشاه را دید بسیار خوشحال شد که حالا می تواند ضربه نهایی خود را به مسیحیان بزند . برای همین از پادشاه یک هفته وقت خواست تا بتواند نقشه ای عالی بکشد تا بتواند بطور کامل از دست مسیحیان راحت شود و پادشاه نیز به این امر رضایت داد . پس از یک هفته وزیر به قصر پادشاه بازگشت و برای پادشاه از نقشه اش گفت . او به پادشاه گفت : که باید او را بازداشت کند و بسیار شکنجه کند . مامورین پادشاه هنگام شکنجه دست مرا قطع کنند و گوشم را ببرند بینی ام را بشکنند . و در اینکار هیچ مراعات حال مرا نکنند و پس از اینکه حسابی مرا شکنجه دادند باید همه جا جار بزنند که وزیر پادشاه را برای اینکه مسیحی بوده و دین خود را تا کنون پنهان کرده است را پس از شکنجه بسیار در فلان روز در یک جای پر جمعیت ، قصد دار زدن دارند تا برای دیگران درس عبرت شود که از دین عیسی بازگردند و بدانند که پادشاه با مسیحیان چه می کند حتی اگر آن فرد وزیر او باشد . هنگامی هم که خواستند مرا دار بزنند چند نفر از نزدیکان پادشاه برای شفاعت به جلو می آیند و بخاطر زحماتی که من در این مدت برای پادشاه انجام داده ام از پادشاه تقاضای عفو مرا می کنند و شما هم پس از کلی التماسی که آنها می کنند مرا عفو می کنی و به سرزمینی دور که در ان مسیحیان بیشتری زندگی می کنند تبعید می کنید . از آنجا به بعدش هم پادشاه به عهده من بگذارد تا ببیند چگونه ریشه عیسویان را از بین خواهم برد . پادشاه ابتدا با شنیدن این نقشه چشمهایش گرد شد و باور نمی کرد که وزیرش بخواهد داوطلبانه اینکار را بکند ، ولی وقتی جدیت و اصرار وزیر مکار خویش را دید تن به اینکار داد و دستور داد همانگونه که وزیر گفته بود آن بلاها را بر سرش آورند . این ماجرا اینقدر وحشتناک بود که هر کس چهره وزیر را در پای چوبه دار می دید ، آن همه شقاوت قبلی او را فراموش می کرد و برای او دلسوزی می کرد . خلاصه نقشه به خوبی انجام شد و وزیر پس از رهایی از چوبه دار خودش را به آن قسمتی که مسیحیان در آن زندگی می کردند رساند و خودش را یک مسیحی واقعی جلوه داد . و به آنها گفت من در نهان به پیروان مسیح کمک می کردم ولی در آخر پادشاه پی به راز من برد و این بلا را بر سر من آورد . اگر حالا کمک حضرت عیسی و لطف او نبود الان زنده نبودم . مردم ساده که حالا وزیری را در برابر خودشان می دیدند که قبلا از مقربان درگاه پادشاه بوده و حالا یکی از منفورین پادشاه است از پایداری او در برابر شکنجه های پادشاه حیرت زده شدند و این را به پای ایمان قوی او گذاشتند . برای همین دسته دسته پیروان مسیح بودند که از اطراف برای دیدن وزیر به آن شهر می آمدند و از او می خواستند که آنها را موعظه کند . و از او می خواستند که اسرار دین عیسی را برای آنها بشکافد و از احکام دین مسیح بگوید . پس از مدتی کوتاه وزیر مکار دارای پیروان بسیاری شد که از اطراف دنیا برای دیدن او به آن شهر می آمدند . وزیر هم به ظاهر احکام شرع را برای آنها توضیح می داد ولی در نهان دائم در این فکر بود که هر چه زودتر نقشه خویش را عملی کند .((او به ظاهر ، واعظ احکام بود.....لیک، در باطن صفیر و دام بود )) وزیر مکار آنقدر در اجرای نقشه اش مصمم بود که برای فریب عمومی دست به اخلاص زده بود و بر خود ریاضت می داد و احکام دین عیسی را به دقت انجام میداد . مردم نیز که اینگونه او را می دیدند هر روز اعتمادشان بر او افزوده می شد و کار به جایی رسید که او را نایب عیسی بر روی زمین می دانستند و هر چه او می گفت مانند نصایح عیسی بر گوش می گرفتند و عمل می کردند . وزیر اینکار را تا شش سال انجام داد بصورتی که تمام مسیحیان او را مانند جان دوست داشتند و فرمانهای او را از جان و دل می پذیرفتند . پادشاه نیز که دیگر صبرش طاق شده بود ، پنهانی به وزیر خبر داد که دیگر خسته شده است و باید هر چه زودتر وزیر نقشه خود را عملی کند . چون حالا دیگر بر پیروان مسیح افزوده شده است و هر لحظه امکان شورش آنها هست و باید هر چه زودتر جلوی آنها را گرفت . قوم عیسی در آن زمان برای رهبری مذهبی خود دوازده پیشوا داشتند که هر کدام دارای فرقه خاصی بود و هر فرقه از پیشوای خودش پیروی می کرد . بعد از آنکه وزیر آمد آن دوازده پیشوا نیز جزء مریدان وزیر شده بودند . جمله عیسویان به گفتار آراسته آن وزیر اعتماد داشتند و هر چه او امر می کرد و می گفت، آنان اطاعت می کردند . پیشوایان نیز چنان به آن وزیر پر تزویر دل بسته بودند که اگر به آنها می گفت بمیرید ، جملگی می مردند . بعد از رسیدن پیغام پنهانی پادشاه به وزیر ، او تصمیم گرفت که نقشه خود را عملی کند و ضربه نهایی را به مسیحیان بزند . برای اجرای نقشه خویش به همه مریدان خویش اعلام کرد که به قصد اخلاص و ریاضت بیشتر می خواهد به تنهایی در غاری به تزکیه بیشتر بپردازد و نمی خواهد کسی مزاحم او بشود . پیروان که دیدند چاره ای ندارند ، قبول کردند و وزیر را در غاری که به عبادت مشغول بود تنها گذاشتند . وزیر پس از تنهایی ، دوازده طومار آماده کرد که هر کدام به اسم یکی از دوازده پیشوا بود و در هر کدام مطالبی نوشت که با دیگری فرق داشته باشد تا آنها را به آن دوازده پیشوا بدهد . در یکی توبه را شرط اول ایمان دانست ، در یکی دیگر امر به معروف و نهی از منکر را رکن ایمان دانست ، در آن یکی توکل را واجب بر همه چیز دانست ، در یکی گفت که دنیا و هر چه در آن هست جبر است و انسان اختیار ندارد ، در طوماری دیگر گفت که همه چیز بر اختیار است و انسان هر کاری می کند دارای اختیار است ، و همین گونه هر طوماری را در مخالفت با طوماری دیگر آماده کرد . مدتی بر همین منوال گذشت تا اینکه پیروان از غیبت طولانی او نگران شدند و به دهنه غار آمدند و از او خواستند که ترک تنهای کند و به میان آنها بر گردد که آنها به او نیاز دارند و در نبود او کسی نیست که به آنها راهنمایی کند . ولی وزیر قبول نکرد و به آنها گفت که نمی تواند دیگر صحبت کند و باید برای همیشه از دنیا کناره گیری کند . با این صحبتها پیروان به گریه افتادند و بر سرو صورت می کوبیدند و باز اصرار می کردند که به جمع مریدان باز گردد و وزیر نیز دوباره قبول نمی کرد و به آنها می گفت که عیسی از او خواسته که دیگر نباید موعظه کنی و باید تا اخر عمر تنها باشی . خلاصه اینکه از پیروان و مردم اصرار بود و از وزیر دلیل برای اینکه دیگر نمی تواند در بین مردم باشد . به هر زحمتی بود وزیر توانست به مردم بقبولاند که در تنهایی باشد و برای اینکه دیگر نمی توانست در بین آنها باشد از دوازده پیشوای دین مسیحیت خواست که هر کدام به تنهایی به نزد او بیایند تا او آخرین صحبتهای خویش را با آنها بکند . پیشوایان که دیدند چاره ای ندارند قبول کردند و هر کدام به تنهایی به حضور او آمدند . وزیر با حضور هر کدام از پیشوایان به آنها یکی از دوازده طوماری را که آماده کرده بود را می داد و در مورد آن طومار توضیحاتی می داد و سپس به هر پیشوا می گفت که تو جانشین من هستی و پس از مرگ من تو تنها کسی هستی که لیاقت داری بر دیگران رهبر و پیشوا باشی . این را هم به آنها می گفت که هر کسی غیر از تو این ادعا را کرد بدان که کذب محض است و می خواهد در مقابل دین عیسی و خدا بایستد ، پس آگاه باش که هر کس چنین ادعا کرد سریع نابودش کن و نگذار زنده بماند که باعث تفرقه می شود . در آخر نیز به آنها تذکر می داد که تا قبل از مرگ من این موضوع را با کسی مطرح نکن و در پیش خود مانند یک راز پنهان نگهدار . به این ترتیب با هر دوازده پیشوا دیدار کرد و این وعده را به آنها داد که خودشان را برای بزرگی بر امت مسیح آماده کنند و آنها هم از همه جا بی خبر در فکر رهبری مردم در آینده بودند . پس از اینکه وزیر تمام کارهایش را آماده کرد و فتنه ای که آماده کرده بود را به اجرا گذاشت از آنها خواست با پیروانشان آنجا را ترک کنند تا او بتواند به عبادت مشغول باشد . وزیر پس از چند روز که به ظاهر عبادت کرد ، با نیرنگی که بکار برد خود را کشت بگونه ای که دیگران فکر کردند روح او را خداوند قبض کرده و پیش خود برده است . وزیر با نابود کردن خودش آخرین ضربه را به مسیحیان زد و آنها که فکر می کردند بزرگترین جانشین عیسی را از دست داده اند در اندوه فرو رفتند . برای مراسم وزیر ، مردم دسته دسته از اقصی نقاط دنیا می آمدند تا هم تبرکی با جنازه او بکنند و هم با او وداع کنند . خیل عظیمی از مردم در شهر جمع شدند و همه بر سرو روی خود زنان ، او را به سوی مقبره با شکوهی بردند که برای او آماده کرده بودند . شهر در اندوه کاملی فرو رفته بود و همه جا به رنگ سیاه در آمده بود. بسیاری از مردم برای رسیدن به تابوت او خود را به هر دری می زدند و تعدادی از پیروانش که طاقت دوری او را نداشتند از حال می رفتند و سپس با چشمانی گریان با او وداع می کردند . یک ماه شهر در اندوه کامل فرو رفت . مردم دسته دسته برای زیارت قبر او می آمدند و از قبر او تبرک می جوییدند . اگر کسی مریض داشت برای شفا بر سر مزارش می آورد و از او می خواست که مانند عیسی او را شفا دهد .اگر برای کسی مشکل و حاجتی در زندگی پیش می آمد اولین جایی که به فکرشان می رسید که بیایند ، بر سر مزار وزیر مکار بود و این چنین مردم ساده او را مانند بت برای خود کردند بدون اینکه از ایمان او اطلاعی درست داشته باشند. پس از اینکه یک ماه از مرگ وزیر گذشت ، مردم که حالا بدون رهبر شده بودند تصمیم گرفتند که به سراغ دوازده پیشوای دینشان بروند تا ببینند که وزیر کدام یک را به عنوان جانشین خویش مشخص کرده است . هنگامی که جمعیت زیادی بر اطراف آن دوازده پیشوا جمع شدند از آنها خواستند که نایب وزیر را مشخص کنند تا آنها در کارها از او تقلید کنند . در اینجا بود که هر کدام از دوازده پیشوا مدعی جانشینی وزیر مکار شدند و برای اثبات ادعای خود طومارهای خویش را که وزیر به آنها داده بود به مردم نشان می دادند . مردم که از این حرکت گیج شده بودند تنها مشاهده گر این صحنه بودند . کم کم صحبتها بالا گرفت و برای جانشینی وزیر در بین دوازده پیشوا جدل رخ داد و طولی نکشید که هر کدام از پیشوایان با پیروان خویش برای جنگ با پیشوای دیگری که از نظر آنها دروغگو و غاصب شمرده می شد آماده شد . پس ار مدت کوتاهی از مرگ وزیر ، جنگ سختی بر سر جانشینی وزیر و رهبری مردم در بین فرقه های مختلف در گرفت به گونه ای که در یک روز خون و خونریزی اتفاق افتاد که در برابر خونی که پادشاه جهود از مسیحیان ریخته بود مانند قطره بود بر دریا . مسیحیان فرقه فرقه بودند که به جان هم می افتادند و چون مردم عادی نیز هر کدام طرفدار یک فرقه بودند همه به جان هم افتادند . خلاصه آشوبی که وزیر برای مسیحیان درست کرد ضربه ای به آنها زد که پادشاه سالها نمی تواست با جنگ و کشتار به آنها بزند . به این ترتیب پادشاه جهود با مکر وزیرش به خواسته خودش رسید و مسیحیان را به خاک و خون کشاند . حالا که داستان تمام شد لازم است چند نکته در مورد این داستان بگویم . این داستان تعصبات مذهبی و جنگ هفتاد و دو ملت را مورد نقد قرار داده است و داستان می گوید که جوهر همه ادیان یکی است و باید از نزاع و بدی دوری گزید . هر چند که دین حنیف احمدی جامع ادیان است((نام احمد نام جمله انبیاست.......چون که صد آمد نود هم پیش ماست)) اما رسیدن به این آیین جامع باید بدون جنگهای مذهبی باشد . حالا که این داستان را در مورد کشتار مسیحیان گفتم شاید بد نباشد که حکایتی کوتاهی نیز تعریف کنم که در مورد چگونگی اعتقاد مسیحیان به تثلیث و قائل بودن به پدر، پسر و روح القدس هست چون می دانم بسیاری بی اطلاع هستند نسبت به این موضوع و با کنجکاوی به دنبال جوابی برای آن می گردند و چون شباهتی نیز به داستان گفته شده دارد بد نیست آنرا نیز در ادامه داستان بیان کنم . گفته می شود پس از عروج عیسی به آسمان ، پیروان او هشتاد و یک سال بر طریقه درست او بودند و تمام احکام مسیح را که از جانب خدا بود به درستی انجام می دادند .ولی پس از این مدت جنگی میان مسیحیان و یهودیان در گرفت که در آن جنگ مردی جنگاور و شجاع از یهودیان به نام بولس وجود داشت که تعداد زیادی از مسیحیان را در آن جنگ به قتل رساند و کشتار عظیمی به راه انداخت . پس از آن جنگ ، بولس دچار ترسی عجیب شد و به هم کیشان خود گفت نکند که مسیحیان بر حق باشند و ما بر باطل . که اگر چنین باشد آنها به بهشت می روند و من که این همه مسیحی را قتل عام کردم به جهنم می روم . برای همین پیش خودش فکر کرد حالا که قرار است من به جهنم بروم کاری می کنم تا آنها نیز به جهنم بروند . برای همین سوار اسبش شد که نامش عقاب بود و با آن جنگهای بسیار کرده بود و به سمت مسیحیان حرکت کرد و در راه جامه اش را پاره کرد و بر سر و صورت خویش گل و لای پاشید .هنگامی که به مسیحیان رسید به آنها گفت آیا مرا می شناسید .آنها هم گفتند نه . پس به آنها گفت من همان بولس جهود هستم که در جنگی که بین ما و شما در گرفت تعداد زیادی از شما را کشتم . حالا پشیمان شده ام و توبه کرده ام ولی از آسمان ندا آمده است که تا مسیحی نشوی توبه تو پذیرفته نمی شود . حالا من مسیحی شدم و می خواهم شما بر کار من آگاه باشید . سپس به سوی کنیسه رفت و یکسال در آنجا معتکف شد و انجیل آموخت . سپس به سوی مسیحیان آمد و به آنها گفت که بر من از آسمان ندا آمد که توبه تو پذیرفته شده و خدا از تو خشنود شده است . مسیحیان او را باور کردند و به او اعتقاد پیدا کردند . او از انجا به بیت المقدس رفت و در آنجا مردی را بر آنها خلیفه کرد که نام او نسطور بود و او را تعلیم داد که خدای و عیسی و مریم سه شخص بودند که یک خدا شدند .این تثلیث و اتحاد که مسیحیان گویند از اوست . بولس از آنجا به روم رفت و به آنها قصه لاهوت و ناسوت را تلقین کرد و گفت: عیسی انسی نبود و جسم هم نبود ولکن پسر خدا بود و در آنجا فردی به نام یعقوب را مامور کرد تا این صحبتها را گسترش دهد .سپس مرد دیگری به نام ملکا را بخواند و او را گفت: بدان که خدا عیسی بود لم یزال و لایزال . آنگه هر سه را بر خود جمع کرد و ایشان را وصیت کرد و گفت: بعد از من مردمان را دعوت کنید به آنچه که به شما آموختم و بدانید که من عیسی را در خواب دیده ام که به من گفت: من از تو راضی شدم. و من فردا خویشتن را بخواهم کشت . چون فردا شد خویشتن را به مذبح برد و خودش را کشت و آن سه مرد از پس او ، مردمان را به این سه مقاله دعوت کردند . هر یکی را گروهی متابعت کردند و میان ایشان اختلاف ها افتاد تا به امروز که کارزار و کشش در میانشان است .



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 68
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: