داستان پادشاه و کنیزک زیبا
نوشته شده توسط : حسینی
داستان پادشاه و کنیزک زیبا یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در زمانهای قدیم ، در سرزمینی دوردست پادشاهی سلطنت می کرد که هم پادشاه دنیوی بود و هم در کارهای معنوی سر آمد دیگران بود . به گونه ای که به اعتقاد همگان نیکبختی در هر دو سرای را دارا بود . روزی از روزها این پادشاه تصمیم گرفت که برای شکار به خارج از شهر برود تا هم استراحتی بکند و هم به شکار بپردازد. برای همین به درباریان خود اعلام کرد تا آنها لوازم شکار را آماده کنند . صبح زود نیز به همراه خادمان و ملازمان خویش عازم شکار شد . در طول روز شاه مشغول شکار بود و از انواع حیوانات شکار کرده بود ،تا اینکه در نقطه ای از راه همانگونه که مشغول تعقیب یک شکار بود به کنیزی زیبا رو و صاحب جمال برخورد کرد . آنقدر غرق زیبایی و خوشگلی دخترک کنیز شده بود که شکار را فراموش کرده بود و بی حرکت، نشسته براسب به آن الهه زیبایی نگاه می کرد . پس از مدتی خیره نگاه کردن به دختر از نام و نشانش پرسید که کنیز نیز جواب او را داد و به او گفت که کنیز یکی از بزرگان شهری است که در نزدیکی این شکارگاه وجود دارد . شاه با شنیدن اینکه او یک کنیز است خوشحال شد و در ضمیر خود دریافت که اینگونه به دست آوردن او آسان تر می شود. برای همین از شوق وصال او و طپش قلبی که با دیدن دختر به او دست داده بود و او را یک دل نه بلکه هزار دل شیفته کنیز کرده بود به یکی از دربایان دستور داد که این کنیز را به هر قیمتی که هست از اربابش بخرد و به دربار بیاورد. و چون بعد از دیدن آن زیبارو دلی برای شکار نداشت به قصر خویش باز گشت و در اندیشه کنیز زیبارو و لحظه رسیدن به او صبر کرد . وقتی آن شب کنیز را به دربار او آوردند او خود در عالمی دیگر بود و وقتی با کنیز تنها شد دل یک لحظه او را آرام نمی گذاشت . آنقدر شیدا و شیفته او شده بود که نمی دانست باید آن همه زیبایی را چگونه قدر بداند . پادشاه که تمام روز را در فکر رسیدن به وصال او بود حالا او را در بر خویش می دید و با اینکه پادشاه نُه سرزمین بود ولی وقتی خودش را صاحب آن جمال می دید پیش خود اعتراف می کرد که پادشاه این زیبا رو بودن از پادشاهی نُه سرزمین ارزش بیشتری دارد و کام دل از او گرفتن لذت بیشتری دارد از پادشاهی بر سرزمینی که او در آن سلطنت می کرد . برای همین تا صبح از او کام گرفت و هر چه بیشتر به وصال او می رسید حریص تر می گشت و دوست داشت بیشتر کامروایی کند و اینگونه تا صبح از معبود خویش برخوردار شد و از شهد شیرین جوانی او لذت برد . فردا هنگامی که پادشاه از خواب شیرین پس از وصال بیدار شد و نگاهی به آن لاله زیباروی کرد تا از دیدن چهره او شاد شود ناگهان متوجه شد که صورت آن کنیزک به سرخی گذاشته است و قطرات عرق بر پیشانی او مانند شبنم بر گل سرخ برق می زند . برای همین نگران شد و بر صورت او دستی کشید و متوجه شد که دخترک کنیز در تبی سخت می سوزد . پادشاه که ترس تمام وجودش را برداشته بود و نمی خواست آن معبود را به این زودی از دست دهد به سرعت اطباء و پزشکان دربار را صدا کرد تا بر بالین دختر بیایند و او را درمان کنند و به اطبا گوشزد کرد که الان هم جان او در دست شماست و هم جان من که در نبود او دیگر نمی خواهم باشم ((جان من سهل است ، جانِ جانم اوست ....... دردمند و خسته ام، درمانم اوست))و به آنها مژده داد که هر کسی بتواند او را درمان کند از گنجهای بی پایان من برخوردار خواهد شد و تا عمر دارد به راحتی زندگی خواهد کرد . طبیبان با شنیدن این مژده و خبر خوشحال کننده به پادشاه قول دادند که او را درمان کنند . برای اینکه خیال شاه را راحت کنند از خود تعریفهایی کردند که در باور کس نمی گنجد . یکی خود را دانشمند بزرگ معرفی کرد یکی خودش را مانند عیسی دانست و گفت من می توانم مانند عیسی با یک اشاره او را شفا دهم . یکی خود را حاذق ترین طبیب دنیا معرفی کرد که برای هر دردی دوا و مرهمی دارد و کافیست که مریض را ببیند تا دوای او را سریع آماده کند((هر یکی از ما مسیحِ عالمی است.......هر الم را در کف ما مرهمی است)) . خلاصه از هر دری برای قدرت خویش سخنی راندند و از تنها چیزی که صحبت نکردند از شفا دهنده واقعی بود . که همه درمانها در نزد اوست و هر آنچه که تا آن زمان انجام داده اند را منصوب به خویش دانستند و هیچ خدایی را بنده نبودند .(لازم است که در اینجا نکته ای برای خواننده عزیز توضیح بدهم که در هر عصری از اینگونه آدمها یافت می شود و اگر در اطراف خود مقداری کنکاش کنیم در همه جا می بینیم کسانی را که زمانی چیزی نبودند و پس از مدتی که به لطف خدا به جایی رسیده اند اصل خویش را فراموش کرده اند و آن کسی که آنها را به آنجا رسانده است را منکر شده اند . و تمام موفقیتهایی که داشتند را منصوب به خود دانستند . و یا کسانی که مدعی ارشاد و هدایت انسان هستند و فکر می کنند که نجات آدمیان فقط در دست آنهاست و اگر آنها نباشند مردم در گمراهی خواهند مرد . و هر آنچه که آنها می گویند عین حقیقت است و خدا آنها را نماینده خویش بر روی زمین کرده است و حرف آنها حجت بر مردم است و هر که آنها را تایید کند وارد بهشت می شود و هر که عیب آنها را بگوید و منکر آنها شود مستقیم به جهنم خواهد رفت . در حالیکه که اگر به زندگی خود آنها نگاه کنید در می یابید که خودشان بیش از همه احتیاج به هدایت و راهنمایی دارند.) اما چرخ زمانه بر روال همیشگی خویش نچرخید و طبیبان حاذق دیروز که حالا خدا را فراموش کرده بودند و او را فوق الاسباب نمی دانستند و قدرت خدا را نادیده گرفته بودند نتوانستند کاری از پیش ببرند و خداوند در مقابل آن غرور کاری کرد ، که آنها عجز و درماندگی خویش را دربرابر او ببینند . پس از مدتی حال دخترک کنیز بدتر شد و از او چیزی جز استخوان و پوست باقی نماند . آنطور که اندامش به اندازه یک موی باریک شد . و هر چه که از علاج و دوا بر روی او انجام دادند نتیجه عکس داد و حال او روز به روز بدتر می شد . پادشاه که از طبیبان مایوس شده بود ، هر روز در برابر چشمان خویش ناتوانی دختر زیبارو را بیشترمی دید . پس از مدتی طبیبان نیز آب پاکی را بر دست او ریختند و به او گفتند که آنها نمی توانند او را درمان کنند . پادشاه ، نا امید و با عجله وبدون اینکه حتی کفشهایش را پا کند به سوی مسجد روان شد و با شوقی تمام در پیشگاه الهی حاضر شد . آنگونه در محراب مسجد به گریه و زاری برخواست که دل هر بیننده ای را به درد می آورد(( رفت در مسجد ، سوی محراب شد.......سجده گاه از اشک شه، پر آب شد)) (فکر می کنم این اتفاق بارها برای هر کدام از ما به وجود آمده باشد . یعنی وقتی که از همه جا بریده و ناامید می شویم و می دانیم که دیگر هیچکس نمی تواند به ما کمک کند رو به سوی او می آوریم و از درگاه او کمک می خواهیم در صورتی که اگر از نظر ما یک وسیله کوچک مادی دیگر نیز وجود داشته باشد که بتواند به ما کمک کند به سراغ خدا نمی رویم و تا آن وسیله ما را ناامید نکند دست از آن نمی شوییم و به سراغ آن کس که از ابتدا باید می رفتیم و نرفتیم نمی رویم!!!!و این هم از شگفتیهای موجود دو پا است.) خلاصه هنگامی که پادشاه از همه وسایل دنیوی قطع امید کرد و واقعا غرق او شد و او را تنها یاری دهنده خود دانست ابتدا به مدح و ثنا پروردگار یکتا پرداخت و در محراب حضور او گفت :ای خدایی که بر همه چیز دانایی و از اسرار آگاهی و آنچه که بر من میگذرد را می دانی پس دیگر نیازی به عرض حاجت نیست و من از خواسته خویش چیزی نمی گویم(لازم است اینجا نکته ای را بیان کنم و آن این است که بعضی از ما هنگام دعا و نیایش چون می دانیم که خدا بر همه چیز آگاه است دیگر به خودمان زحمت نمی دهیم که آنرا برای خدا بازگو کنیم . ولی اینگونه نیست ، چون خود خداوند فرموده است: که ای بندگان ! اگر چه من به اسرار درون شما واقفم ، ولی شما نیز هر چه زودتر خواسته های ضمیر خود را به زبان آورید. ((لیک گفت: گر چه می دانم سِرت......زود هم پیدا کنش ، بر ظاهرت)) و این گفتن خواسته خود باعث آرامش در داخل فرد می شود همانگونه که در روانشناسی امروزی ثابت شده است که بازگویی یک واقعه سبب بهتر شدن حال یک فرد می شود.) پس از مدح و ستایش خداوند یکتا از در توبه بر آمد و اشتباههای خویش را بر زبان آورد و از خدا خواست که به خاطر اشتباهاتی که کرده بود یعنی عاشق جمال و ظاهر آن کنیز شده بود و دیگر اینکه از حکیمان خود پسند و عاجز، شفای آن کنیز را خواسته بود تقاضای بخشش کرد و با زاری از او طلب شفای دختر را کرد و همه امید خود را معطوف به قدرت حق کرد . حضرت حق هم که دریای بخشندگی است و هر کس با دل او را بخواند خواسته او را برآورده می کند ، دریای بخشندگیش به جوش آمد وبا مهربانی که خاص اوست دعای او را استجابت کرد ((چون بر آورد از میانِ جان، خروش.....اندر آمد بحر بخشایش به جوش)) پادشاه در همان حالت گریه ، در محراب به خواب رفت و صدایی شنید که به او می گفت به خاطر زاری که به درگاه الهی کرده و از او کمک خواستی خداوند خواسته تو را اجابت کرد و فردا صبح حکیمی بزرگ و طبیبی حاذق در طلوع صبح به سوی تو می آید . تو باید به او اطمینان کنی و هر آنچه که او گفت باید فرمان بَری و بدان که در علاج و درمان بخشی او قدرت ما را خواهی دید . صبح هنگامی که پادشاه از خواب پرید تمام توجه خویش را به افق خورشید داد تا ورود حکیم دانا را ببیند . با طلوع خورشید ، و در راستای نور صبحگاهی خورشید ، او مردی را مشاهده کرد که مانند هلال ماه باریک و دارای نوری زیبا بود به او نزدیک شد . هنگامی که به نزدیکی او رسید پادشاه به سمت او دوید وقبل از اینکه دربانانش به استقبال او بروند به او رسید و او را در آغوش گرفت . مانند اینکه معشوق خویش را تازه یافته است و زیبایی واقعی رادر او دید . چون هر دو شناگران دریای الهی بودند به خوبی همدیگر را می شناختند((گفت: معشوقم تو بودستی ، نه آن.....لیک کار از کار خیزد در جهان)) شاه با رعایت ادب به مهمان غیبی خود گفت: معشوق حقیقی من تویی نه آن کنیزک. لیکن در این دنیا از یک کار، کاری دیگر حاصل می آید.(کار از کار خیزد ، از ضرب المثل های رایج زبان فارسی است . عشق شدید پادشاه به کنیزک سبب محنت و رنج او بود و همین سختی و رنج سبب شد که پادشاه از خدا کمک بخواهد و خداوند نیز آن حکیم الهی را بر او ظاهر کرد . بنابراین عشق مجازی شاه به عشق حقیقی ارتقا یافت.) پادشاه آن حکیم الهی را در بر خویش گرفت و از همه چیز از او سئوال کرد از سختیهای راهی که آمده بود از اتفاقاتی که افتاده بود و پرسان پرسان از هر چیزی که نمی دانست به جوابهای خویش می رسید ، و از طرف دیگر خدا را شکر می کرد که با صبر، کلید مشکلاتش را پیدا کرده بود وحالا می توانست از آن هر چه می خواهد در مورد معبود بپرسد چون می دانست او راهنمایی صادق است . پس از مدتی که پادشاه در حال و هوای خویش بود و با مهمان عزیز خویش وقت را می گذراند به یاد دخترک کنیز افتاد و حکیم الهی را بر سر بالین او برد و داستان را برای او تعریف کرد ، و به او گفت که هیچ کدام از طبیبان نتوانست او را درمان کند و حال او بدتر شده است که بهتر نشده است . حکیم با یک نگاه به حال دختر پی به راز او برد ولی چون بی اذن حق ، یک حکیم الهی نمی توانست همه چیز را بگوید چیزی به پادشاه نگفت و از همه خواست که او را با کنیز تنها بگذارند تا او بتواند با خیال راحت پی به بیماری کنیز ببرد. حکیم هنگامی که مطمئن شد همه از اطاق خارج شده اند و کسی به حرفهای آنها گوش نمی دهد به بالای سر کنیز آمد و نبض او را در دست گرفت و از او در مورد شهر و دیارش سئوال کرد . طبیب اسم شهرها را یکی یکی باز گو کرد ولی هیچ جنبشی در نبض کنیز احساس نکرد برای همین از خود کنیز خواست که با جزییات بیشتری از زندگی خویش تعریف کند . کنیز یکی یکی سفرهایی که با ارباب سابق خود را رفته بود را تکرار کرد و شهر به شهر جلو رفت ولی نه رگش جنبید ونه رنگش از گفتن نام آن شهرها زرد گشت . پس از مدتی که از زندگیش تعریف کرد به سمرقند رسید و هنگامی که حکیم از حال و هوایش از آن شهر پرسید رخ کنیز سرخ شد و نبضش به شدت شروع به زدن کرد . حکیم در لا به لای صحبتهای کنیزک، هنگامی که او مشغول صحبت از بازار زرگرهای سمرقند بود، نیز متوجه تغییر بیشتری در نبض او شد و با چند سئوال و جواب، از حال او دریافت که او عاشق مرد زیبای زرگری در بازار زرگرهای سمرقند شده است ، و هنگامی که پادشاه به او دست یافت و از او کام گرفت او خودش را برای همیشه دور از مرد زرگر یافت و او را از دست رفته پنداشت . برای همین بیمار شد و آهسته احوالش رو به مرگ گذاشته بود . حکیم که با درایت خود پی به بیماری کنیز برده بود به او امیدواری داد که به زودی تو را از درد راحت خواهم کرد و درمان خواهی شد . ولی از او خواست که عشق خود نسبت به مرد زرگر را برای کسی تعریف نکند تا کنیزک زودتر به مراد دل برسد و نجات پیدا کند .( اینجا یک نکته ای را عرض کنم من خودم شخصا بر این باور بودم که اشکال ندارد اگر کسی می خواهد کاری در آینده نزدیک انجام دهد و یا قرار است خبر خوبی به آدم برسد ، خبر آنرا به دیگران بدهد چون اتفاقی نخواهد افتاد . جالب اینجا بود که بیشتر چیزهایی که قرار بود اتفاق بیفتد و من خبر آنها را زودتر به نزدیکان داده بودم همین که بازگو می شد پس از مدتی متوجه می شدم که آن اتفاق به دلایل گوناگون به انجام نمی رسد . ولی باز هم حاضر نبودم که قبول کنم این به خاطر گفتن رازم به دیگران بوده است و پیش خودم می گفتم که خداوند اگر بخواهد آن کار انجام می شود چه من بگویم به دیگری و چه در دل پنهان دارم وپیش خودم می گفتم اینها همه خرافات است که می گویند تا کار انجام نشده است به کسی چیزی نگو . این داستان ادامه داشت تا اینکه به این حدیث از پیغمبر برخورد کردم((نیازهای خود را با پوشاندن آنها بر آورید که هر صاحب نعمتی مورد حسادت است.))و اینگونه بود که به اشتباه خود پی بردم و یاد گرفتم تا آنجا که امکان دارد کار انجام نشده را به کسی بازگو نکنم((گورخانهً رازِ تو چون دل شود......آن مرادت زودتر حاصل شود)) ) هنگامی که حکیم از اطاق بیرون آمد آن مقداری از چیزهایی که فهمیده بود و می دانست که با خبر شدن پادشاه از آنها، مشکلی پیش نمی آید را برای او تعریف کرد و از او خواست تا افرادی را برای آوردن مرد زرگر به سوی سمرقند راهی کند و به هر قیمتی که شده است او را به اینجا بیاورند . پادشاه نیز دو نفر از امین ترین افرادش را به سراغ مرد زرگر فرستاد و از آنها خواست که برای او مقداری هدیه ببرند و با خلعت و پاداش او را به اینجا بکشانند . هنگامی که دو فرستاده پادشاه به مرد زرگر رسیدند هدایای پادشاه را به او تحویل دادند و به او وعده دادند که اگر با آنها برود در آنجا پادشاه هدایای بیشتری به او خواهد داد و جزء خواص پادشاه خواهد شد . مرد زرگر که تا آن زمان از عمرش ، چنین چیزهایی ندیده بود و در پیش خود گمان می کرد که وقتی به پیش پادشاه برود چه زندگی سعادتمندی خواهد داشت و می تواند یکی از بزرگان پادشاه باشد و همه به او احترام خواهند گذاشت از این خوش شانسی که به او روی آورده بود شاد شد و پس از مکثی کوتاه قبول کرد که به همراه دو فرستاده حرکت کند و به حضور پادشاه برسد . برای همین از هم آنجا، بدون اینکه زن و بچه خویش را به یاد بیاورد سوار اسب تازی شد که فرستادگان شاه برای او آورده بودند و به سمت قصر شاه حرکت کرد. و انگار نه انگار که در آن شهر او همسری و فرندانی دارد و چنان در حرص مال غرق شده بود که به چیز دیگری فکر نمی کرد . در راه نیز دائم به فکر آینده خود در کنار پادشاه بود و خودش را در حالی که در لباس شوکت و بزرگی تصور می کرد ، در حضور مردم می یافت((در خیالش مُلک و عِز و مهتری.........گفت عزرائیل: رُو، آری، بَری)) زرگر در خیالاتش، فرمانروایی و عزت و سالاری می پروراند. در حالی که عزرائیل به زبان حال و با تحقیر می گفت: بشتاب بسوی حرص و آز که به آرزوهای خیال انگیزت خواهی رسید! (هر کدام ما امکانش هست که با شدت کمتری نسبت به این داستان در چنین موقعیتهایی قرار گرفته باشیم . که به خاطر حرص نسبت به چیزی ، بدون آنکه عواقب و جوانب آنرا بسنجیم به طرف آن حرکت کرده ایم و شاید در آن امر به ظاهر پیروزی را دیده باشیم و از کارمان در همان زمان راضی بوده باشیم ، ولی هنگامی که مدتی از آن قضیه می گذرد و آن حس اولیه ما نسبت به آن موضوع ، از بین می رود ، اگر وجدان داشته باشیم با یک حساب دو دوتا ، می فهمیم که در برابر آن خواسته نا بجا و حرص بی مورد چه چیزهای ارزشمندی را از دست داده ایم.) هنگامی که مرد زرگر به دربار پادشاه رسید پادشاه به شدت از او پذیرایی کرد و گنجهای بسیاری در اختیار او قرار داد به گونه ای که نمی دانست به کدامین کار این چنین مورد تکریم قرار می گیرد . حکیم نیز که همه چیز را بر وفق مراد می دید از پادشاه خواست تا آن کنیز را به مرد زرگر دهد تا آن دو به هم برسند . مرد زرگر که از عشق کنیز نسبت به خود بی اطلاع بود هنگامی که کنیز را دید مست جمال او شد و واله و شیدا او گشت . هر چند که رنجوری و بیماری کنیزک او را از شادابی انداخته بود ولی هنوز مقداری از زیبایی خویش را با خود به همراه داشت . پادشاه وقتی دلیل این امر را از حکیم پرسید، حکیم برای او توضیح داد که بیماری کنیز به علت دوری از زرگر بوده است و او بیمار روح بوده است و نه جسم . و تنها راه درمان او وصال این دو نفر است .((تا کنیزک در وصالش خوش شود........آب وصلش ، دفع آن آتش شود)) پادشاه که دید چاره ای ندارد کنیزک را به مرد زرگر بخشید و آنها شش ماه دائم از هم کام دل می گرفتند و به وصال هم می رسیدند به صورتی که غیر از دیدن هم کار دیگری نداشتند و غیر از برخورداری از هم لذت دیگری نمی شناختند . پس از شش ماه کنیزک کم کم بهبود یافت و دارای همان جمال و شادابی گشت که از هر کسی دل می برد . وقتی حکیم خیالش از بهبودی دختر راحت شد به اذن حق شربتی تهیه کرد و به مرد زرگر داد که این شربت شیرین چیزی جزء سم نبود که حکیم به مرد زرگر داد . این سم سبب شد که مرد زرگر دچار مرگ تدریجی شود . پس از مدتی که اندک اندک زیبایی و جمال مرد زرگر رو به نقصان گذاشت و آن طراوت و زیبایی خویش را از دست داد کنیزک زیبا نیز از او سرد شد و از آن اشتیاق هر روزه که نسبت به کامروایی با او داشت کاسته شد . دیگر علاقه ای برای نزدیکی به او نشان نمی داد چون مرد زرگر دیگر آن زیبایی سابق خود را نداشت و هر روز پژمرده تر از دیروز می شد . و اینگونه آن عشق شدید و سختی که نسبت به مرد زرگر نشان می داد به پایان رسید مرد زرگر نیز کم کم توسط زهر از پا در آمد تا در حرص و آز خویش غرق شود. کنیزک خود به این نتیجه رسید که این عشق نبوده است و هوی و هوس تنها نامی بود که می توان بر آن گذاشت ((عشق هایی کز پی رنگی بود......عشق نبود عاقبت ننگی بود)) وبا قبول اشتباه خود به سوی پادشاه بر می گردد و چون پادشاه و کنیز هر کدام به طریقی حقیقت را دیده بودند تصمیم گرفتند تا در کنار هم و با بهره برداری از عشقشان به آن عشق حقیقی نزدیکتر شده تا هم لذت بیشتری ببرند و هم عشقشان پاینده باشد.(بسیاری از دختران و پسران امروزی همیشه با خود فکر می کنند که چرا عشقهای آنها نسبت به هم دوام ندارد و پس از مدتی ، جزء پوچی از آن چیزی نمی ماند . با این تمثیل ، به راحتی می شود به آن جواب داد که آنها ضلع سوم عشق خودشان ، که همان خدا است را فراموش کرده اند . زیرا او مانند شاهین وسط ترازو همیشه آنها را در تعادل قرار می دهد و اوست که کفه های سنگین عشق واقعی را حمل می کند و این عاشقان جوان باید به جای بند کردن عشقشان به چیزهای تو خالی مانند پول ، ثروت، زیبایی ظاهری ، جوانی و .....آنرا به چیزی پیوند بزنند که هر چه بر وزن عشق آنها افزوده شود بر استحکام آن پایه قدرتمندی که آنها را نگه داشته است ، افزوده می شود و آنها را هیچگاه رها نمی کند .) پادشاه و کنیز با کمک حکیم الهی راه عشق واقعی را یافتند و معشوق برای آنها کسی شد که هیچوقت نه از طراوت می افتد ، نه از زیبایی . نه میمیرد و نه زشت می شود و هر چه از عمرش می گذارد زیبایی و قابل اعتماد بودن خویش را بیشتر نشان می دهد . ظرفی بی انتها که هر مقدار از آن کسب کنید باز می بینید بیشتر از آنچه برداشته اید در داخل آن موجود است . ((عشق زنده در روان و در بصر........هر دمی باشد ز غنچه تازه تر)) در پایان داستان می خواهم برای دوستانی که علاقه دارند ازشکل ظاهر این تمثیل مقداری عبور کرده( هر چند که ظاهرش نیز دارای درسهای بسیاری است) و به باطنش نزدیکتر بشوند چند راهنمایی بکنم . می توان این داستان را طوری دیگر نیز تعریف کرد . یعنی جای اشخاص را در داخل داستان با این رمزها پر کرد و داستان را دوباره خواند . در این داستان پادشاه رمز روح است و طبیبان مغرور ، رمز عقل جزئی و یا مشایخ ظاهری که فقط قسمت ظاهری هر چیزی را می بینند . کنیزک در تمثیل ، رمز نفس حیوانی و غریزی و یا سالک مبتدی است که به چیزهای ناپایدار دل می بندد . و زرگر رمز دنیاست که در آخر تمام می شود و زشتی آن بیشتر از زیبایی آن است و نماد ناپایداری است . و آن حکیم روحانی و الهی، رمز عقل کلی و یا راهنمای حقیقی است که اولیاء خدا را نیز می توان گفت . حالا با این شرایط خلاصه داستان را برایتان می گویم: روح(شاه) به نفس(کنیزک) عشق می ورزد تا او را صاف و جلا بدهد و بتواند به کمک نفس، به یک نفس مطمئنه دست یابد، زیرا با صفای نفس ، معرفت روحانی و مدارج کمال به دست می آید. اما نفس(کنیزک) طبعا عاشق دنیا(زرگر) است و میل ندارد که جهان ظاهر و محسوس را که با چشم ظاهر می شود دید را با جهان باطن و نا محسوس که مقداری سختی دارد و با چشم دل باید آنرا دید معاوضه کند .ابتدا عقل جزئی(طبیبان مغرور) می خواهد تعلقات شهوانی نفس(کنیزک) را معالجه کند، ولی حال او خرابتر می شود و تعلقش به دنیا(زرگر) افزون تر می گردد. روح(شاه) خاضعانه به درگاه الهی روی می آورد. خداوند به عقل کلی(حکیم الهی) ماموریت می دهد که با نشان دادن حقیقت فنا و زوال دنیا ، میل نفس(کنیزک) از دنیا برکنده شود و نهایتا نفس حیوانی(کنیزک) به سوی روح(شاه) باز می گردد و به مقام نفس مطمئنه دیگری تبدیل می شود . البته اگر این داستان را هر بار که خواندید چیز جدیدی در آن یافتید از آن تعجب نکنید که هر کس به اندازه فهم خویش از آن دریافت می کند .همانگونه که من بارها آنرا مرور کردم و هر بار گوشه ای از آنرا یافتم . امیدوارم شما بیشتر از من از این تمثیل زیبا، درس بیاموزید . و آنرا به من نیز گوشزد کنید .



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: بازدید از این مطلب : 72
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه شنبه 7 ارديبهشت 1400 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: